پنجشنبه ۶ اوت ۲۰۰۹

فرهنگ سازی

یکی از هدفهای من در زندگی اطلاع رسانی و آموزش دیگران به تفکر است و البته نه به اجبار. از زمانی هم که وارد گوگل شدم و بعد هم درگیر شرکت نوپا و مسائل تجاری، سعی کرده ام وقتی چیزی را آموختم و همچنین ملکه ذهنم شد آن را به عینه و به رایگان که ذات این وبلاگ است با خوانندگانم مطرح کنم.

فکر می کنم بعد از تمام این سالهای نوشتن، وبلاگ باید به سمت و سوی فرهنگ سازی کامل برود. حمایت از سایر وبلاگ نویسانی که در این حیطه می نویسند، بحث بر سر مسائل و مشکلات کارآفرینی در ایران و راه حل های عملی با توجه به شرایط و مقررات کشورمان و همچنین انتقال دانش همیشه در بین اهداف این نوشته ها بوده است. طبیعتا کمبود و کاستی همیشه بوده و من تلاش می کنم این کاستی ها رو به مرور زمان رفع کنم. از این رو باری دیگر سپاس از خوانندگانم و اینکه بدانیم شکست، به تعویق انداختن اهداف، سر خوردگی، از خود راضی نبودن، گیرهای کار، شرایط اجتماعی، سرکوفتها، سرزنش ها، فشار خانواده، عدم موفقیت و هزاران عامل دیگری که باعث بشه از مسیر واقعیمون عقب بیفتیم، نباید بگذارد که ببریم و ادامه ندیم. تمام اینها برای خود من هم هست.

از سویی پشتکار، امید به آینده، داشتن روحی بزرگ، خوشحال شدن از موفقیت دیگران و حتی زیردستان و به همدیگر یاری رساندن و همکاری فرهنگ و تفکری است که بیشتر از پیش باید آنرا بین خودمان گسترش دهیم. نوشتن انتقادهای سازنده، همکاری های خوب، در ارتباط بودن، مدارا کردن و همه اینها باعث می شود تا به موفقیت در زندگی کاری برسیم.

دو ماه گذشته روزهای سختی را گذرانده ام. چند تار موی سفیدی هم گویا شیطانی کرده و برای خود جا باز کرده اند. اما زندگی جاریست و مثبت ها رو باید در نظر گرفت. رسیدن به قله هیچ وقت هدف نیست. هدف خود سفر به قله است. این تنها یک جمله است اما من هم مانند بسیاری دیگر بارها فراموش می کنم. دوستان خواننده، هم وطنان، قبل تر نوشتم که کارنامه زندگی هر شخص معلوم می کند که چقدر در زندگی خود موفق بوده است و چقدر این موفقیت را با دیگران به اشتراک گذاشته است. از این رو از همه کسانی که به این فرهنگ سازی اعتقاد دارند و دنیای کارآفرینی رو هم ارج می نهند، دعوت می کنم که اراده را داشته باشیم و آغازگر راه باشیم. هدف این وبلاگ جدای از نوشته های شخصی و آموزش، فرهنگ سازی نیز هست چرا که همیشه اعتقاد داشته ام، جوانان ما بنیه قوی برای یادگیری را دارند. یکی از دلایل پیشرفت غربی ها هم همین است. فرهنگ سازی مناسب. پس سعی کنیم با هم بیاموزیم و کمکی باشیم برای همدیگر در جهت رشد و تکاپو. بار دیگر پیش به سوی اهداف بزرگ، اینبار با کمک همدیگر. بیشتر در این باره خواهم نوشت.

برچسبها:



چهارشنبه ۱۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

بروکسل

درخواست: پرواز بازگشت من به استکهلم از طریق آمستردام هست. بنابراین چنانچه از هموطنان خوبم که خواننده این وبلاگ هستند و می توانند پذیرای من باشند به مدت دو روز( پنج شنبه و جمعه هفته بعد)، حتما با من تماس بگیرید. فرصت مناسبی خواهد بود هم برای آشنایی و دوستی و هم برای خودم که بتونم این شهر زیبا رو ببینم. هیچ چیزی هم لذتی بالاتر از این نداره که یه توریست راهنمای لوکال اون منطقه رو داشته باشه و اون راهنما خواننده وبلاگت باشه.

