پژمان بلندپرواز
نمی دونم از کجا شروع کنم. توی این مدت که ننوشتم دوستان و خوانندگان سراغم رو گرفتن و شاید من آنقدر درگیر اتفاقات جدید در زندگی و نقشه ریختن برای آینده ام بودم که وبلاگ رو به کل فراموش کردم. لازم به توضیح نیست که من عاشق نوشتنم در غیر این صورت هفت سال پیش اولین نوشته وبلاگم رو پست نمی کردم. بعد از این همه مدت افتخاریست برایم که بگویم از نخستین وبلاگرهای زبان فارسی بوده ام با تمام تجربیات تلخ و شیرین و مشکلاتش. حتی امسال نشد که مطلبی بنویسم برای سالگرد وبلاگم.
متاسفانه به عنوان یک مهاجر ایرانی محدودیت های بسیاری برام ایجاد میشه که در اکثر موارد بدون هیچگونه پشتیبانی از احدی مجبورم حلشون کنم و وقت بسیاری رو از من می گیره. باور کنید دیوارهای بلند دریافت ویزا و شرایط عجیبی که برای یه مهاجر ایرانی بوجود میاد واقعا عذاب آور و ناامید کننده س. بسیاری از شانسهای کاری رو به خاطر اینکه فقط دارای یک ملیت خاص هستم از دست می دم و در بسیاری از موارد باید براشون بجنگم هرچند که بعد از سالها دیگه یاد گرفتم دید منفی نداشته باشم و سعی کنم این محدودیت ها به من انرژی بیشتری بده برای سخت کوشی و دو برابر بقیه تلاش کردن.
تقریبا دو سال و نیمه که از ایران اومدم بیرون و خانواده ام رو ندیده ام. مدت طولانی هست. وقتی آدمی باشی به بلند پروازی من باید برای رسیدن به خواسته هات از چیزهایی هم بگذری اما این مدت زندگی به من یاد داده که برای رسیدن به یک آمال باید سخت کوشی کرد اما نباید چیزی رو فدای خانواده و کسانی که دوستشون دارم بکنم. این یعنی هوای هم نوع رو داشتن ، یعنی لبخند زدن به صدای مادر کیلومترها دورتر وقتی که زیر فشار برنامه های روزانه زندگی هستم ، یعنی با یار مدارا کردن و درد دوری رو به دوش کشیدن و خودم رو کنترل کردن و همیشه در تکاپو بودن چرا که روزها می گذرند و چقدر هم سریع می گذرند.
تجربه گوگل بسیار ارزشمنده برام. هنوز بعد از شش ماه باورم نمیشه که در گوگل کار می کنم و جزیی از این مجموعه بوده ام. توی این مدت که در گوگل کار کرده ام بسیار آموخته ام. لحظه های شیرین کار و فضای گوگلی که باید تجربه می کردم و وجب به وجب سرک می کشیدم تا عطشم کمتر بشه. خاطرات خوبی دارم. از خاطرات خوب مثلا دیدار با لری پیج یکی از بنیانگزاران گوگل که چند هفته پیش اومده بود اینجا و من از نزدیک او رو دیدم. احساس قشنگی بود. چقدر آدم خاکی و بامزه ای هست. افتخار کردم که برای او کار می کنم. تمام وقتهایی که با کارآموزهای گذشته پینگ پونگ بازی می کردم، تمام فوتبال دستی بازی کردنها که اکثرا تیمم می باخت چون اصلا تو فوتبال دستی استعداد ندارم ، تمام غذاها و خوردنیهای گوگل رو که هی بهش سرک می کشم و دفتر قشنگم که کلی خاطره با همکار لهستانیم دارم و بسیاری خاطرات دیگه.
