جزیره کرت
یک هفته ای با یار و دوست دیگری رفته بودیم "جزیره کرت" که از جزایریونان است. جزیره نسبتا بزرگی که واقعا زیبا بود. خاطرات بسیار خوبی برایم ماند و عکسهای بسیاری که گرفتیم. هتلمان و محل سکونتمان جای بسیار خوبی بود با انواع امکانات رفاهی و حسابی ازش راضی بودم. هوای گرم و آفتابی، دریای آبی و دخترها و پسرهای جوونی که در کنار هم بر روی صندلی ها دراز کشیده بودند و حمام آفتاب می گرفتند و کتاب می خواندند.
کتاب "زوربای یونانی" رو که دقیقا به تاریخ بیست و سوم شهریور 1382 از دوست خوبم یاشار به هدیه گرفته بودم با خودم بردم که بخوانم. شاید هیچ گاه تصور نمی کردم که روزی این کتاب رو در سواحل جزیره ای بخوانم که نویسنده اش، مردمان آنجا و زوربای معروف رو به تصویر کشانده است.
تا دلتون بخواد غذای دریایی و یونانی و کرتی خوردم. 3 روز هم که ماشین کرایه کردیم و تونستیم به چند ساحل دیگر جزیره هم سری بزنیم. موسیقی یونانی رو هم خیلی دوست داشتم و همین باعث شد تا در فرودگاه یک سی دی موسقی کرتی هم بخرم. نوای موسیقیشون سوزی داره که در موسیقی ما هم هست. اتقاقا از طرف هتل، نوازنده و رقصنده هم آورده بودن که رقص زوربایی هم کردن و اکثریت حضار رو هم کشیدن به وسط که با ایجاد یک زنجیره اونها هم در این پایکوبی شریک باشن. خوانندشون شاهکار بود و یک سازی داشتند که من تا به حال ندیده بودم. سازی مانند ویلون ولی نازک تر اما به سبک کمانچه نواخته می شد و آرشه هم داشت. رقص هم بسیار جالب بود و یکی از جوونها از فرط رقصیدن و فعالیت پیراهن سیاهش کاملا خیس عرق شده بود. شراب که بنوشی و با موسیقی که حال کنی همین می شود. از خود بی خود می شوی و آنقدر می رقصی تا عرقت دربیاید.
کرت پر از مغازه های فروش برای توریستهاست. جای جایش مغازه های کرایه کردن ماشین و موتور است. خیابانها شهرهاش تنگ و باریک است و سربالایی هم با شیب زیاد داره. انقدر توریست زیاده که اصولا مردمان بومی و محلی به چشم نمیان. فروشندگان خوش مشرب و شادی داره هرچند دست و پا شکسته انگلیسی حرف می زنند. روستاهای بسیار زیبایی داره و تا دلتون بخود شهرکهای توریستی با کلی امکانات رفاهی. کار این اروپایی ها اینه که بیان اونجا و فقط عیش و نوش کنند. دخترهای زیادی اینجا بدون سینه بند آفتاب می گیرند و هیچ کسی هم به کسی کاری ندارد.
سیگار بسیار ارزانه به نسبت قیمت استکهلم(یک پاکت سیگار مارلبورو فقط 3 یورو) و طبیعتا بساط بارهای کنار دریا و استخر به پا. شبها هم که پارتی به راهه. من برای اولین بار در یک "پارتی کف" شرکت کردم. توی این پارتی روی سر شرکت کنندگان کف ریخته میشه و خیلی ها لباس ها رو می کنن و میرن قاطی کفا. من و یار هم به جمع دوستان کفی پیوستیم و تا تونستیم همدیگه رو کفی کردیم.
