قدرت " نه "
امروز شانس بزرگی در زندگی رو از دست دادم. چیزی که بسیار دوست داشتم و آرزویی که برباد رفت. راستش رو بخواهید این بار اولی نیست که من وازه "نه" را می شنوم. من در زندگیم بارها و بارها این واژه را شنیده ام و سختی هضم کردنش را روزها و شبها چشیده ام. گاهی قلبم می شکنه، گاهی تا روزهای متمادی در خود فرو می رم و گاهی هم چند ساعتی گیج می شوم و مات و مبهوت به خاطر تمام وقت و انرژی که گذاشته بوده ام و بعد همه چیز فراموش میشه. شاید این استوار بودن و از صفر آغاز کردن را از پدرم به ارث برده ام. او بارها و بارها از صفر و حتی زیر صفر شروع کرد.
در میان قهرمان های کودکی من بیش از آنکه کارکتر فیلمها و کارتونها باشند، دانشمندان و نویسندگان قرار داشتند. ژول ورن، لوئی پاستور، ابوعلی سینا، توماس ادیسون، امیر کبیر، انیشتین، ماری کوری و بسیاری دیگر. اما در میان همه قهرمانان یکی رو بسیار دوست می داشتم و آن ادیسون بود. شخصیتی با بیش از هزار و پانصد(چیزی که آن زمان خوانده بودم) اختراع و فراز و نشیب های بسیار. نمی دونم چرا که من به شدت با ادیسون همذات پنداری میکردم و فکر می کردم روزی روال زندگی من هم مثل او خواهد بود.
من دانشمند نشدم اما سخت کوشی و شکستهای بسیار به سراغم آمد. ادیسون هزاربار یک سیم را آزمایش کرد تا جهانی رو روشن کنه، و من از او یاد گرفتم که سخت کوش باشم و پشتکار داشته باشم. صبوری جزو جدا ناشدنی رسیدن به هدفهاست. همان زمان که باید شبها و روزها تلاش کنی و سپس آرام باشی در انتظار جواب. کاری بس طاقت فرسا.
من امروز یک "نه" دیگر را گرفتم. چیزی که برایش خیلی زحمت کشیده بودم تا حتی به پروسه اش برسم اما خب حتما به اندازه کافی خوب نبوده ام. من بیش از آنکه در زندگیم جواب "آری" بگیرم، پاسخ "نه" را گرفته ام. روزگار به من ثابت کرده که در پشت هر تغییر راهی، هدفی نهفته است. سالهای قبل وقتی طعم شکستی را تجربه می کردم، گریه می کردم اما این روزها قویترم و مدت کوتاهی نیاز دارم که قوایم را بر چیزهایی که می خواهم دوباره متمرکز کنم.
من آرزوهایم را از امروز بر دیوار می زنم و برای تک تکشان تمرکز می کنم تا تمام این ناداشته ها و "نه" ها تبدیل به "آری" شود. یادتان باشد هر که هستید و هرکجا که هستید هیچوقت نگذارید که یک شکست، زندگی شما رو تباه کنه. همیشه دوباره بلند شید و به راه ادامه بدید. تصوری که من همیشه از زمان شکست داشته ام اینست و با شما قسمتش می کنم؛ جاده ایست که در هر دو طرف درخت و در انتهایش افق زیبا و خورشید در نیمه آسمان خودش رو آماده می کنه که پایین بیاد و غروب کنه و من با سرعت زیاد در حال دویدن. آن وقت گاهی زمین می خورم و کمی زخمی میشم و گاهی مثل این بار در سر یک دو راهی به شدت به خاک می خورم و خونین. اما هر بار همان طور که روی زمین افتاده ام، سرم رو ابتدا به سمت خورشید بلند می کنم، کف دستهایم رو به زمین فشار می دم و آنگاه به کمک نیرویی که از بیرون مراقب من است، بلند میشوم و شروع می کنم بسیار آرام راه رفتن تا وقتی که آماده شوم برای دویدن در ادامه مسیر. قدرت "نه" رو هرگز فراموش نکنید.
در میان قهرمان های کودکی من بیش از آنکه کارکتر فیلمها و کارتونها باشند، دانشمندان و نویسندگان قرار داشتند. ژول ورن، لوئی پاستور، ابوعلی سینا، توماس ادیسون، امیر کبیر، انیشتین، ماری کوری و بسیاری دیگر. اما در میان همه قهرمانان یکی رو بسیار دوست می داشتم و آن ادیسون بود. شخصیتی با بیش از هزار و پانصد(چیزی که آن زمان خوانده بودم) اختراع و فراز و نشیب های بسیار. نمی دونم چرا که من به شدت با ادیسون همذات پنداری میکردم و فکر می کردم روزی روال زندگی من هم مثل او خواهد بود.
