من این مردم را دوست دارم

ارسال شده در ۶ اسفند ۱۳۹۲ توسط پژمان

این بار مسافرت به سمت تهران را  با افتخار تمام از طریق خط مستقیم هواپیمایی آسمان که به تازگی  به هموطنان مقیم استکهلم خدمات دهی می کند، انجام می دهم. مانند هر دفعه دیگری که راهی وطن هستم قلبم می تپد و دوست دارم هرچه سریعتر برسم. به دلیل موقعیت صندلی که نزدیک درب خروج ایرباس هست، توفیقی می شود که در طول مسیر هر از چند گاهی با یکی از مهمانداران هواپیما  خوش و بشی کنم و راجع به موارد مختلف هرچند بسیار کوتاه صحبت کنیم.

از اتوبوس فرودگاه پیاده می شوم و مسافران همگی در عجله هستند تا به گیت پاسپورت و ورود بروند. هرچه قدر آنها در این مسابقه دو سرعت کوشا هستند من سعی می کنم در و دیوار فرودگاه امام خمینی و پیغامهای خوش آمد گویی را با طمانینه نگاهی بیندازم و بگویم بالاخره به سرزمین مادریم رسیده ام. پس از نیایش  راهی می شوم تا مهر در پاسپورتم بخورد. مامور جوانی در آن ور گیشه نشسته است، نگاهی توام با لبخند به او می زنم و او نیز مودبانه مهر را می زند و پاس را به من تحویل می دهد. راهی تسمه نقاله می شوم تا جز اخرین نفراتی باشم که چمدانهایم را برمی دارم. پدر و برادرم به مانند همیشه دنبالم آمده اند. یکی از لذت بخش ترین لحظات زندگی، دیدن اعضای خانواده است فرقی هم نمی کند که چه مدت گذشته باشد، همیشه لذت بخش است.

چمدان سنگین را در ماشین می گذاریم و مسیر بیش از یک ساعت از فرودگاه تا خانه فرصت مغتنمی هست که تند تند اخبار مدت غیبت را مرور کنیم و بخندیم و یا گاها با اخبار نه چندان خوشایند مخلوط شود و عجله پدر برای گرفتن اخبار و اتفاقاتی که در این مدت برایم افتاده است. برادرم در صندلی عقب مشغول لذت بردن از سوغاتی ها است و مدام سرش در تلفنش است و گهگاهی سرکی به صندلی جلو می زند بلکه بفهمد ما چه می گوییم. از اتوبان امام علی (ع) به سمت خانه حرکت می کنیم و خوشبختانه ترافیکی وجود ندارد. بهترین حسش این است که حس غربت نداری حتا اگر بدانی فردا صبح خروسخوان این شهر آنقدر ماشین و موتور دارد که باید مواظب باشی از روی فرق سرت رد نشوند و یاد بگیری چطور دست در جیبت کنی و سوت زنان از میان انبوده ماشینها از یک سمت خیابان به سوی دیگر بروی. یه نوعی ماجراجویی صرف است.

صدای اذان صبحگاهی مسجد، روحم را جلا می دهد و  بوسه ای بر مادر می زنم که هر روز صبح قبل از اذان برای این فریضه الهی بیدار می شود. صبحانه  هم مثل همیشه حاضر است و می شود  حسابی این خندق بلا را با یک صبحانه ایرانی پر کرد و خدا را شکر نمود. عصر سری به میدان هفت تیر می زنم و مانند همیشه نظاره گر مردم می شوم. تیپهای مختلف با مدل لباس های مختلف، دستفروشهای کنار خیابان، رانندگان تاکسی، سر در مسجد، تابلوهای تبلیغاتی و مذهبی، فروشگاه های مختلف با انبوه تنوع کالا. همان طور که با برادرم مشغول حرف هستم، در ذهنم مرور می کنم که من جدا این مردم را دوست دارم و قلبم برایشان می تپد و دوست دارم که برایشان کار بکنم. نمی دانم شاید دلیل اصلی همین است که مرا وادار کرده است که کارهایم را سر و سامان دهم و برای مدتی به ایران عزیزمان بازگردم. سال ۹۳ سال بسیار زیبایی خواهد بود به اذن خدا.


نظر خود را ثبت کنید