نوروز در وطن

ارسال شده در ۴ فروردين ۱۳۹۳ توسط پژمان

در تمام سالهایی که به عنوان یک مهاجر در کشورهای مختلف زندگی کرده ام تا جایی که یادم می آید به جز یک بار نوروز را در وطن نبوده ام و این بار خداوند بر من منت گذاشت که نوروز زیبای سال ۹۳ را در کنار خانواده ام باشم. روزهای آخر سال را با کمال افتخار و شادابی در میان مردم بودم تا شور و شوق عید  به من هم سرایت کنه. بازارهای غلغله و شلوغ، دستفروشهایی که بر خلاف میل شهرداری ها در پیاده رو ها سد معبر کرده اند و با جنس های بنجل چینی مردم رو ترغیب به خرید می کنند، میوه فروشی ها با قیمت های سرسام آور، و ترافیک همچنان سنگین تهران در واپسین روزهای سال برای من بسیار جالبه.

امسال به دو منطقه رفتم که حال و هوای عید بیشتر به مشامم بخوره. اول بازار تجریش بود که با مترو خیلی شیک سوار شدم و در انتهای خط قرمز پیاده شدم. باید بگویم با توجه به حجم عظیم مسافری که متروی تهران جا به جا می کنه در مجموع وضعیت نظافت و ایستگاه های مترو خوبه. آنقدر در تجریش و پیاده روهایش دست فروش بودند و تو رو به خرید شیرمرغ تا جان آدمیزاد ترغیب می کردند که باید میلیمیتری حرکت می کردی. جمعیت موج می زد و زینت بخش این همه هیاهو، چهره های خوشحال از خرید شب عید، سبزه های سبز شده برای سفره هفت سین ما ایرانی ها، انواع و اقسام میوه ها و بوی خوش آش و سایر خوردنی ها در فضا بود. من هم با دقت تمام اجناس پهن شده کف پیاده رو نگاه می کردم تا ببینم این همه ترغیب برای خرید با قیمتهای بسیار ارزان برای چیست. هرچند که بسیاری از آرام راه رفتن جماعت به دلیل ازحام بیش از حد جمعیت می نالیدیند اما من در دنیای خودم در لذت دیدن این همه هیجان غوطه ور بودم. بازار که تمام شد گنبد امام زاده صالح هم نمایان شد و فرصتی شد که روح را جلایی بدهم از شانس من آن روز امام زاده بسیار خلوت بود و زیارت حسابی چسبید.

اما نقطه دومی که انتخاب کردم بازار بزرگ تهران بود. البته نه خود بازار بلکه خیابانهای اطراف و به طور دقیق سبزه میدان. اینجا را هم با مترو رفتم و خیلی هم خوب بود. از ایستگاه که پیاده شدم به خودم گفتم یا علی کی می خواد اینجا راه بره. انقدر شلوغ بود که شلوغی بازار تجریش می بایست اینجا لنگ می انداخت. این دقیقا مصادف با صبح پنج شنبه ۲۹ اسفند بود. یعنی شب همان روز سال تحویل می شد و مردم دقیقه نودی در صبحش داشتند در اینجا جولان می دادند. هرگونه تیپی هم پیدا میشد. از آدم کت و شلواری و شیک تا پسر نوجوانی که با مادرش برای خرید آمده باشد و یا زوجهای جوانی که در همان راه رفتنها هم مشغول عشوه گری و دل و قلوه گرفتن بودند و یا تیپهای جوادی که فکر می کنی می بایست سالهای از انقراض نسلشان گذشته باشد! از جمله موارد جالب برای فروش امسال، فروش ماهی های کوچک سیاه و یا حتا مار آبی بود. من واقعا نمی فهمم که طرف مار آبی رو کجای سفره می خواد بگذاره و اصلا چه زیبایی داره! در هر صورت سلیقه ها متفاوته و افکار نیز و احتمال می دم در چند سال آینده پای اختاپوس و بچه اسب آبی هم به وسط کشیده بشه!

به من که حسابی خوش گذشت و به خصوص اینکه همراهی برادری را داشتم که سالهای سال ندیده بودمش و در کنارش راه نرفته بودم و این لذت قضیه را مضاعف می کرد. چند ساعتی بیشتر به زمان سال تحویل نمانده بود و می بایست به خانه بازمی گشتیم اما مترو آنقدر شلوغ بود که به قول برادرم تبدیل به کنسرو می شدیم از این رو او پیشنهاد داد از موتور استفاده کنیم. و من برای اولین بار سفر یک موتور محیر العقول شدم. این آقای موتوری که راننده جوانی هم داشت، قانونی نبود که نشکند، از فرق عابرین پیاده رد نشود و یا مویی از بین ماشینها رد نکند. اگر به خاطرات پنج سال پیش من مراجعه کنید، آن زمان من از رانندگی می ترسیدم و یکی دوهفته طول کشید تا به نشستن در صندلی جلو راننده در تهران عادت کنم اما این بار سوار یه موتوری شدم که فکر کنم تا انتها به اندازه یک شهربازی یک روزه آدرنالین ترشح کردم ولی خب چاره ای نبود وگرنه از آن ترافیک وحشتناک هرگز بیرون نمی آمدیم. البته باید اذغان کنم که در ابتدا متوسل به انواع آیه و سوره شدم بلکه صحیح و سلامت به مقصد برسیم  :ـ

اگر شما مهاجرت نکرده باشید شاید خواندن این خاطره من برای شما عجیب بیاد و یا فکر کنید من در بسیار از موارد غلو می کنم و یا مثلا شلوغی و ازدحام و یا تجربه موتور کرایه ای سوار شدن چیز جالبی به نظر  نرسه اما برای من و امثال من بسیار جالبه و گاهی هیجان عجیبی داره. طبیعیه که با چند ماه زندگی در همین اجتماع این مسایل عادی میشه ولی من دوست دارم از این حس هایی که دارم بهترین استفاده رو ببرم و به قول خودمانی حالش را ببرم. در هر روی خیلی خوب شد که امسال به این دو نقطه تهران سر زدم و خودم رو انداختم در حال و هوای عید. سال تحویل هم وقت نیایش وصحبت با اعضای خانواده و دعا کردن برای همگان که فکر می کنم برای هر خانواده ایرانی جایگاه ویژه ای دارد. صمیمانه امیدوارم که سال بسیار عالی داشته باشید. سال ۹۲ برای من ماندگارترین سال زندگیم بوده است و امیدوارم همان طور که خداوند به من توفیق داد که با تمام سلولهای بدنم حس کنم که هر روز باید نوروز باشه همین حال خوش را نیز در سال۹۳ و بلکه بیشتر داشته باشم و به امید اینکه همه ما توفیق این رو داشته باشیم که بنده گی خدا را بکنیم. راستی هنوز هم خوردن آش و چغاله بادام با نمک فراوان از لذتهای زندگی است از نوع کیفورش.


یک نظر برای “نوروز در وطن”

  1. طوسی گفت:

    سلام اقای دشتی یک سوال خیلی خیلی فوری داشتم نظرتون در مورد نتورک مارکتینگ بگید همسرم مشغول بکار شده و خیلی خیلی علاقه داره و سه سال میشه مشغول هست میخام در مورد این حرفه که بتازگی خیلی رشد خوبی داشته نظر شما هم بدونم …. خیلی ممنون میشم جواب بدید واقعا نیاز دارم به نظرتون. سپاسگزارم .

نظر خود را ثبت کنید