ققنوس
بیشتر از 5 ماهست که ننوشته ام. به کلی غریبه ام. برای منی که سالهای ساله که می نویسه این مدت خیلی غریب بود مثل حال و روزم. حالا که ساعت یک نصفه شبه و تصمیم گرفتم بنویسم و منتشرش کنم می بینم که چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود. چقدر دلم برای این وبلاگ و نوشته هایش، برای جنس خودم، بی غل و غش و همان بی کله سابق تنگ شده بود. زندگی گاهی آدم را می شکند و من در تمام این ماه های اخیر داشتم این تن نحیف رو آرام می کردم برای یک شروع دیگر.
می دونستم. از سالها پیش می دونستم که سی سالگی، سالی خواهد بود که هرگز فراموش نخواهم کرد. می دونستم که پوستی نو بر تن خواهم کرد. افکاری پرورش یافته و آرمانهایی پخته تر و زیباتر اما نمی دونستم روزگار این چنین سخت خواهد بود. من هرگز از سختی نترسیده ام اما این بار تا حد نا امیدی مطلق پیش رفتم. کسی که نشان موفقیت برای دیگران است و بارها به داد اطرافیانش و آدمهای ناشناس رسیده است که در زندگی میوه امید بچینند و طعم رسیدن به قله رو بچشن، خود در تو در توی سختی ها گم شد. من شکستم و تمام این ماه ها در تلاش بودم که بر روی پای خود بایستم.
اول تشکر می کنم از تمام کسانی که به من ایمیل زدن و اینجا کامنت گذاشتن و عذر می خوام از اینکه پاسخ کامنتها رو ندادم. انقدر اوضاع سختی بر من می گذشت که حال و حوصله هیچ چیزی را نداشتم. حقیقتش را بخواهید انتظار ایمیل و کامنت را نداشتم و با هر کسی صحبت کردم در این مدت به من بارها گفتند که این وبلاگ سرمشقی است برای آنها. بارها گفتند که باید بنویسم. هیچ کدوم از شماها نمی دونستید چه شده اما می دونستید که من باید بنویسم. برای خودم، برای شما، برای ما.
من به شدت نا امید شدم در این دوره. نا امیدی چیز خیلی بدیه و تمام ریشه و بنیه ات رو له می کنه. می دونستم که فقط خودم هستم که می تونم خودم رو نجات بدم. کار کردم، مطالعه ام بود، فعالیت های محدود اجتماعیم بود اما از درون در حال پوسیدن بودم. اینکه هر روز خودم رو در آیینه ببینم و متوجه باشم که دیگر آن پژمان سابق پر انرژی نیستم آزارم میداد. عین یه چاله که میخواد بکشه تو رو به تاریکی ولی می دونی که اصلا جای تو اونجا نیست. جای من هم نبود فقط طنابهای دورم خیلی سفت گره خورده بودن و من هم انرژی کمی برای رها کردن خودم داشتم.
روزها و روزها گذشتن و ماه ها پشت هم تا اینکه هفته پیش به خود آمدم. به خودم گفتم هر روزی که شروع میشه یک آغاز دیگره. یک شروع مجدد هرچقدر سخت باشه که نخوام به گذشته فکر کنم اما یک بار دیگر می سازم و از سر می گیرم. برای من زندگی روزمره، تغذیه کننده روحم نیست و باید کاری بکنم که ارضا بشم و از انجامش مغرور باشم. من هرگز نتونستم جایی باشم و یا کاری کنم که اعتقادی به اون ندارم و متاسفانه شرایط زندگی مدرن این قضیه رو به همه تحمیل می کنه که سر خم کنن و دنبال آرزوهاشون نرن. می ترسونه و عین یه ترمز جلوت رو می گیره. می خواد که فکر نکنی. می خواد که به روزمره بچسبی. به درست کردن یه خانواده هرچند کوچک و آرزوهات برای همیشه تو صندوقچه خاک بخوره تا وقت پیری که به یادشون اشک بریزی. اما این چیزی نبوده که من می خواسته ام. پس جنگیدم.