یک هفته س که اومدم بروکسل و یک هفته دیگه هم می مونم. متاسفانه شرایط روحی اصلا خوبی نداشتم و با توجه به حجم کارها واقعا جاش نبود که بخوام به این وضیعت ادامه بدم برای همین تصمیم گرفتم که یه مسافرت بیام اینجا، هم برای دیدن کسی که دوستش دارم هم برای تجدید قوا. تو استکهلم کار به جایی کشیده بود که روزی یه وعده غذا می خوردم و اصلا هم نمی تونستم خوب بخوابم.

اینجا در بروکسل اکثرا روزها تا ظهر کار می کنم و بعدش میرم شهر رو می چرخم. بروکسل - پایتخت بلژیک - به هیچ عنوان شهر مورد علاقه من نیست و اصلا هم به نظر من برازنده اش نیست که بخواد عنوان پایتخت اتحادیه اروپا رو یدک بکشه. حتما می دونید که بر و بکس اتحادیه اروپا اینجا می شینن و اتفاقا سوئد از اول ماه ژولای رییس دوره ای این اتحایده شده به مدت شش ماه. دلایل زیادی وجود داره که چرا این شهر رو دوست ندارم اما دو دلیل مهمش شهرداری مزخرف اینجاست که مشخصه اصلا نه نو آوری دارن و نه اصلا بلدن شهر رو بچرخونن. آشغال همه جا دیده میشه. دومیش محله های مهاجر نشین هست که شما فکر نمی کنید وسط اروپا هستید بلکه فکر می کنید توی در و دهات اون کشورها هستید! در ضمن در بعضی از این محله ها تو گویی "زن" تعریف نشده است. یعنی با نگاه نافرم آدم رو قورت می دن. گویا سوت زدن و متلک پراکنی هم هست. حال تو خود بیاب احساس امنیت رو!

بلژِیک کشور عجیبیه. دو قسمت زبانی داره که یه قسمت هلندی صحبت می کنن و یه قسمت فرانسوی. اینها سایه همدیگه رو با تیر می زنن! تو قسمت فرانسوی زبان که خود بروکسل هم جزوش هست، هیچ دل خوشی ندارن که با شما انگلیسی صحبت کنن یعنی اینکه اگر می خوای اینجا زندگی کنی، مجبور میشی که فرانسه یاد بگیری. به هر حال این کشور ارزونی خودشون. هیچ جا کشور عزیز خودمون ایران نمیشه و به عنوان مملکت دوم هم برای من هیچ جا مثل سوئد و استکهلم نمیشه.

از مثبتهای بروکسل بگم یکی نزدیک بودن این شهر به بیشتر شهرهای اروپای غربی هست و به راحتی با قطار میشه به شهرهایی مثل ژنو، آمستردام، کلن و دوسلدورف آلمان و یا پاریس و لندن دسترسی داشت. از این نظر عالیه. از سویی می تونید زبان فرانسویتون رو تقویت کنید و همچنین این شهر پر از مجسمه است که برای علاقه مندان به هنر می تونه جذاب باشه. اگر اهل شکلات و شیرینی هستید اینجا تا دلتون بخواد سر رشته در شوکولات دارن. راجع به بروکسل و جذابیتهاش می نویسم.

برچسبها: ,



شنبه ۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

مقدمات همایش تابستان 88 - قسمت 2

ایران که بودم، دلم حسابی گرم شد. کلی انرژی گرفتم. کلی پتانسیل دیدم و کلی چشمهای پر شوق و ذهن های پویا برای تلاش و کوشش. به خودم قول دادم که دیگه این بار نرم و هر چهار سال یه بار پیدام بشه. از همون موقع مقدمات سفر تابستون رو چیدم. تمام روزها رو برنامه ریزی کردم. تمام فعالیتها رو پایه ریزی کردم، سیلابس کارگاه های آموزشی که حالا تعدادشون 5 تا شده بود رو تکمیل کردم، مقدمات همایش در اصفهان تهیه شد. دعوت و اعلام همکاری از 3 شهرستان دیگه هم داشتم! قرار شد پوسترها آماده بشن، یه سری هم اعلان آمادگی کردن برای پخش خبر و خلاصه همه چیز داشت خوب پیش می رفت. بلیط هم خریدم. اونم بلیط بسیار گران قیمت چون الان فصلیه که همه میرن ایران.

