Tuesday، February 10، 2009

22 bahman

خیلی از هواپیمایی هما و پرواز مستقیمش از استکهلم به تهران راضی بودم. بعد از اینکه یار من رو رسوند و رفتم سالن انتظار به صورت خیلی اتقافی دوستی رو دیدم که از بچه های دانشگاه بود ومدتها بود ازش خبری نداشتم. خوشبختانه چون الان فصلی نیست که زیاد مسافر بره ایران، تونستیم کنار هم بشینیم و کلی راجع به ایران و دنیا و پیشرفتاش صحبت کنیم.

غذا بهمون چلوکباب برگ دادن و دلستر لیمویی که واقعا خوشمزه بود و بعدش هم بهمون یه سری دیگه اسنک و خرت و پرت دادن. خلاصه همه اش در حال خوردن بودیم. باید بگویم که هما توی این قضیه به مانند بسیاری از شرکت های هواپیمایی دیگر گدا بازی در نیاورد و به عنوان یه مسافر خیلی راضی بودم.

چمدونها رو گرفتم و به سمت در خروجی و بغل کردن برادران و ریختن اشک بعد از دیدن پدر. مامان نیومده بود استقبال چون راه دوره و اذیت میشد و مونده بود خونه. گم شدن راه از فرودگاه امام تا خونمون، بهونه ای داد که پدر و پسر کلی حرف بزنن. دیدن مادر و دوباره اشک شادی ریختن همانا. مادر پیر شده و موها سفید اما چیزی نپایید که خیلی سهوی از زبان پدر بفهمم که پدر بزرگ روزها پیش درگذشته و مادر به من نگفته تا روحیه ام خراب نشه. این بار برای از دست رفته ای گریستم. بابا بزرگ دیگه در میون ما نیست.

از فردای روز رسیدن مشغول گرفتن عکس از در و دیوار و تلویزیون و پای درد دل مادر نشستن بوده ام. دفتر تازه تاسیس برادرم رو دیدم و چون تلویزیون برنامه های به مناسبت دهه فجر داشت، راه به راه از برنامه های مختلف شات گرفتم. همه چیز برام جدیده. حتی جوب آب! دوربین دیجیتال هم که دم دست و خیالم راحت. از هرچی دوست داشته باشم عکس میگیرم هرچند عکاسیم اصلا خوب نیست. توی این گیر و دار کارهای کنفرانس که از نظر وقت مجبور شدیم یه هفته هم عقبش بندازیم، سرماه خوردم به شدت. فردا دارم میرم دکتر ببینم چی میگه. من زود سرما می خورم و واقعا زجر می کشم تا خوب شم.

هنوز تهران را ندیده ام هرچند چند بار کوتاهی که بیرون رفتم سینه ام به شدت می سوخت و هوا اینجا زرد است. ماشین ها خیلی نزدیک به هم حرکت می کنند و من از حرکت ماشینها در اتوبان جدا می ترسم. انگار نه انگار که 22 سال قبل خودم همین جا زندگی کرده ام ولی خب هرگز ویراژ نداده ام!

دلم می خواست برای سی امین سالگرد پیروزی انقلاب برم بیرون و بتونم عکس بگیرم چون امسال تبلیغات خیلی زیادی برای این مراسم کرده بودند ولی حالم خیلی خراب بود و در عوضش از تلوزیون برنامه ها و سخنرانی رییس جمهور رو گوش دادم. از تلویزیون گفتم. تبلیغات تلوزیون خوشکل شده و کلی جلوه های ویژه کامپیوتری بهش اضافه کردن. شبکه 8 اضافه شده که شبکه قرآنیست. مجری ها کت و شلوارشون خیلی خوشکل شده و دیگه مثل قدیما زشت و بی ریخت نیستند.

