خاطرات افسر وظیفه
" ثانیه ها گذشتند . ساعتها یکی پس از دیگری آمدند و هفته ها ، ماه ها را پدید آوردند و ما آنقدر ماه ها را شمردیم تا به آخر راه رسیدیم . دوران افسر وظیفگی ما نیز گذشت اما این داستان هنوز ادامه دارد . هنوز هم خورشید از جاده دماوند طلوع میکند و در افق بزرگراه کرج گم میشود . و در طول گذرش از شهر نور خود را بر تمام همین خیابانها و بزرگراه ها و تقاطع ها میریزد . هنوز هم افسر وظیفه هایی هستند که باید هر روز مسیر گذر خورشید را دنبال کنند و در امید به اتمام رسیدن یک روز دیگر باشند . دوران سربازی من تمام شد اما هنوز هم میتوان افسر وظیفه هایی را دید که در طول چند ساعت در یکی از همین بزرگراههای بی سر و ته دستانشان از شدت سرمای زمستانی به سیاهی میگراید . هنوز هم میتوانم تحمل چندین ساعت ایستادن زیر آفتاب مرداد ماه را درک کنم . هنوز هم کسانی هستند که تنها به گناه چهار سال تحصیلات دانشگاهی باید هرروز سرکوفت شوند ، سرخورده شوند ، تحقیر شوند و در آخر نه اینکه انتظار تشکر داشته باشند ، بلکه در هراس باشند که شری دامانشان را نگیرد . کسانی که بجز سفره پر پر و پیمان دود و سرب باید هر روز مقدار زیادی فحش نوش جان کنند . کسانی که در همه جا و همه وقت باید زخم زبانها و متلکهای مردم را تحمل کنند . به گناه کارهایی که شاید هیچکدام را – چه درست و چه غلط - به دلخواه خود انجام نمیدهند . آنها ادامه ما هستند . ادامه تمام افسر وظیفه هایی که دیگر افسر وظیفه نیستند . و باعث میشوند که این حکایت همچنان در دل همین خیابانها باقی بماند ."
متن بالا آخرین پست وبلاگ "افسر وظیفه" است که یک سال پیش نوشته شده است. وبلاگ افسر وظیفه رو خیلی دوست داشتم. دردها رو می نوشت. قلم توانایی در نوشتن داشت. ای کاش وقتی من سربازی می رفتم پدیده وبلاگ نویسی بود. حیف که نبود و هرگز نشد که خاطراتم رو بنویسم. کابوس سربازی سالهای سال با من بوده است. پلیدی ها و زشتی های اجتماعیه سرزمین عزیزمان ایران رو دیدم و لمس کردم. توصیه می کنم وبلاگ او را بخوانید تا ببینید این هم وطن چطور از پلشتی های روزگار ما حکایت می کنه. داستانهاش تلخه اما چون از دل براومده بر دل می نشینه. ماه ها پیش بود که می خواستم راجع به او بنویسم. حالا فرصتی شد
برچسبها: خاطرات, معرفی سایت
0 نظر:
ارسال يک نظر
<< صفحه اصلی