کلی ذوق داشتم. قرار بود یه ماه بیام و نیومده سه هفته اش پر شده بود. به شوخی می گفتم که احتمالا باید به مامانم یه سلام بکنم هر روز و بعدش بیرون تا آخر شب. اما از اونجا که زندگی معجون مزخرفیه که هیچ وقت نمیشه روی طعمش حساب کرد، بعد از انتخابات همه چیز ریخت به هم. برای این جور کارها، مثل کارگاه ها و سمینار، نیاز به تبلیغات هست، نیاز به هماهنگی هست، نیاز به روحیه همگانی هست. یه شبه نمیشه همه چیز رو ردیف کرد. خب اتفاقات بعد از انتخابات همه چیز رو عوض کرد.

امروز با دلی سرشار از اندوه باید بگم که متاسفانه سفر من به ایران لغو شد و تمام برنامه هام رو مجبورم بگذارم برای زمان بعدی. نمی دونم اما اگر بتونم آخر تابستون و یا اوایل پاییز میام. من دوست دارم که پلی باشم برای تبادل آنچه که آموخته ام با جوانان داخل از کشور. چیزی که بهش اعتقاد کامل دارم و فیدبک بسیار خوبی هم گرفته ام. آزرده و کلافه و سردر گم هستم. خیال باطلی است که فکر کنید به خاطر کنسل شدن برنامه های شخصیم آزرده و یا دل شکسته ام. باری دوستان. اگر فرصتی بود و عمری باقی، سعی می کنم پاییز در خدمت شما باشم. به امید ایرانی سرفراز و آباد.

برچسبها:



پنجشنبه ۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

Ericsson

با اینکه بیش از یک ساله از گوگل بیرون اومدم ولی نمی دونم چرا خیلی ها هنوز فکر می کنن که اونجا کار می کنم! شاید یه دلیلش این باشه که توی یک سال اخیر که در شرکت اریکسون مشغول به کار شدم، هیچ وقت از این شرکت چیزی ننوشتم. شرکتی که بیش از 130 سال قدمت در زمینه تلفن و ارتباطات داره و دارای ثبت اختراع های بسیاری در این زمنیه هست. شرکت مبدع دندان آبی (بلوتوث) و توسعه دهنده زیر ساختار ارتباطی بسیاری از کشورهای در حال توسعه. شرکتی که در ابتدا خودش موبایل تولید می کرد و سپس این بخش را به همراه یک همکاری مشترک با شرکت سونی، تبدیل کرد به یکی از معروف ترین سازندگان موبایل دنیا یعنی همان شرکت "سونی اریکسون".

اریکسون در اکثریت کشورهای جهان شعبه دارد و خدمات ارتباطات خودش رو به اونها ارائه می ده. موسسش هم فامیلش اریکسون بوده که این اسم از اونجا اومده. در طول زمان این شرکت تغییرات بسیاری انجام داده برای اینکه از غافله عقب نمونه و بتونه با شرایط زمان پیش بره. من در قسمتی کار می کردم که ساختمان و مقر اصلی آن در استکهلم بود. بدین معنا که مدیر عامل کل شرکت که تا انتهای امسال میلادی، تعویض خواهد شد در طبقه ششم همان ساختمان دفتر داشت. اولش که اونجا استخدام شدم، در کنار پنجره میز کارم می دیدم که هی ماشین لیموزین میاد و میره و آدمهای مو جوگندمی سوارش میشن و میرن( این چیزای تشریفاتی توی سوئد هیچ جایی نداره چون کشور کاپیتالیست نیست و سوسیالیزمه)، نهایتا وقتی پرسیدم متوجه شدم که ساختمانی که در آن هستم و ساختمان بغلی محل تجمع کله گنده های شرکت هست از کشورهای مختلف. باحالترینشون ژاپنی ها هستند که از هر سوراخی بگی عکس می گیرن.