تو این مدت که ننوشتم یک ماه هم رفتم استکهلم. دو هفته از دفتر گوگل توی استکهلم کار کردم و دو هفته هم تعطیلات. بسیار بسیار عالی بود. کلی انرژی بهم داد. دوری از یار نفسم رو گرفته بود و تمام تابستون رو کار کرده بودم و حسابی خسته بودم. استکهلم رو خیلی دوست دارم. انگار قرنهاست توی این شهر زندگی کرده ام. همه چیزش برام آشناست. دوست هم زیاد دارم در استکهلم همین میشه که اگر برم بیرون اصولا آشنا و دوستی رو در مترو و فروشگاه و یا در خیابون می بینم.
دفتر گوگل در استکهلم در شیک ترین جای شهر قرار داره و به من کلی کیف می داد که هر روز صبح شال و کلاه کنم و بیام برم به طرف شرکت. هر روز از خدای خودم سپاسگزار بوده ام که چنین شانسی رو به من داد که بتونم یک حس زیبای دیگه رو تجربه کنم. علاوه بر کار در گوگل ، بودن با یار و استفاده از تک تک لحظات هم برای خودش لذتی داشت. کلی جا رفتیم. کلی با هم بودیم. کلی خاطره درست کردیم. از هر ثانیه اش استفاده کردم چون می دونستم باید دوباره باز گردم. لحظه برگشتن به دوبلین واقعا سخت و طاقت فرسا بود. خیلی سخت
این هفته به کل برنامه زندگیم تغییر کرده و در حال حاضر نمی دونم چه اتفاقاتی قراره برام بیفته. همیشه مجبور بوده ام گزینه های زندگیم رو مانند مهره های شطرنج بچینم و با هر تغییر غیر معقول کنار بیام. سرنوشت گاهی آدم رو به جاهایی می کشونه که خودش هم نمی دونه اما اونچه که مهمه اینه که آدم کسانی رو که دوستشون داره فدای بلندپروازی هاش نکنه و همیشه عشق و خانواده رو در ابتدا قرار بده تا کار و تلاش. هر چیزی سر جای خودش. خوشحالم که اکنون چنین تجربه هایی دارم.
کلبه ای در جنگل
شیطنک در روز
عشق بازی در شب
بدن های داغ ما
آرامش
برچسبها: خاطرات


6 نظر:
این طور نوشتن و مرورش در آینده میتونه خیلی امیدوارکننده باشه. نه تنها برای خود فرد، حتی برای خوانندهش.
به هر حال امیدوارم به اون چیزی که میخوای و حقت هست برسی و در عین حال نوشتن رو هم فراموش نکنی. ;)
شاد و موفق باشی.
خوشبختانه همهچی که روبراهه
این جور نوشته هات با این که قراره امیدوار کننده باشه بیشتر به آه و ناله (از نوع مثبت اش) می مونه. چند ساله که گاه به گاه همین جوری می نویسی و من هم با خوندن شون گاهی به آه و ناله می افتم. ببین چیزی نیست که در ظرفیت طاقت آدمی نگنجه پس آه و ناله کردن کلا منتفی یه. گذشته از این اتفاقا آدم باید کرگدن باشه. نه به این معنی که سختی ها رو تاب بیاره بلکه به این معنی که با کله بره تو شکم زندگی. اصلا چیزی به اسم سختی تو دایره المعارف زندگی باشه. زندگی زندگی یه -صرف نظر از این که ما بعضی چیزهاش رو خوشی یا ناخوشی بنامیم- پس باید به تمام معنا زندگی کرد
خيلي خوش حالم كه مي بينم داري مي نويسي
باور كن
چه قدر سر كارم تعريفت رو كردم
كف كردن همكارهام
salam
man inja ro ba'd az modat ha mikhounam (dar vaghe aval be soragh e weblog e ghadimi raftam) ba ye aalame takhir bayad begam kar dar google ro behetoun tabrik migam !
پژمان عزیز خیلی خیلی خیلی خوشحالم که برگشتی.من 3 ساله که خواننده تو هستم. سخته که آدم از یک دوست قدیمی بی خبر بمونه.از صمیم قلب برات آرزوی موفقیت میکنم.همیشه همینطور پرانرژی باش.تو همه چیز رو میتونی تغییر بدی.
ارسال يک نظر
<< صفحه اصلی