برای اولین بار جت اسکی هم سوار شدم. خیلی حال میداد. هرچند وقتش خیلی کم بود و گران اما به تجربه اش می ارزید. حسابی با یار هر کدام سوار بر یک جت اسکی در دریا گاز دادیم. همه این کارها به کنار من این بار یک رکورد شکسته ام! هشت روز بدون اینکه دست به کامپیوتر بزنم و یا حتی یک بار آنلاین بشوم زندگی کرده ام. تقریبا دو روز اول را هم بدون آگاهی از زمان سپری کرده ام. یعنی حتی حساب وقت هم از دستمون خارج شده بود. توی بار که نشسته بودیم و از مسوول بار ساعت رو پرسیدم خنده ای به ما کرد و گفت" من یک مرد خوشحال هستم! نیازی به ساعت ندارم. نمی دونم ساعت چنده". انگار واقعا توی این جزیره های توریستی، گردی پاشیده اند که اصلا نمی خوای بدونی وقت و ساعت چیست و کجا بوده ای و چطور می زیسته ای. حتی من رو هم از راه بدر کردند!
صبح رو با بوفه صبحانه مفصل هتل شروع می کردیم و بقیه اش رو به گشت و گذار و گرفتن حمام و آفتاب و غذا خوردن. شبهای عاشقی وقتی که دو تن تمنای وصال دارند و پکی بر سیگار و هوای گرم و مطبوع، رهایی از هرگونه استرس روزمره و فقط برای زمان حال زندگی کردن رو تجربه کردم اما با همه اینها، با همه این شادی ها و شهوتها و خواسته ها آنجا نیز یادم نرفت که از کجا آمده ام. در این دنیا یا می توانی به فکر بزم و نوش خودت باشی یا آستین ها را بالا بزنی برای کسانی که نان شب ندارند بخورند و من به یاد گذشته ام، ریشه ام و هدف هایم بودم. جزیره کرت هم به خاطره ها پیوست. شاید باری دیگر، فرصتی دیگر، باز گشتم چون دوستش داشتم. با تمام خاطرات خوش و ناخوش آن و بوسه های شبهای عاشقی آن.
کتاب "زوربای یونانی" رو که دقیقا به تاریخ بیست و سوم شهریور 1382 از دوست خوبم یاشار به هدیه گرفته بودم با خودم بردم که بخوانم. شاید هیچ گاه تصور نمی کردم که روزی این کتاب رو در سواحل جزیره ای بخوانم که نویسنده اش، مردمان آنجا و زوربای معروف رو به تصویر کشانده است.
تا دلتون بخواد غذای دریایی و یونانی و کرتی خوردم. 3 روز هم که ماشین کرایه کردیم و تونستیم به چند ساحل دیگر جزیره هم سری بزنیم. موسیقی یونانی رو هم خیلی دوست داشتم و همین باعث شد تا در فرودگاه یک سی دی موسقی کرتی هم بخرم. نوای موسیقیشون سوزی داره که در موسیقی ما هم هست. اتقاقا از طرف هتل، نوازنده و رقصنده هم آورده بودن که رقص زوربایی هم کردن و اکثریت حضار رو هم کشیدن به وسط که با ایجاد یک زنجیره اونها هم در این پایکوبی شریک باشن. خوانندشون شاهکار بود و یک سازی داشتند که من تا به حال ندیده بودم. سازی مانند ویلون ولی نازک تر اما به سبک کمانچه نواخته می شد و آرشه هم داشت. رقص هم بسیار جالب بود و یکی از جوونها از فرط رقصیدن و فعالیت پیراهن سیاهش کاملا خیس عرق شده بود. شراب که بنوشی و با موسیقی که حال کنی همین می شود. از خود بی خود می شوی و آنقدر می رقصی تا عرقت دربیاید.
کرت پر از مغازه های فروش برای توریستهاست. جای جایش مغازه های کرایه کردن ماشین و موتور است. خیابانها شهرهاش تنگ و باریک است و سربالایی هم با شیب زیاد داره. انقدر توریست زیاده که اصولا مردمان بومی و محلی به چشم نمیان. فروشندگان خوش مشرب و شادی داره هرچند دست و پا شکسته انگلیسی حرف می زنند. روستاهای بسیار زیبایی داره و تا دلتون بخود شهرکهای توریستی با کلی امکانات رفاهی. کار این اروپایی ها اینه که بیان اونجا و فقط عیش و نوش کنند. دخترهای زیادی اینجا بدون سینه بند آفتاب می گیرند و هیچ کسی هم به کسی کاری ندارد.