در این شرکت اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد، تفاوت بسیار زیاد آن با ساختار شرکت گوگل بود. طبیعتا انتظار نداشتم از نظر محیط کاری مثل اونجا باشه ولی لااقل انتظار داشتم یه آب باریکه ای از اون سیستمها و جنبش در این شرکت باشه که متاسفانه به هیچ عنوان این طور نبود. برای اولین بار و به صورت کاملا ملموس کار در یک شرکت بزرگ و قدیمی رو تجربه کردم. هرچند که این شرکت در زمینه نوع آوری و خلاقیت و حیطه کاری خوب عمل کرده، اما به هیچ عنوان در پوسته پر جنب و جوش من نمی گنجید. پروژه ای رو که شروع کردم با پیشنهاد خودم بود که حاضر شدن براش بودجه بگذارن. حالا اینکه چطوری راضیشون کردم که روی این پروژه سرمایه و وقت بگذارن خودش داستان جالبیه. به هر حال هرجا بگی گوگل کار کردی، یخشون باز میشه. راستی سیستمها همگی مایکروسافتی و واقعا مزخرف. حالم رو خراب می کرد چون اصلا خوب نبود کار باهاشون.


تجربه اریسکون، بسیار ارزشمند بود چون به مدت یک سال در صنعتی که قراره استارتاپ خودم در اون پابرجا بمونه، کلی مطلب یاد گرفتم. بازار موبایل و سرعت رشد و حرکت آن سرسام آور است و رقیبان کله گنده ای برای این بازار بسیار رو به رشد دندان تیز کرده اند، برای همین کار شرکت های نوپا برای فرار از این کوسه های بازار، بسیار سخته. بیش از آنچه که حتی خودم تصور می کردم. اما در هر صورت میدان جنگی است که دوست داشتم واردش بشم و کجا بهتر از یک شرکت تله کام. حالا یا داغون میشیم و یا به یه جایی می رسه.


اریکسون شرکت کندی است و هرم بالا بلند آن نشان از آن دارد که بر و بکسی که اون بالا می شینن قراره به بقیه بگن که کی چی کار کنه و خب با روحیات یک شرکت در زمینه ای که سرعت بسیار مهمه، زیاد نمی خونه. برای همینه که متاسفانه در بعضی جاها به شدت مشکل دارن که از حوصله این مطلب خارجه. خوشبختانه همکارهای بسیار خوبی داشتم هرچند که زیاد باهاشون نمی چرخیدم و سرم در کار خودم بود. چند تا ایده تجاری هم داشتم که متاسفانه به دلیل عدم پیگیری از طرف اونها موجب شد که تنها روی کاغذ بمونه. به هر حال ببینید تفاوت یک شرکت مثل گوگل با شرکتهایی که هرمهای مدیریتی آسمان خراشی دارن همینه. ایده های من برای بازاریابی و مارکت روی کاغذ موند علی رغم تمام اصراری که من داشتم و می خواستم با بچه های بخش بیزنس صبحت کنم. این یه نکته بسیار مهمه که حداقل بار دیگر برای خودم تداعی بشه که به عنوان مدیر عامل استارتاپ همیشه به ایده ها گوش بدم و دریچه ای رو تا اونجا که می تونم برای کارمند گشوده بگذارم. دلیلش این نبود که مثلا ایده من مزخرف بود، دلیلش این بود که کارمندان سایر بخشها به قولی سرشون درد نمی کرد که بخوان ایده های جدید رو بشنون. جالبه نه؟

باری به هر جهت، داستان من در اریکسون به سر اومد چون قرار هم نبود بیش از این اونجا بمونم. یک سال به آنچه خواستم رسیدم، و حال می بایستی به صورت تمام وقت روی شرکت نوپایم کار کنم که در بعضی موارد بسیار کندتر از آنچه که حساب کرده بودم در حال جلو رفتن است. تولید یک محصول الکترونیکی اصلا کار آسانی نیست و المانهای بسیار زیادی در آن دخیل هستند. بدرود اریکسون و با آرزوی بهترینها برای این شرکت خوب که پذیرای من بود و سوئدی های آرام و واقعا بی توقع.

برچسبها: ,



پنجشنبه ۲۳ آوریل ۲۰۰۹

سی سالگی


توی ذهنم یک پرده سینما هست، که یه سری فیلم نگاتیو که بعضا هم رنگی میشن روش شروع می کنن به رژه رفتن. گاهی روی یک عکس متمرکز می شم و گاهی خیلی سریع می گذرم. یه کانتر اون بالا هست که هی شماره می ندازه. از اون کانتر هیچ وقت خوشم نیومده و هرگز هم خوشم نخواهد آمد. آخرین فیلم نگاتیو مال دیشب بود. شب تولدم که باید تا دیروقت کار می کردم چون مشکلی پیش اومده بود و من قبل از خواب در حال مرور این فیلم بودم. امروز اون شمارنده رفت روی 30.