این جنگ برام گرون تموم شد. به بهای شکستن تمام این استخوانهای نحیف. اما می دونم می برم. هنوز کامل نشده. ماموریت باقی مونده اما ایمان دارم که می رسم و خاطرات تمام این روزها برای همیشه در من دفن خواهد شد که شاید روزی راجع بهشان بگویم یا بنویسم. روزهای نا امیدی خیلی تلخ بودند. شبهای تنهایی و کلنجار رفتن با افکار خود و آرزوهای دفن شده . من یک بار بیشتر زندگی نخواهم کرد و دوست ندارم با حسرت کارهای انجام نشده بمیرم. این بار با کوله بار تجربه سالهای گذشته، بار دیگر حرکت می کنم هرچند که در تمام این ماه های گذشته از حرکت دلخواه خودم جا موندم.
احساسم مانند یک تولد دوباره است. از خاکسترم، ققنوسی دیگر سر برآورده است برای پرواز. این جا داستان یک سوپر من و یا فرازمینی نیست. اینجا داستان پسری رو می خونید که از جنس شماست. در میان شماست و زندگی می کنه. مهم نیست در کدوم جایگاه و سمت هست، در کجا زندگی می کنه و یا در چه شرایطی هست. مهم اینکه ققنوس بار دیگه پر پرواز داره. در زندگیم چند بار خاکستر شدم و بار دیگر متولد شدم و پرواز کردم. این بار هم همین حس رو دارم. به یاد تمام شبهای گریستن برای ایران، خانواده ام، نگاه نگران تو و آرزوهایم. راستی فرش قرمز رو پهن کنید چون مثل همیشه پست بعدی راجع به یک خبر خوب خواهد بود
خانه کارآفرینی فانتازیو اولین مرکز رشد خصوصی و شتاب دهنده ایران
No related posts.

I am a pioneer in persian blogsphere; An ex-Googler & Ex-Ericssoner. founder of GBL foundation in stockholm to help accelerating entrepreneurship in the developing countries. I had studied in Stockholm school of entrepreneurship and Royal Institute of Technology.






20 نظر برای “ققنوس”
ارسال شده در تاریخ 17-02-2010 در ساعت 05:31
این کامنت از فینگلیش به فارسی تبدیل شده است. لطفا فارسی بنویسید
درود هموطن،(این تکه کلمه پر انرژی خود شماست)به هر حال طعم زندگی همیشه شیرین نیست ، گهگاهی هم همراه یک سری از مشکلات،که هر کسی در زندگی به نوعی با اون برخورد میکنه ،مهم بودنه بعضی از این مشکلات نیست،مهم نحو گذر کردن شما از این مشکلات ،نماز اول وقت و دعا برای آقا امام زمان خیلی میتونه کمک حال شما در لحظات سخته زندگیت باشه،خیر پیش خدا نگهدار
ارسال شده در تاریخ 17-02-2010 در ساعت 06:09
کاملا احساس میکنم، چی میگی و راستش را بخوای شرایط مشابهی با تو دارم. پیروز باشی.
ارسال شده در تاریخ 17-02-2010 در ساعت 09:32
سلام پژمان جان
نظرات تو برای من خیلی مفید بوده و همیشه ایین وبلاگ کمک بزرگی برای من و مسلما امثال من بوده.
“من یک بار بیشتر زندگی نخواهم کرد و دوست ندارم با حسرت کارهای انجام نشده بمیرم.” این جمله بسیار برای من زیبا بود.
امیدوارم که پست بعدی ات زود از راه برسه
همیشه موفق باشی
ارسال شده در تاریخ 17-02-2010 در ساعت 09:57
ما منتظر خبرهای خوب و خوش و موفقیت هایت هستیم پژمان!
این اراده ات و این آرمانهایت و جنگیدن برای آنها بسیار با ارزش و شایسته ستایش است.