من دانشمند نشدم اما سخت کوشی و شکستهای بسیار به سراغم آمد. ادیسون هزاربار یک سیم را آزمایش کرد تا جهانی رو روشن کنه، و من از او یاد گرفتم که سخت کوش باشم و پشتکار داشته باشم. صبوری جزو جدا ناشدنی رسیدن به هدفهاست. همان زمان که باید شبها و روزها تلاش کنی و سپس آرام باشی در انتظار جواب. کاری بس طاقت فرسا.
من امروز یک "نه" دیگر را گرفتم. چیزی که برایش خیلی زحمت کشیده بودم تا حتی به پروسه اش برسم اما خب حتما به اندازه کافی خوب نبوده ام. من بیش از آنکه در زندگیم جواب "آری" بگیرم، پاسخ "نه" را گرفته ام. روزگار به من ثابت کرده که در پشت هر تغییر راهی، هدفی نهفته است. سالهای قبل وقتی طعم شکستی را تجربه می کردم، گریه می کردم اما این روزها قویترم و مدت کوتاهی نیاز دارم که قوایم را بر چیزهایی که می خواهم دوباره متمرکز کنم.
من آرزوهایم را از امروز بر دیوار می زنم و برای تک تکشان تمرکز می کنم تا تمام این ناداشته ها و "نه" ها تبدیل به "آری" شود. یادتان باشد هر که هستید و هرکجا که هستید هیچوقت نگذارید که یک شکست، زندگی شما رو تباه کنه. همیشه دوباره بلند شید و به راه ادامه بدید. تصوری که من همیشه از زمان شکست داشته ام اینست و با شما قسمتش می کنم؛ جاده ایست که در هر دو طرف درخت و در انتهایش افق زیبا و خورشید در نیمه آسمان خودش رو آماده می کنه که پایین بیاد و غروب کنه و من با سرعت زیاد در حال دویدن. آن وقت گاهی زمین می خورم و کمی زخمی میشم و گاهی مثل این بار در سر یک دو راهی به شدت به خاک می خورم و خونین. اما هر بار همان طور که روی زمین افتاده ام، سرم رو ابتدا به سمت خورشید بلند می کنم، کف دستهایم رو به زمین فشار می دم و آنگاه به کمک نیرویی که از بیرون مراقب من است، بلند میشوم و شروع می کنم بسیار آرام راه رفتن تا وقتی که آماده شوم برای دویدن در ادامه مسیر. قدرت "نه" رو هرگز فراموش نکنید.
برچسبها: خاطرات
7 نظر:
خیلی تاثیرگذاربود.شاید به خاطراینکه احساس کردم داری یک قسمت اززندگی منو میگی.کاری که من الان بعدازهرشکست میکنم اینه:چنددقیقه ای به آهنگ موردعلاقم گوشت میدم.یک کاغذ برمیدارم توش قدم بعدیمو مینویسم.معمولاهم اون شبوبیدار میمونم وروش کارمیکنم.این باعث می شه یک انرژی مضاعف بگیرم.به هرحال واست آرزوی موفقیت دارم.
پژمان تو بزرگ مرد کوچک هستی. بابته پستت مرسی
ما که نفهمیدم ...این نه رو از کی و به چه علتی شندیدی .. :)
مردانِ بزرگ زمین می خورن اما رویِ زمین نمی مونن...
گاهی اوقات برکات ِ خداوند با شکستنِ تمامی ِ شیشه ها وارد می شود...
سلام
قلمتان پرتپش
زندگي را ميخوانم،
زندگي را مي خواهم،
مي خواهم بر روي رنگيين كمانش راه روم،
گاه بدوم،
گاه بلغزم، و باز برخيزم...
زندگي زيباست، با تمام رنگهايش.
مطمئنم كه روزي تو هم قهرمان كودكي خواهي بود. براي نوشتن افكار بي نظيرت ممنونم.
سلام شما پیشرفتتون رو مدیون رویاهاتون هستین ولی برای کسانی که رویایی در سر ندارند ولی باز بدنبال موفقیت هستند چه پیشنهادی دارید؟
ارسال يک نظر
<< صفحه اصلی