امروز با بیست سالگی ها خداحافظی می کنم و به یک دهه دیگر از زندگیم وارد می شوم. امسال رو به فال بسیار نیک می گیرم. یک سری چیزها آزارم میده که خودم باید بگیرم و بندازمشون دور. خاطرات تلخ گذشته رو می خوام از روی اون قطعه فیلم بچینم و بگذارم توی بایگانی و خاطرات خوش رو روی همون قطعه فیلم بگذارم تا برای خودش رژه بره. آری من از امروز باری دیگر طلوع خواهم کرد.

برچسبها: , ,



سه‌شنبه ۲۱ آوریل ۲۰۰۹

زیبایی زحل



دنیای وب باعث شده که همه ما سطحی نگر بشیم. در کمترین زمان ممکن بخوایم به بیشترین حجم اطلاعات برسیم و کم حوصله باشیم. همچنین باعث شده که خیلی زود بخوایم تنها با خواندن یکی دو جمله از کسی و یا پیش قضاوتهای نادرست در ذهن، خیلی راحت برای دیگران حکم ببریم. حالا فرقی نمی کنه تو چه قالبی و در چه زمانی. مهم اینه که خیلی زود فقط می خوایم یه چیزی بگیم که نادرسته. اونهایی که من رو می شناسند که هیچ، اما اونهایی که یکبار اینجا میان و یا عادت کرده اند به گزافه گویی. این دو عکس برای اونهاست. من در زندگیم خیلی کم به چیزهای بد متهم شده ام اما هربار که به چیزی متهم بشم که واقعا نیستم برای اینکه یه وقت خواب نباشم، یه سری عکسها و مقالات و کلیپهای فیلم کوتاه رو نگاه می کنم تا به خودم ثابت کنم همان هستم که بودم. عکسهای سیاره زیبای کیوان عظمت این کیهان رو نشون میده و اینکه چقدر کوچکیم. مهم نیست که کی هستید مهم اینه که چه کاری برای اجتماع و بشریت و اطرافتون کردید. کارنامه زندگی خودتون رو یه نگاه بندازید و بعدا انگشت نشانه به سمت دیگران برید. ببینید برای اجتماع اطرافتون چه کرده اید. یادتون باشه وقتی انگشت اشاره به سمت دیگران می گیرید، سه انگشت دیگر به سمت خودتان هست.


برچسبها:



پنجشنبه ۱۶ آوریل ۲۰۰۹

جناب میتوس - عضو جدید شرکتم

جدیدترین عضو شرکتم، جناب میتوس رو بهتون معرفی می کنم. قراره از این به بعد هر موقع یک نتیجه خوب از کارام گرفتم یکی به خانواده شرکت اضافه کنم! با میتوس زیاد شوخی نکنید که دیشب اومده بود روی لپتاپم شاخ و شونه می کشید!(روی عکس کلیک کنید بزرگتر نشون میده)

برچسبها:



سه‌شنبه ۳۱ مارس ۲۰۰۹

سه هزار ایرانی در کشتی

یکی از خصوصیات بارز ما ایرانی ها افراط و تفریطه. جون تو جونمون کنن اکثریت ماها، یا از این ور بوم میفتیم یا از اون ور. اینجا هر سال در استکهلم، برای چهارشنبه سوری، در یک زمین باز یه توده از هیزم درست می کنن و آتش می زنن(طبیعتا با اجازه شهرداری و پلیس) چون هوا سرده و مردم گرم بشن، بعدش خود مردم کوپه های کوچک آتیش درست می کنن و دختر و پسر و پیر و جوان از روشون می پرن. از سویی غرفه های چادری کوچکی می زنن که انواع و اقسام مخلفات مثل آش و آجیل و وسایل هفت سین و از این قبیل فروخته میشه (خود من پارسال توی یکی از همین غرقه ها کلی آجیل و شیرینی عید دست مردم دادم). یه سن هم دارن که روش مسابقه رقص می گذارن و آهنگ پخش می کنن. اونجا پلیس هم هست و با لبخند مردم رو همراهی می کنه و آمبولانس برای مواقع ضروری و خلاصه همه مثل آدم شادیشون رو می کنن. کسی هم زیر پای کسی دیگه ترقه نمی ندازه!

