Monday، August 4، 2008

حسین پناهی


کودک که بودم یک آدم با لهجه و گویشی عجیب در سریالها بود که درکش نمی کردم. فکر می کردم دیوانه است. خوب یادم می آید که یک بار دم خانه هنگام فیلمبرداری دیدمش. لباسهایش مثل همیشه لباسهای آدم های دیوانه بود. در دنیای کودکی من جایی نداشت چون خود هنوز کودک بودم و سرمست از صافی و زلالی. بزرگتر شدم و فهمیدم که او نامش حسین پناهی است. شیدا بود و عاشق. جسم نحیفش برای روح بزرگش خیلی کوچک بود. خیلی زیاد. اونقدر که آخرش هم تاب نیاورد و زودی رفت. حال می فهمم که او هر روز جان می داد. این شعرش را دوست دارم. حسین هر جا هستی روحت شاد اما بدون من هم از روزگار می ترسم. من می ترسم.

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم
عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم
کودکان را دوست دارم ولی ازآئینه می ترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم

برچسبها: , ,

4 نظر:

در August 4, 2008 7:05 PM, Anonymous sara.h.g گفت...

دل خوش
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

حسین پناهی روحش شاد

 
در August 5, 2008 7:30 AM, Blogger HodaYa گفت...

ما چیستیم؟

جُز مولکولهای فعال ذهن ِ زمین ،

که خاطرات کهکشان ها را

مغشوش می کنیم !

 
در August 5, 2008 10:30 PM, Anonymous mostafa گفت...

به جز حضور تو، هیچ چیز این جهان بی‌کرانه را جدی نگرفتم ... حتی عشق را!
حسین پناهی


منم دقیقاً حسین پناهی رو وقتی بزرگ شدم، شناختم و فهمیدم دیوونه نیست! دکلمه‌هاش رو هم خیلی دوست دارم، مخصوصاً دکلمه همین قسمتی که شعرشو گذاشتی :)

 
در August 6, 2008 9:46 AM, Anonymous جهانگرد گفت...

سلام
من هم حسین پناهی رابا تمام دیوانه یازی های بی ریایش ذوست دارم
روحش شاد

 

ارسال يک نظر

<< صفحه اصلی