تهران شهری بدون لبخند
جدای از عادت همیشگی و ویژگی ذاتیم مبنی بر لبخند زدن به دیگران، زندگی در سوئد به من این اشتیاق رو داده است که هر روز صبح که به سر کار می روم و یا در محیط اجتماعی ظاهر می شوم به دیگران لبخند بزنم چرا که من به محیط اطرافم و مردم اهمیت می دهم و نگاه کردن به تیپهای مختلف و رفتار و حرکات برایم جالب است. اما از وقتی به تهران آمده ام با حقیقتی تلخ مواجه شده ام. حقیقتی که شاید پیش از این برایم ملموس نبوده است. تهران شهری بدون لبخند است.
می روم کارت موبایلم رو شارژ کنم، سلامی و صبح بخیری به خانم جوانی که فروشنده است به همراه لبخندی کوچک اما پاسخی نمی شنوم و در عوض با چهره ای عبوس رو به رو می شوم. در خیابان راه می روم و گاهی چشم در چشم عابری می افتد، پیرزنی و یا پیرمردی، جوانی همجنس و یا خانمی و هیچگاه در تمام این مدت ندیده ام که پاسخ لبخندم را بگیرم. چشمهایم به چشمهای مسافری می افتد که در اتوبوس و کنار پنجره نشسته و باز هم همان لبخند و این طور حس می کنم که این هموطن سالهاست که با لبخند بیگانه است.
موارد دیگری هم دیده ام که شاید توضیحش سخت باشه اما اینجا تا دلت بخواد غر و لند و نداشتن اعصاب و حق همدیگه رو خوردن مشهوده. از کنار هر کسی رد میشم یا با موبایلش و یا با دوستی در حال فک زدن بر سر پول در آوردنه حتی واکسی کنار دیوار! همه به دنبال پول هستند. انگار فقط در تمام دنیا، همین تهرانه که مردمش نیاز به پول دارند. انگار همین تهران است که از آسمان سوراخ شده و مردمش افتاده اند پایین و وقت ندارند و به زمین و زمان فحش می دهند و معرفت واژه ای ناشناخته برایشان است و فقط باید به فکر خودشان باشند. نوشتم که بگویم لبخند یادتون نره. از فردا دوباره راجع به چیزهای خوب خواهم نوشت. اینجا خیلی تغییر کرده است.
می روم کارت موبایلم رو شارژ کنم، سلامی و صبح بخیری به خانم جوانی که فروشنده است به همراه لبخندی کوچک اما پاسخی نمی شنوم و در عوض با چهره ای عبوس رو به رو می شوم. در خیابان راه می روم و گاهی چشم در چشم عابری می افتد، پیرزنی و یا پیرمردی، جوانی همجنس و یا خانمی و هیچگاه در تمام این مدت ندیده ام که پاسخ لبخندم را بگیرم. چشمهایم به چشمهای مسافری می افتد که در اتوبوس و کنار پنجره نشسته و باز هم همان لبخند و این طور حس می کنم که این هموطن سالهاست که با لبخند بیگانه است.
موارد دیگری هم دیده ام که شاید توضیحش سخت باشه اما اینجا تا دلت بخواد غر و لند و نداشتن اعصاب و حق همدیگه رو خوردن مشهوده. از کنار هر کسی رد میشم یا با موبایلش و یا با دوستی در حال فک زدن بر سر پول در آوردنه حتی واکسی کنار دیوار! همه به دنبال پول هستند. انگار فقط در تمام دنیا، همین تهرانه که مردمش نیاز به پول دارند. انگار همین تهران است که از آسمان سوراخ شده و مردمش افتاده اند پایین و وقت ندارند و به زمین و زمان فحش می دهند و معرفت واژه ای ناشناخته برایشان است و فقط باید به فکر خودشان باشند. نوشتم که بگویم لبخند یادتون نره. از فردا دوباره راجع به چیزهای خوب خواهم نوشت. اینجا خیلی تغییر کرده است.
برچسبها: خاطرات
13 نظر:
به نکته خیلی ظریفی اشاره کردید. راستش من هم بعضی روزها رو همینجوری شروع میکنم ولی وقتی عکسالعمل مردم رو میبینم ناامید میشم.
من همیشه سعی میکنم وارد جایی که میشم گرم سلام و احوالپرسی کنم ولی جالبه که خیلی از مردم حتی از سوال (حالتون خوبه) فراری هستند. حتی این باعث میشه که از طرف دوستانم هم مورد تمسخر قرار بگیرم که مثلا دیدی مغازهداره ضایعت کرد!