حالا امسال که من ایران بودم شنیدم که یه گروه ایرانی دیگه رفتن در مرکز شهر(معروف ترین خیابان شهر استکهلم) جایی رو گرفتن و کلی برنامه های جالب درست کردن و من هم که ایران بودم حسابی حالم گرفته که چرا اونجا نیستم چون عملا هیچگاه چهارشنبه سوری های ایران رو بیرون نرفتم بس که بعضی ها وحشی هستند و فکر می کنن باید بمب جلو پای ملت بترکونن. نهایتا بخوام خلاصه کنم، یه همچین مراسمی که این همه زحمت براش کشیده شد، یه نامردی اومده و سن رو آتیش زده و خلاصه چهارشنبه سوری ملت به باد فنا رفت. حتما بین گروه ها دعوا شده!

حالا بعد از این افتضاح کارخرابی، بشنوید این قضیه رو که ایرانی ها تنها مهاجرانی هستند که هموطنانشون رو در یه برنامه کشتی که هماهنگی بسیار بالایی می خواد، دور هم جمع کردن. 3000 ایرانی که اکثرا جوون بودند، دختر و پسر روی آب 24 به مدت ساعت و فکر می کنم دقیقا اکثریت قرهای کمرشون رو نگه داشته بودن که توی این 24 ساعت خالی کنند. من که به شخصه اهل رقص نیستم تا خود ساعت 6 صبح بیدار موندم ولی بعدش دیگه انرژیم تموم شد و می بایست می خوابیدم. بوفه نهار عالی بود و با دوستان خوب یک شبانه روز رو اساسی حال کردیم و انرژی گرفتیم. در عوض الان داره از تو دماغم درمیاد چون کارم زیاده و طبق عادت وقتی کار زیاده، بلاگ می نویسم، تویت می کنم و فرندفیدم هم پر و پیمونه. امان از این نسل دیجیتالی که ما باشیم. جای دوستان رو در کشتی خالی کردم حسابی. بنابراین نه به اون دعوا و آتش زدن سن و نه به این هماهنگی عالی و خوب کشتی که همه برنامه هاش خوب پیش رفت.

برچسبها:



شنبه ۲۸ مارس ۲۰۰۹

بازگشت به شهر


سفر ایران بسیار عالی بود. لذت چهار هفته اول که خیلی چیزا برام جذاب و حتی جدید بود رو واقعا نمی دونم چه طوری باید بگم. شاید فکر کنید غلو می کنم، اما باور کنید توی همین مدتی که از ایران دور بودم، کلی تغییرات اتفاق افتاده بود که باید هضمشون می کردم. و البته خیلی چیزا هم مثل قدیم. برای من تجربه فوق العاده ای بود که حسش رو شاید هرگز نتونم بنویسم. انگار دنیا رو از دریچه ای دیگر می دیدم و یکی از لذت بخش ترین این قسمتها، دیدن جوانان ایرانی بود در کنفرانسها و کارگاه ها. با اینکه قبل از اومدنم به ایران به دلایل کاری و شخصی استرس فراوان داشتم، اما خدا رو شکر می کنم که بازگشتم و نوروز رو هم تونستم بعد از سالها در کنار خانواده باشم..
با دستی پر به استکهلم نازنین بازگشته ام و انقدر اشتیاق دارم که نمی دونم چطوری این عطش رو بخوابونم. عطش کار و تلاش. سال خیلی خوبی رو آغاز کردیم. مطمئن هستم امسال خبرهای بسیار عالی از دوستانم خواهم شنید و مثل همیشه از طریق همین وبلاگ، شما رو آپدیت خواهم کرد. این جور که معلومه قراره سی سالگی سال سرنوشت سازی برای من باشه.

قراره که ظاهر وبلاگ رو یه تغییر اساسی بدم که با خطوط وحشتناک کند اینترنت ایران به راحتی بالا بیاد. به جز چند بار نشستن در کافی نت(برای اطلاع خارج نشین ها، قیمت یک ساعت کافی نت بین 1000 تا 1200 تومان هست)، در بقیه موارد از طریق دایل آپ به اینترنت وصل شدم که واقعا یک شکنجه به تمام معنا بود. البته همین سبب خیر شد که بدونم صفحه اول وبلاگم واقعا افتضاحه و باید درست طراحی بشه. امیدوارم که این اتفاق به زودی بیفته و از خوانندگانم به خاطر این آشفتگی پوزش می خوام.

