مرگ

مرگ

ارسال شده در ۲۱ فروردين ۱۳۸۹ توسط پژمان

نوجوانی و کودکی واقعا دنیایی هست برای خودش. بعدش وقتی جوون میشی شروع می کنی کمی با زشتی های زندگی کشتی گرفتن. وارد دهه چهارم زندگی که بشی بین 30 تا چهل سال به عینه زشتی ها رو هر روز می بینیم. خیلی جاهل باشی و شده باشی هم رنگ جماعت، میشی یکی از اون آدمهای بد اما اگر یه جو شرف تو وجودت باشه و هنوز آدمیزاد باقی مونده باشی، هر روز تحمل زندگی برات سخت تر میشه. هر روز باید بیشتر مقاومت کنی در مقابل جماعت کفتار آشنا و غیر آشنا . جالبه که گاهی انقدر قبح کار زشت ریخته شده که تو گویی جزیی از زندگی روزمره است و اگر کسی اون کار رو انجام نده بقیه فکر می کنن که این طرف یه دروغ شاخدار گفته یا کلا روانی شده. کارهای زشتی مثل دزدی در کار، دروغ به خاطر پول و مقام، شکم بارگی و زنباره گی، چشم چرانی و غیبت.

بزرگتر که میشی خبرهای مرگ هم بیشتر میشه. اطرافیانت می میرن. آشنایان می میرن. سال 87 که پدر بزرگ رفت شوک شدم. اون شب که پدر ناخواسته به من گفت که پدربزرگ رفته همونجا سر میز زار زار گریه کردم چرا که فهمیدم دیر رسیدم. مرگ با همه اسراری که در بر داره جزیی از زندگی است. فرشته مرگ هر زمان ممکنه بر سر هر کسی نازل باشه. پیر و جوون هم نداره. بیماری، حوادث غیر مترقبه، تصادفات و هزاران اتفاق دیگه ممکنه بر سر هر کسی پیش بیاد تا دیگه در بین ما نباشه. به نظرم عمر خیلی کوتاهه. 8 ساله که در سر در این وبلاگ زدم و جوانیم که مثل باد دارد می رود. جوانی خیلی زود می گذره و پیری هم خواهد اومد و آنچه می مونه سرنوشت و ماندگاری است که از خودت به جای بگذاری.

راستی اگر امروز بفهمیم که دیگر مدت زمانی بیش زنده نیستیم چه می کنیم؟ هر روز که از خواب پا میشیم ایا فکر می کنیم که امروز شانسی برای بودن است. برای موفقیت و برای دلی به دست آوردن و یا در پیله خود تنیده شده ایم؟ سال گذشته برای من سال یک پیله بزرگ بود. آموختم و اینکه به خودم بقبولانم که چطور همچنان راستین زندگی کنم و چطور از این پیله تنهایی مستمر بیرون بیام. سخت ترین تنهایی ها، تنهایی در جمع هست و اینکه کسی زخم دلت رو نفهمه. هربار خبر مرگی می شنوم تلنگری به خودم است که این زندگی، فرصت نحیفی برای همه ماست تا چیزی به یادگار بگذاریم. امیدوارم که همه ما در این هدف استوار باشیم. هیچ لذتی بالاتر از نیکی کردن و مفید بودن نیست و من بازمیگردم تا مفید تر از قبل هم برای خودم و هم برای دیگران باشم. دوست ندارم هیچ وقت در روزمرگی گم شوم. هیچ وقت


8 نظر برای “مرگ”

  1. علي نعمتي شهاب گفت:

    دو سال پيش در روزهايي که من دوستي را که 16 سال بهترين دوستم بود در سن 24 سالگي از دست دادم؛ به همين نتيجه رسيدم. آن موقع ياد حرف‌هاي ميلان کوندرا در رمان جاودانگي‌اش افتادم که مي‌گفت: زندگي هر آدم تلاشي است براي ساختن يک قاب که پس از مرگ‌اش براي ديگران در آن قاب جاودانه شود … و راز جاودانگي همين “مفيد بودن” براي ديگران است …

  2. امین گفت:

    جانا سخن از زبان ما می گویی
    دستت درد نکنه؛ این نوشتار درد دل را دوباره تازه کرد.
    کاش مردم کودک درون خود را به فراموشی نمی سپردند
    شاد باشی

  3. محمد گفت:

    دام روزمرگی خیلی چسبناکه
    منم همین مشکلو دارم و با اینکه اغلب محیط اطرافمو مقصر می دونم ولی تهش مقصر خودمم
    به نظرم تفاوت آدما از همین جاها معلوم میشه، هرچه برای تغییر و مدیریت کردن این شرایط توانمندتر باشیم موفق تریم

  4. عاطفه گفت:

    سلام
    خوندن نوشته شما انگار شنیدن حرفهای خودم بود. اما این روزها از این دست نوشته ها زیاد دیده میشه. هرروز چند کیلو از اینها در میل باکس هر کدوممون میاد، خونده میشه و دست به دست میگرده. اما شده تا حالا خودمون رو در میدان محک قرار بدیم و ببینیم که تا چه حد مرد عمل هستیم؟ من به دنبال اون میدان عمل میگردم که خودم رو توش محک بزنم…

  5. امين گفت:

    هر دفعه كه مطالب وبلاگتون رو مي خونم دلم مي خواد برم يك وبلاگ بزنم و حرفام رو توش بنويسم ! نمي دونين چقدر از اين حرف ها دارم !! :(

  6. جاوید گفت:

    جالبه، تمام این صحبت هایی که شما کردی رو از طرف روحانیون که به نقل از اسلام و قرآن می گفتند، شنیده بودم… همه اش رو… و چقدر جالب …. انگار قرآن همون حرفهای ماست…. ولی چرا نمی فهمیدم؟؟؟

  7. سار گفت:

    بعضی اوقات فکر می کنیم زنده هستیم در واقع خیلی وقت مردیم.

  8. رادان گفت:

    البته به این موضوع توجه داشته باش که “هیچ لذتی بالاتر از مفید بودن نیست” ممکنه برای کسانی درست نباشه و اصلا لذتی در اون نبینند

    معمولا کسانی هستند که از زندگی لذتی نمیبرند و فقط دنبال نیازهای شخصی و اجتماعیشون هستند.

    شاید باید کمی این قشر و «نگاه» کنم بلکه بهتر بتونم کلمات و برای توصیف روش زندگیشون پیدا کنم

نظر خود را ثبت کنید