D:
: دی
برای پژمان
مشکلات زیاده پژمان جان!
ولی خوب تو هم حق داری.
من که همیشه میخندم ! :)
هیچ وقت اولین برخورد مسئولین فرودگاه به لبخند ، در وطنم پس از سالها دوری از وطن رو فراموش نمی کنم، واقعا در ایران بر خلاف ادعای باستانی ایرانی ها، دیگه چیزی به اسم لبخند و ارتباط لطیف جز در مواقعی که سود و زیان مطرح باشه وجود نداره...
متاسفانه دقيقاً همين طوره كه شما ميگيد.و نه فقط در تهران، در همه ايران اوضاع اينطوريه.مشكل اينجاست كه ما ايراني ها هنوز ياد نگرفته ايم كه مسئوليت احساسات و مسائلمون رو بپذيريم و به خودمون اجازه مي ديم كه انرژي منفي وجودمون رو به ديگران منتقل كنيم.منم بين دوستام به خاطر لبخند هميشگيم مشهورم ولي خيلي كم جواب مي گيرم.اينم براي شما كه اين روزا زياد گرفتار اخم هستي (:
دلت خوشه پژمان جان ، داریوش میخوند: لبخند را بر لبها جراحی میکنند ، باید باشی تا بفهمی ، تهران شهر آدمهای بیبخار ِ و هزار تا صفت دیگه که حتی هزار و یکمیش هم قشنگ نیست
من هر وقت به بقیه لبخند زدم به چشم یک احمق بهم نگاه کردن!!!
سلام
بله ما نسبت به هم غریبه وبد بین هستیم ما هم دیگر را دوست نداریم احساس وعاطفه مرده ما مردمی جو گگیر وتب زده هستیم می گویند روزهای انقلاب همه یهویی بی خودی برادر وخواهر شدند وبه جای کلمه اقا می گفتند برادر ما بسیار افراط وتفریط داریم وبعد از گذشت ان روز ها وسرد شدن تب انقلاب همه دوباره دشمن خونی شدند وبرادر خواهری و...یادمان رفت
ما افراط وتفریط داریم
چه جالب:
هر کی اینجا نظر داده ادعای لبخند زدنش میشه
امان از این ایرانیها :&
salam,
man ham hamino midunam, man ham modati hast ke holand hastam, in tafavot kheily hast, inja mardom be andaze iraniha sakhti nakeshidand va , farhange zendegishon ba ma fargh dare, kheily ziad, man ham kamelan movafegham ke tehran shahre labkhand nist , shahre khoshrooee nist , man hafteye dige miram tehran,,, ta bebinim chi mishe, :) hezaaaaaaar ta labkhand taghdime shoma va hameye iranihaye mehrabooooooon
سلام
پرشین بلاگرز «خبرخوان اسکاندیناوی» («گرافیکی» و «تکست»)؛ و «لیست و فید وبلاگهای فارسی اسکاندیناوی» را ارائه کرده است.
از پرشین بلاگرز و «خبرخوان اسکاندیناوی» که شما نیز در آن حضور دارید بازدید فرمائید.
http://persianbloggers.blogspot.com/2009/02/nordic-p.html
سلام آقا پژمان
دقيقا حق با شماست اينجا كسي جرات خنديدن نداره
اگه بخندي يا متلك ميشنوي يا فكر ميكنن ميشنگي!! اما گاهي به خودم ميگم بخاطر حرف مفت يكي ديگه يا قضاوت مردم چرا ما بايد نخنديم..
بگذريم اميدوارم سفر خوبي داشته باشي و چيزهاي خوب رو هم ببيني توي اين وطن.. راستي خيلي دلم ميخواست يه قرار باهات ميذاشتم و هم ميديدمت هم از تجربياتت در غربت استفاده ميكردم. نظرت چيه؟
شيرين
من وقـتي اوايل به اين کشور اومده بودم از يک آقايي آدرس جايي رو پرسيدم. در کمال ناباوري ايشون اول به يکي از دوستانشون زنگ زدند و آدرس رو پرسيدند و بعد همراه با من 200-300 متر اومدند تا محل را نشون بدند.
در مورد لبخند، در تهران شغل فوق العاده پر مسئوليتي داشتم و فشار باعث شده بود به ندرت لبختد بزنم. 2 سال طول کشيد تا اينجا لبخند زدن و آرام زندگي کردن رو ياد بگيرم.
خدا ميدونه که مردم پرکار و عزيز ايران چقدر عمرشون به خاطر استرس و فشارها کوتاه ميشه، خيلي باعث تاسف هست.
ارسال يک نظر
<< صفحه اصلی