الان هم بازگشته ام به اتاق کوچکم، با لیستی از کارهایی که باید حتما و سر فرصت انجام بشه. از دوشنبه هم که باید برم سر کار. دو خبر منفجر کننده براتون دارم که اول سالی حالتون رو جا بیاره. دیگه فکر می کنم این یه سنته که هر 6 ماه یک بار، یه خبر بزرگی که قراره توی زندگی من اتفاق بیفته رو اینجا بنویسم. سال نو همگی رو بازهم شادباش میگم هرچند اینجا برف اومده و هوا سرده و سوز میاد ولی من کیفم کوکه. عاشق برفم.(عکس بالا هم وقتی بود که با برادرم از میدان ونک پیاده روی کردیم تا پارک ملتی که سرد بود و خالی از هرگونه آدم. هوا هم خیلی کثیف بود. اما گلها زیبا بودند.)

برچسبها:



یکشنبه ۲۲ مارس ۲۰۰۹

دربند

یک فرصت سفر به شیراز برام پیش اومد اما به دلیل کمبود وقت قرار شد عید رو در تهران بمونم و از هوای تمیز و خیابونهای بسیار خلوت در زمان تعطیلات استفاده کنم برای همین دیروز با اینکه هوا حسابی سرد بود رفتیم دربند. غذای خوب به همراه آبشار و صدای رودخانه و رستورانهای البته نه چندان شلوغ که به نفع من هم هست. اصلا با شلوغی عجین نیستم. دربند بری و عکسی هم از آلوچه ها و لواشکهاش نندازی نمیشه.

برچسبها: ,



جمعه ۲۰ مارس ۲۰۰۹

نوروز 1388 خجسته باد

سال 1387 با همه تلخی ها و شیرینی هاش داره آخرین نفساش رو می کشه. من هر سال برای خودم هدفی رو دنبال می کنم و آرزویی می کنم که باید به اون برسم. ده ساله که منتظر بودم، ده ساله که صبر کردم تا وقتش برسه و امسال تجلی اون همه صبر خواهد بود.

می دونم که سال 88 سالی پربار خواهد بود. امیدوارم که خدا به همه در ابتدا تندرستی بده که از هر نعمتی بالاتره، سایه پدر و مادر بر سر فرزندانشون باشه، و همه در کنار هم خوش باشند. امیدوارم جبیاتون هم دیگه تارعنکبوت نبنده.

بهار میاد و من بعد از این همه سال دوری از خانواده و وطن، سال نو رو آغاز می کنم به امیدی فردایی بهتر. در آستانه سی سالگی هستم و باورم نمیشود که این همه بهار را دیده ام. بگذاریم هرچه بوده در پس ذهنمونه بمونه و سال را با دلی شاد و بی کینه و پر از امید شروع کنیم. من جوانم و شور در سر دارم به قول خودمانی بازم میریم که امسال بترکونیم. پس آستینا همه بالا.

برچسبها:



چهارشنبه ۱۸ مارس ۲۰۰۹

آدمهای جدید

یکی از لذتهای زندگی برای من، آشنا شدن با آدمهای جدیده مخصوصا کسانی که به من انرژی مثبت بدهند و یا حرفی برای گفتن داشته باشند. از آدمهای بی هدف، بدون معلومات و یا اخمو اصلا خوشم نمیاد اما تا دلتون بخواد عاشق دخترها و پسرهای پرکار، شیطون و با انرژی هستم. خوبیه اینجا اینه که همزبونم هستند و با من در یک شرایط ویژه بزرگ شده اند. حرفهای همدیگر رو بهتر می فهمیم و داشتن ریشه های مشترک و فرهنگ یکسان تعامل رو راحت تر می کنه.

به بام تهران خیلی کم رفته ام اما گویی هر بار که پایم رو اونجا می گذارم تا چراغهای این کلان شهر غول پیکر رو به تماشا بشینیم و هوای پاکیزه رو به داخل ششهام ببرم، خاطره ای رو برام ثبت می کنه. چهار سال پیش که آمدم، چهار دوست بودیم که هر کدام در یک کشور دنیا زندگی می کردند. حالا اون چهار نفر هر کدام در یک قاره زندگی می کنند! باورش کمی سخت است. امشب یه سری عکس باحال با موبایلم گرفتم و کلی آدم جدید آشنا شدم. معاشرت با افکار جدید رو دوست دارم، به آدم زندگی و تکاپو می ده. در ضمن بوش میاد که از تهران جایی نرم بنابراین فرصت بسیار مناسبی خواهد بود که تهران پاکیزه و خالی از هرگونه ترافیک رو تجربه کنم. از سویی بعد از سالهای سال می تونم عید رو در کنار خانواده ام باشم چون که من سالهاست لحظه سال تحویل، مسافر دیاری دیگر بوده ام.