سیگار بسیار ارزانه به نسبت قیمت استکهلم(یک پاکت سیگار مارلبورو فقط 3 یورو) و طبیعتا بساط بارهای کنار دریا و استخر به پا. شبها هم که پارتی به راهه. من برای اولین بار در یک "پارتی کف" شرکت کردم. توی این پارتی روی سر شرکت کنندگان کف ریخته میشه و خیلی ها لباس ها رو می کنن و میرن قاطی کفا. من و یار هم به جمع دوستان کفی پیوستیم و تا تونستیم همدیگه رو کفی کردیم.
برای اولین بار جت اسکی هم سوار شدم. خیلی حال میداد. هرچند وقتش خیلی کم بود و گران اما به تجربه اش می ارزید. حسابی با یار هر کدام سوار بر یک جت اسکی در دریا گاز دادیم. همه این کارها به کنار من این بار یک رکورد شکسته ام! هشت روز بدون اینکه دست به کامپیوتر بزنم و یا حتی یک بار آنلاین بشوم زندگی کرده ام. تقریبا دو روز اول را هم بدون آگاهی از زمان سپری کرده ام. یعنی حتی حساب وقت هم از دستمون خارج شده بود. توی بار که نشسته بودیم و از مسوول بار ساعت رو پرسیدم خنده ای به ما کرد و گفت" من یک مرد خوشحال هستم! نیازی به ساعت ندارم. نمی دونم ساعت چنده". انگار واقعا توی این جزیره های توریستی، گردی پاشیده اند که اصلا نمی خوای بدونی وقت و ساعت چیست و کجا بوده ای و چطور می زیسته ای. حتی من رو هم از راه بدر کردند!
صبح رو با بوفه صبحانه مفصل هتل شروع می کردیم و بقیه اش رو به گشت و گذار و گرفتن حمام و آفتاب و غذا خوردن. شبهای عاشقی وقتی که دو تن تمنای وصال دارند و پکی بر سیگار و هوای گرم و مطبوع، رهایی از هرگونه استرس روزمره و فقط برای زمان حال زندگی کردن رو تجربه کردم اما با همه اینها، با همه این شادی ها و شهوتها و خواسته ها آنجا نیز یادم نرفت که از کجا آمده ام. در این دنیا یا می توانی به فکر بزم و نوش خودت باشی یا آستین ها را بالا بزنی برای کسانی که نان شب ندارند بخورند و من به یاد گذشته ام، ریشه ام و هدف هایم بودم. جزیره کرت هم به خاطره ها پیوست. شاید باری دیگر، فرصتی دیگر، باز گشتم چون دوستش داشتم. با تمام خاطرات خوش و ناخوش آن و بوسه های شبهای عاشقی آن.
4 نظر:
سلام الگوی من !! واقعا نگرانت شده بودم. خوشحالم که بهت خوش گذشته، واقعا بعضی وقتها این مسافرت ها لازمه
man ham onja bodam parsal
man o yade khateratam andakhti taghriban zibatarin va royai tarin jaie ke b omram didam
به به جزیره کرت شهر زیبای خانیا شهر زیبای کاستلی چه زیبا من دو ماه انجا بودم نمیدونم چرا به ویلای زیبای ثریاملکه رژیم سابق در میان ان کوههای زیبا که مثل شاخ میمونه نرفتین واقعا یادش بخیر
آیا شما در کرت نودیسم دیدید؟ یعنی کسانی که کاملا لخت هستند؟ آخه کرت مرکز نودیسم هست
ارسال يک نظر
<< صفحه اصلی