ارسال شده در تاریخ 17-02-2010 در ساعت 09:59
دوست من علیرضا، من هرگز چنین چیزی رو تجربه نکرده بودم. نا امیدی مطلق که واقعا هیچ چیز برام زیبا نبود. تمام این ماه ها هیچ چیزی برایم زیبا نبود و یا خیلی گذرا بود. اما نهایتا خودم رو نجات دادم. من امیدوارم که شرایط تو به مراتب بهتر از من باشه. اگر دوست صمیمی خیلی نزدیک داری و یا کسی که حرفش روت تاثیر گذاره به نظرم خیلی زودتر می تونه کمکت کنه توی این قضیه و همچنین یادآوری امتیازهای مثبتی که تو به نسبت دیگران داری. من انقدر این امتیازها رو برای خودم نوشتم و تکرار کردم که روحیه ام رو بالا برد و همچنین دیدن فیلمهای الهام بخش و یا زندگی نامه های آدمهای سخت کوش هم به من کمک کرد. مثل دیدن کلیپهای کنفرانس تد که عطش نهفته من رو دوباره زنده کنه. چند بار هم مسافرت رفتم توی این مدت ولی متاسفانه برای من کارساز نبود. امیدوارم که بازم 1 پزشک عزیز ما باشی با پستهای جامع و کاملت. فعلا که از وبلاگت راضی نیستم.
ارسال شده در تاریخ 17-02-2010 در ساعت 12:30
من هم يك مدت دور بودم… ياد گذشته ها و براي كسي كه هميشه مينويسد سخت است دوري… اما صبر تنها چيزيست كه مي توان گفت… خوشحالم كه دوباره ميبينمت و اينكه ميبينم كه مينويسي… .
ارسال شده در تاریخ 17-02-2010 در ساعت 16:49
دوست عزيز پژمان.
خيلي خوشحالم از اينكه خوندم تونستي از اون حالت دربياي. البته جز دلايلي شخصي، توي چندماههي اخير، همهي ايرانيها دلايل زيادي براي ياس و نااميدي داشتند (و دارند).
برات آرزوي موفقيت ميكنم و منتظر اخبار بهتري ازت هستم.
فعلا.
ارسال شده در تاریخ 17-02-2010 در ساعت 18:09
midlife crisis نبوده؟

حل میشه.
ارسال شده در تاریخ 17-02-2010 در ساعت 19:13
پژمان جان قطعا دچار “بحران سی سالگی” شدی. من تازگیها ردش کردم و واقعا خیلی چیز مزخرفی هست و روانشناسها میگن که همه مابین 28 تا 32 سالگی در درجات مختلف بهش دچار میشن.
حتما حتما حتما حتما این لینک و بخون:
http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=41516
خوبیش اینه که تموم میشه و بدیش اینه که ایکاش قبل از اینکه برسه میدونستم و در زندگیم درست فکر میکردم. حیف که در ایران در این مورد اطلاع رسانی نمیشه…
ارسال شده در تاریخ 18-02-2010 در ساعت 06:41
سلام پژمان جان
اميد تو تحصين مي كنم
زندگي يك قمار بزرگ است كه تنهاي برگ هاي برنده قابل رويت هستند و توي يك برگ برنده اي پژمان جان و قابل رويت
منتظر پست هاي بعديتم
دوستدار تو جواد.
ارسال شده در تاریخ 18-02-2010 در ساعت 09:51
سلام علیکم،
امیدوارم روزی بتوانی شرکت عریض و طویل نوکیا را زمین بزنی و برند تو جای برند آنها را بگیرد.
ارسال شده در تاریخ 18-02-2010 در ساعت 10:57
سلام و خوشحالم كه برگشتي . اون يكي دوباري كه تو ايميلها به من از نااميدي حرف زدي نگرانت شدم . اما حالا ديگه مطمئنم همون پژمان سابق برگشته .
