چرا می خواهم دوباره وبلاگ بنویسم

ارسال شده در ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۲ توسط پژمان

نوشتن و انتقال تجربیات همیشه دغدغه زندگی من بوده است. از زمانی که خودم را شناخته ام، عاشق یاد گیری و یاد دادن بوده ام. انسان باید وقتی چیزی رو یاد می گیره یا تجربه ای گرانبها را به دست میاره در اختیار دیگران قرار بده و در اشاعه آن بکوشد. تمامی جوامع بشری بر همین اساس از نگارش و مفهومی به نام کتاب کمک گرفته اند تا بتوانند دین خود رو به جامعه ادا کنند و در نشر علم و دانش و تجربه کوشا باشند. در مفاهیم دینی و اسلامی هم اشاعه علم به عنوان زکات علم یاد شده است.

من بیش از ده سال پیش شروع به نوشتن وبلاگ کردم هرچند که آرشیوها را از روی اینترنت به دلایل فنی برداشته ام و همیشه با افتخار گفته ام که جز پیشگامان وبلاگ نویسی فارسی بوده ام. آن زمان اکثریت وبلاگ نویسها در بیست و چند سالگی خود بودند و هر کدام از ما، دغدغه ای داشتیم برای فریاد زدن. یکی از زنانگیش می نوشت، یکی درک و فهمش رو پیرامون مسايل هنری و فرهنگی به اشتراک میگذاشت و دیگری مانند خودم من، به بیان احساسات و نقد تیز و برنده اجتماع می پرداختم. وبلاگ برای من دریچه ای بسیار نوین بود که بتوانم خودم را فریاد بزنم.

وبلاگ واژه ای است که برای اکثریت نسل جوان و تحصیل کرده بسیار طبیعی و جا افتاده است حال آنکه در ابتدا به هیچ عنوان چنین تعبیری نداشته شده است و به مرور زمان فضای وبلاگ نویسی تغییر کرده است. زمانی را به یاد بیاورید که با مودم ۲۸۸۰۰ و خط تلفن خانه می بایست به اینترنت وصل می شدیم، و سایتها هنوز با فونت دانلودی فارسی و نه یونیکد استاندارد نوشته می شدند. تعداد سایتهای فارسی و مطالب بسیار بسیار ناچیز بود! اما در همین فضا با گذشت زمان وبلاگهای تخصصی ظهور کردند، مجلات وبلاگی و آنلاین فارسی شروع به کار کردند که این حقیر هم افتخار همکاری با دو تای آنها را داشته ام. خود من هم در یه وجب خاک اینترنت، از نقدهای زعفرانی و تند و تیز اجتماعی به  نگارش درباره محیط دانشگاه، که البته در آن زمان در کشور امارات بودم و بعد هم سوئد و شهر زیبای استکهلم و همچنین تجربیاتم در کار در گوگل پرداخته ام.

شوربختانه، به دلایل مشغله کاری و کمی هم کمبود انگیزه، این وبلاگ در ۳ سال گذشته به ندرت فعال بوده است و من بارها حسرت آن را خورده ام که این روزهای زندگیم را مکتبوب نکرده ام و با دیگران به اشتراک نگذاشته ام. به جرات می تونم بگم که اجتماع خوانندگان این وبلاگ عالی بوده است و من افتخار آشنایی با انسانهایی با پشتکار و خوش فکر رو از طریق همین وبلاگ داشته ام. آیا باورتان می شود که من چند سال پیش تنها یک روز تصمیم گرفتم که در ایران کنفرانس در ایران برگزار کنم و بدون آنکه تیمی داشته باشم، تنها با اعلان آن در همین وبلاگ، خوانندگانی پیدا شدند که بی هیچ چشمداشت و تنها به خاطر احترام و اعتمادی که برای این حقیر قائل بودند، لوگو طراحی کردند، بروشور طراحی کردند، سالن کنفرانس گرفتند و نهایتا تمامی همایش ها به بهترین نحو اجرا شد و هنوز که هنوزه جز بهترین خاطرات زندگی من بوده است؟ ما بعد از آن برای همیشه دوستان بسیار نزدیکی شده ایم.  بله همگی اینها توسط اجتماع خوانندگان همین وبلاگ اتفاق افتاده است. فکر کردن به آن دوران، شهد شیرین همکاری و آشنایی با بچه های پر شوق و هیجان و خوش فکر داخل کشور رو در مزاقم یادآوری می کنه.

مدتی است دارم فکر می کنم که دوباره بنویسم. مشکلی که دارم بحث انگیزه نیست (در پست بعدیم راجع به مواردی که بازدارنده وبلاگ نویسی ام بودند می نویسم) اما مشکل اساسی من، زمان بندی است. همه ما سرمان شلوغ است و من هم به عنوان یک انسان قرن بیست و یکمی با این قضیه در حال کشتی گرفتن هستم. طبیعتا زندگی با قوانین کارآفرینی هم باعث میشه که زمان کمتری به عنوان وقت آزاد داشته باشم.

در این مدت سه سال گذشته زندگی من تماما رنگ و بوی دیگری گرفته است و فکر می کنم تجربیات بسیار زیادی دارم که می تونم به جوانان داخل کشور منتقل کنم. زندگی من از سی سالگی به کلی دگرگون شده است و عقاید و افکارم نیز. من هرگز ایران را و هموطنانم رو فراموش نکرده ام و فکر می کنم تمامی فعالیتهای گذشته ام وقتی که به ایران آمده ام، ثابت کننده این ادعا باشد. انشالله به زودی خبر همایشها و گرد همایی های کارآفرینی که برای ایران با همکاری خوب بچه های داخل کشور تدارک دیده ام را از طریق همین وبلاگ اطلاع رسانی می کنم. در این بین، هر از چند گاهی ایمیل هایی به دستم می رسد که اشک شوق را بر چشم آدم میاورد. چه از خوانندگان قدیمی و چه از خوانندگان جدید. خالصانه امید دارم که نوشته های من حتا اگر چراغ و راهگشای یک نفر باشد، این اتفاق بیفتد. انشالله که خداوند این دستها را پرتوان کند برای نوشتن و اشتراک تجربیات. در پایان از اینکه وقت گذاشتید و درد دل من را خواندید از شما سپاسگزارم.


3 نظر برای “چرا می خواهم دوباره وبلاگ بنویسم”

  1. رامین گفت:

    و بالاخره این پست ظهور کرد… مطمئنن خیلیا مث من منتظر شروع دوباره ات هستن.
    دلمون برات تنگ شده. برای وبلاگ پژمان با همون ساده و خودمونیه تمِ زرشکی و مشکی و پر از انرزژی و اطلاعات خوب.
    آرزوی بهترین ها رو دارم برات و بیصبرانه منتظرم.

  2. گلنار گفت:

    خوشحالم که برگشتی :)

  3. خلیل رضوی گفت:

    به به . بالاخره پژمان خان نمایان شد ! خوش اومدید. حیف که نمیتونم بیام تهران. امیدوارم ایران بهتون خوش بگذره. سلامت باشید

نظر خود را ثبت کنید