داستان بلاگر
همه ما که وبلاگ می نویسیم و همه کسانی که از این رسانه جدید پخش و تولید محتوا لذت می برند مدیون "اوان ویلیامز" هستیم. او موسس و بنیانگزار بلاگر بود که بعدها توسط گوگل خریداری شد. اوان در برهه ای از زمان پس از آنکه همه کارکنانش او را ترک می کنند یکه و تنها به مدت بیش از یک سال بلاگر رو با چنگ و دندون نگه میداره فقط برای احترام به کاربران آن. داستان بلاگر داستان سخت کوشی این شخصه.
evan williams خودش رو از اون دسته آدمهایی معرفی می کنه که ده ها ایده و نظر داشته اند و همیشه سعی کرده اند چند تا کار باهم انجام بدند و طبیعتا هیچ کاری رو تا انتهاش نرفتن و همه نصفه نیمه رها شده. مدت بسیار کوتاهی دانشگاه می ره اما خیلی زود متوجه میشه که آدم دانشگاه نیست و دوست نداره مثل بقیه از قوانین و عرف جامعه پیروی کنه مخصوصا در زمینه کاری برای همین تصمیم میگیره که یک برنامه نویس وب بشه و به صورت مشاوره و آزاد برای شرکتهای مختلف کار کنه.
جالبه بدونید که ایده اولیه شرکت او یک سرویس تحت وب برای مدیریت پروژه بوده است که همکاری تیمها و مدیران و غیرو رو افزایش بده و امکان بده که در یک تیم بفهمن کی داره چی کار می کنه و چه چیزهایی به اشتراک گذاشته شده و غیرو(دقت داشته باشید که الان در ژانویه 1999 هستیم و هنوز حباب اینتزنتی نشکسته و هنوز وب دوران نوپایی خودش رو می گذرونه و چیزی به نام وب 2 اصلا وجود نداره)
شرکت به صورت رسمی در سال ژانویه 99 ثبت میشه و موسس دیگر شرکت در فوریه همان سال به صورت تمام وقت روی پروژه کار می کنه و تنها سه ماه بعد هست که اولین کارمند رسمیشون رو هم استخدام می کنن و سه نفری شروع می کنن به کار روی پروژه.
اوان در اون زمان هنوز در شرکت اچ پی کار می کنه.جالبه بدونید این همون شرکتی است که قراره روی سرویس تحت وب مدیریت پروژه کار کنه. اما در این میان خود این سه نفر یک بلاگ راه اندازی می کنن که عقاید و کارهای بین همدیگه رو می نویسن. اینجاست که اوان پیشنهاد می کنه که اصلا چرا خود این سرویس رو در اختیار دیگران قرار ندیم و بلاگر متولد میشه. بلاگر به دلیل اینکه بسیاری از کارها رو اتوماتیک می کنه و بسیار خوش دست و آسون هست برای کاربرهای گیک(چون اون زمان هنوز کاربرهای معمولی چنین مفهومی رو نشنیده بودند) برای همین با استقبال خوبی هم رو به رو میشه. حال مشکلی که پیدا میشه اینه که هیچ یک از کارمندان شرکت نمی دونن چطوری میشه از این سرویس پول درآورد.
در همین میان از طریق بلاگ خود شرکت شخصی به اوان ایمیل می زنه و همین شخص هست که میشه مشاور و راهنمای آنها و بعدها هم نیم میلیون دلار براشون سرمایه جذب می کنه. نیم میلیون پول بسیار زیادیه و نتیجه این میشه که چند نفر دیگر هم استخدام می کنن و شرکت با هفت نفر پرسنل به کار ادامه میده. تا مدتی کارها به خوبی پیش میره اما باز به دلیل رشد بسیار زیاد بلاگر و اینکه هنوز منبع درآمد مناسبی انتخاب نشده شرکت سود دهی نداره. طبیعتا آنها یک سرویس داشتند که بخواهد خدمات بلاگر رو در داخل شرکتها اجرا کنند اما چون این پدیده همچنان نوین بود، بازاریابی کار سختی بود، از طرفی طرز فکر اوان با دیگر بنیانگزار تداخل پیدا کرده بود. او می خواست که شرکت بیشتر روی "بلاگر پرو" وقت گذاشته شود در حالیکه اوان شیفته قدرت این پدیده و استفاده ای که مردم می توانستند از این رسانه ببرند شده بود و نمی خواست فقط به پول فکر کند. روزگار سختی بود.