خود من هم اين روزها اوضاعم داغونه منتها مشكلات من از جنس ديگري است و در اختيار خودم نيست تا حدي .
اميدوارم باز هم بتونيم با كمك هم اون ايده هايي كه صحبتش رو كرده بوديم رو كم كم پياده شون كنيم .
ارسال شده در تاریخ 18-02-2010 در ساعت 22:38
سلام پژمان جان خوبی آقا؟
بابا دلمون واست کلی تنگ شده بود. کجا بودی ؟ نگرانت شده بودیم.
آیشالا که همیشه موفق و سر زنده باشی
ارسال شده در تاریخ 19-02-2010 در ساعت 16:35
سلام پژمان جان
برای همین هم چند باری تو چت مزاحمت شدم.
دل من یکی که برات تنگیده بود اساسی
اگر چه حرفات کلی بود ولی خوشحالم که دوباره برگشتی…خوش آمدی!
کاری بود در خدمت هستیم برادر.
مواظب سلامتی جسمی خودت هم باش….یا علی
ارسال شده در تاریخ 19-02-2010 در ساعت 17:38
سلام پژمان عزیز
امیدوارم در حال حاضر حالت خوب باشه و هر روز بهتر بشی. پسر خیلی کارها داریم که باید انجام بدیم. امیدت به خدا باشه … چندباری جاهای مختلف بهت کامنت دادم ولی خوب دیدم ازت خبری نیست و نگران بودم ولی خدا رو شکر که الان میبینمت که خوبی ، همیشه شاد باشی دوست من
ارسال شده در تاریخ 21-02-2010 در ساعت 13:58
Hi Pejman,
You definitely know this guy, but I believe it definitely worth to see this video again. It will give you more power and hope.
http://www.youtube.com/watch?v=KOuFa-AZqt0
good luck buddy
ارسال شده در تاریخ 22-02-2010 در ساعت 07:37
هر کجا هستم ، باشم .
آسمان مال من است .
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمين ، مال من است .
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچ هاي غربت ؟
پژمان جان حدود هفت سال از من كوچكتر هستي.ما همه اين دوران ها را داشته ايم.ولي اگر روي آنها بايستم خوب نخواهد بود اما بعنوان پل مي تواند نگاه بهتري به عقب داشته باشيم و راه بهتري براي آينده داشته باشيم. دوباره شعري از سهراب:
گاه زخمی که به پا داشته ام، زیر و بم های زمین را به من آموخته است!
موفق باشيد.
ارسال شده در تاریخ 23-02-2010 در ساعت 11:33
سلام پژمان عزيز
خيلي خوشحالم كه دوباره مي نويسي
شاد باشي …
ارسال شده در تاریخ 30-04-2010 در ساعت 21:31
چي بگم . راستش اشك تو چشام جمع شد . بيشتر به خاطر شباهت اوضاعي كه قبلا داشتم با حرفات . خيلي چيزها ياد گرفتم تو اون موقع. اينوبگم كه تا ته نا اميدي رفتم . جايي كه ديگه سياهي هم تموم ميشه . به اين رسيدم : خدا ممكنه تو رو تا لبه پرتگاه ببره تا بهت پرواز ياد بده اما اگه ببينه داري ميفتي ، دست تو مي گيره . مي دوني ، من به معجزه اعتقاد دارم ، معجزه هاي كوچك و بزرگ خودمون . معجزه براي شرايط من ، خريد كاملا اتفاقي يك كتاب بود و ………..
ارسال شده در تاریخ 22-06-2010 در ساعت 17:58
من هنوز پست های بعدیت و نخوندم پس شاید پیامم بی مورد باشه
اگر تجربه ی این روزهای سختی که ازشون گذشتی چیز آموزنده ای برای دیگران داشته باشه، چرا همین الان در موردش نمی نویسی و شاید دوستانی که الان در این دوران به سر می برند کمکی نمی کنی؟
نظر خود را ثبت کنید