به شدت دنبال کارهای کنفرانس هستیم و امیدوارم که این بار عقب نیفته. کمی کند پیش میره و وقت من هم محدود. سرعت اینترنت در حد بسیار کلافه کننده ای هست و جدا عذاب بزرگیه. اینجا دیال آپ دارم و فقط می تونم یه دونه پنجره رو باز کنم و جیمیل هم به سختی میاد. یه عکس هم از صفحه فیلترینگ این سرویس دهنده اینترنتی گرفتم که خب خیلی خوشکله اما عملا داره به شعورت توهین می کنه که کجا برو و کجا نرو. گفتنی ها زیاده. سعی می کنم از دیده هام بیشتر بنویسم.


برچسبها:

8 نظر:

در February 10, 2009 9:02 PM, Blogger Ras گفت...

آقا خوش اومدید
سالهاست من وبتونو میخونم از اون دورانی که بحث خدمت رفتن بود و پشمالو(بخصوص از پشت گردن! و ندا وخورشید خانم و ...) بودید تا وقتی امارات رفتی و بعدش سوئد و ایرلند و سوئد و حالا تهران.
این تی شرتهای گیگتم حرف نداره.:دی
در مورد این کنفرانست بیشتر میگی؟ کجاست؟ کیه؟میشه اومد یا نه؟
دوست داشتم هم اگه بشه ببینمتون.

 
در February 11, 2009 5:28 AM, Anonymous آزاده گفت...

ای جان! چه با هیجان تعریف میکنید. خیلی خوششش اووومدین آقا پژمان

 
در February 11, 2009 6:16 AM, Anonymous مسافر کوچولو گفت...

خوش اومدی هم وطن ...
من همیشه با افتخار وبلاگ شما رو به عنوان یک ایرانی موفق به همه معرفی می کنم ... روزهای خوبی داشته باشی ...

 
در February 11, 2009 3:03 PM, Blogger جهانگرد گفت...

سلام
به وطن خوش امدید
دیده ها ونوشته های شما خیلی جدید وشنیدنی است ما در اینجا زندگی کرده ایم ودر روند زندگی غرق شده ایم وفرصت نگاه کردن از بعد دیگر را نداشته ایم شما قطعا بهتر می توانید بفمید چه شده چه تغییراتی حاصل شده خوبی ها پیشرفتها بدی ها وخرابی ها را بهتر تشخیص می دهید منتظر نوشتن های شما ویا مقایسه اینجا وانجا از جانب شما هستم
خوش باشید وموفق

 
در February 11, 2009 5:28 PM, Blogger Amin گفت...

فوت مادر بزرگتون رو تسليت مي گم
جالبه؛ واقعا آدم بعد از مدت طولاني به جايي برگرده مي تونه خوب درموردش قضاوت كنه
شاد باشي

 
در February 12, 2009 9:24 AM, Blogger خردنامه گفت...

منتظر خبر کنفرانستون هستم

 
در February 12, 2009 5:42 PM, Blogger Soroush گفت...

سلام پژمان جان
من هم جزء خواننده های قدیمی وبلاگت هستم و خوش آمد می گم.

امیدوارم این چند وقتی که اینجا هستی زیاد درگیر کار اداری نشی که بیچاره می کنه آدم رو.
امیدوارم بهت خوش بگذره و خاطره خوبی تو ذهنت بمونه.

 
در February 24, 2009 4:51 AM, Anonymous ناشناس گفت...

سلام، من هم مامانم پيرشده! يادش به خير سال پنجم ابتدايي معلم خودم شده بود. چقدر جوون بود. بابا که فوت شد اون هم شکسته شد.

اونقدر من گردن شکسته نرفتم ايران که مامان حيوني مجبور شد بياد اينجا(با حقوق بازنشستگيش). روط اول رو راه رفت و از روز دوم موند رو تخت خواب. دکتر هم اثر نکرد. بعدش هم مجبور شدم با ويلجر بگردونمش.

برگشنتي هم با پسرخالم و با اوضاء ناراحت کننده اي برگشت.

خدايا چرا زندگي سخت شده. چرا مامان بابا ها پير ميشن؟

 

ارسال يک نظر

<< صفحه اصلی