بلاگر رشد کرده، داره حسابی سر و صدا می کنه اما پولها ته کشیده. دسامبر یا ژانویه سال 2001 هست که اوان به همه اعلام می کنه که از کار اخراج هستند من جمله خودش. یعنی رسما شرکت هیچ کارمندی نخواهد داشت چون پول نداره که به عنوان حقوق بهشون پرداخت کنه و این یکی از تلخ ترین زمان ها برای این موسس سخت کوشه. همه او را ترک می کنند و حتی موسس دیگر هم او را ترک می کنه. اوان به یاد میاره که از او بدگویی می کنند، پشت سرش حرف می زنند و حتی او را به دادگاه می کشانند. تمام اون اشخاص دوستان و نزدیکان اوان بوده اند و تصور کنید کسی که نیم میلیون پول رو خراب کرده، حقوق ها رو پرداخت نکرده و یه روزه همه رو اخراج می کنه. او پسر بده میشه. در همین بین او شکست دیگری رو هم تحمل می کنه. دوست دخترش او را ترک می کند.
همه می رن و روز بعد اوان تنها کسی است که وارد دفتر کار میشه.او نمی خواد بلاگر رو ببنده اما پول نداره بره سخت افزار بخره چون فشار بر روی سرورها زیاد شده. او تصمیم میگیره این مساله رو با دیگران در بلاگش مطرح کنه و به دیگران میگه که چه مشکلی براش بوجود اومده و در خواست می کنه اگر کسی می تونه مبلغی هرچند ناچیز کمک کنه. مردم از شفافیت او خوششون میاد و می تونه حدود 17000 دلار جمع آوری کنه و سریع میره و سخت افزارها رو خریداری می کنه. بلاگر یه نفسی می کشه. این در حالیست که اوان به تنهایی شرکت رو می چرخونه. دیگه حتی دفترش رو هم از دست داده و از خونه کار می کنه و مجبوره برای رفع اشکال بلاگر و همچنین مراقبت از سرور کتابهای جاوا و یونیکس بخونه.
شرکت قبلترها دو بار مذاکره برای خریداری رو رد کرده و این بار سر و کله گوگل پیدا شده. اوان دلیلش رو نمی فهمه چون گوگل یک شرکت جستجو است و قبل آن هم گوگل هرگز شرکتی رو خریداری نکرده بود. پس چرا گوگل به شرکت علاقه پیدا کرده بود. در هر صورت مذاکرات انجام میشه و چهارماه بعد یعنی فوریه 2003 آنها در گوگل نشسته اند. اوان تنها یک سال در گوگل دووم میاره و بعدش میاد بیرون.
داستان بلاگر برای من چند درس داشت. اول اینکه موسس آن با سخت کوشی به مدت 4 سال تمام قلب و روحش رو به کار میده. تمام دوستان و همکارانش ترکش می کنن، به داداگاه می کشنش، حتی پشت سرش بد می گن، دوست دخترش قطع رابطه می کنه و در فقر غوطه وره اما فقط به خاطر ارزش به کاربران او هرگز راضی نمیشه که شرکت رو ببنده. مورد دیگر اینه که شبکه های اجتماعی و دسترسی داشتن به آدمهای دیگر بسیار برای یک موسس مهمه. نه اوان و نه دیگر موسس شرکت pyra labs آدمهای زیادی رو نمی شناختن برای همین نتونستن خودشون سرمایه ای جذب کنن. این مشاور آنها بود که از طریق وبلاگشون باهاشون آشنا شد و سپس نیم میلیون دلار در آن زمان که پول بسیار هنگفتی بود برایشان جذب کرد. سومین مورد هم اینکه او به کاربر ارزش گذاشت و نخواست که سرویسهای رایگان رو از مردم بگیره چرا که بتونه وقت و منابع بیشتری بر روی قسمت پولی بلاگر بگذاره. با او بسیار موافقم.
7 نظر:
من خیلی سعی میکنم مطالبی از این دست رو دنبال کنم ، اما میدونید نمیدونم این چه حسیه که میگه تو ایران شدنی نیست. لعنتی همه معادله ها تو ایران یه چیز دیگه از آب در میاد!.
با ناشناس موافقم. واقعاً نمیدونم چرا اینجوریه، اما حقیقتاً هیچ برنامه ای توش درست از آب در نمیاد!
در بلاگ نیوز لینک داده شد
ممنون اطلاعات جالبي بود.
مطلب خیلی جالبی بود، مخصوصا برای من که از بلاگر استفاده می کنم.
این مطلب وبلاگ من را حتما بخوانید:
http://payamspot.blogspot.com/2008/08/blog-post_13.html
پیام
با سلام...
من همیشه مطالب شما رو دنبال می کنم (بیشتر با فید و قبلاً با بازدید)...
این مطلب هم خیلی عالی بود با اینکه من خودم هم این کتاب موسسان در کار رو گرفتم!
شما نمی خواید قابل وبلاگ رو عوض کنید؟
گروه بلاگر فارسی قالب های زیبا و کم حجمی دارند. یه نگاهی بندازید!
با تشکر
سلام...من ناشناس اولی هستم!
10 روزی هست چیزی ننوشتید ، حتما سرتون شلوغ هست .... امیوارم شاد و موفق باشید و به نوشتن ادامه بدید.
ارسال يک نظر
<< صفحه اصلی