برچسبها:



سه‌شنبه ۱۷ مارس ۲۰۰۹

تپه های قیطریه

عکسی رو که می بینید تکه ای از خاطرات نابود شده دوران کودکی من است. من در بهار شمالی(قیطریه) کودکی خودم رو سپری کردم و تک تک کوچه ها و سوراخ و سنبه هایش برایم خاطره شیطونی های کودکی است با بچه های محل. بچه هایی که معلوم نیست کجای این کره خاکی زندگی می کنند. زمانی بود که پشت کوچه ما و بسیار کوچه های دیگه بهار شمالی، نه بلوار کاوه و نه اتوبان کاوه ای بود. آنجا تپه های قیطریه بودند که گاهی لاشه سگی هم در آن پیدا می شد که بوی تعفن می داد.

همه چیز خاک و خلی بود و ما هم تک و توک از این تپه ها بالا می رفتیم و در آن بالا چندین زمین بازی فوتبال در همان جا قرار داشت و اگر شانس با ما بود و زمین خالی می توانستیم مثل یک اسب جوان، چهار نعل در این زمین بزرگ که بعضا نفسمون رو می گرفت، جولان بدیم. زمستانهای سرد و پر برف آن روزها هم فرصتی بود که این تپه ها برایمان حکم طلا رو داشته باشند و عده ای با تیوپ و عده ای هم با پلاستیک های بزرگ آشغال، روی برفها سر بخوریم از بالای تپه و گاها با مغز به پایین تپه سقوط کنیم.

سفر این بار به ایران فرصتی بود که سری بزنم به اونجا و دیدم کنم ازباغهایی که دیگر نیستند و همین تپه های داغون و متروکه که دیگر هیچ اثری از آنها نیست و خاطرات کودکی من و بسیاری دیگر رو در یک قوطی کبریت چند ده متری به نام آپارتمان در خود محو کرده است. تکنولوژی انقدر غرقم کرده که نخوام به نوستالژِی فضایی برای نفس بدم. باشه برای دوران پیری اگر عمری بود. فعلا ساخت و ساز رو بچسب که حتا آن درخت توت شکسته رو هم از من گرفت. مونس کودکیم به باد فنا رفت. چه باک!

برچسبها:



دوشنبه ۱۶ مارس ۲۰۰۹

توالت ایرانی

چیزی حدود 4 سال مهاجرت در دوبی طول کشید که به توالت فرنگی عادت کنم و حالا وقتی بعد از این چند سال زندگی در اروپا به ایران بازگشتم به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که نتوانم از توالت ایرانی استفاده کنم! خدا رو شکر که خانه ما توالت فرنگی داشت وگرنه احساس نشستن بر خلای وطنی، هیچ جذابیتی برایم ندارد!

می بینید به همین سادگی ما آدمها درگیر تغییرات و یا مقابله در عدم تغییر در عادتهای خود هستیم. هفته های اول به شدت از رانندگی دیگران در اتوبان می ترسیدم، ولی حالا با اینکه نزدیک به صحنه هایی بودم که امکان تصادف ماشین حامل خودم هم بوده است، نمی ترسم. دیگر دیدن آن موجود دوپایی که یهو وسط اتوبان برهوت بپره وسط، متعجبم نمی کنه. از اینکه ببینم در یک آن، موتوری از فرق سرم حرکت کنه متعجب و یا هراسناک نمی شم و ششهایم دیگه نمی سوزه با اینکه گاهی دیدن کوه های البرز و سفیدی برفهایش در پشت هاله دود و کثافت این شهر، بسیار سخته.

دم دمای عیده و مردم از سر و کول هم بالا می رن. هرچند که اصلا حال و هوای عید و نوروز رو نمی بینم. با اینکه عموما در سطح شهر می چرخم و بسیار راه می رم اما نه طاق نصرتی می بینم نه گل آرایی از سوی شهرداری و نه شور و شوقی از سوی مغازه دارها. انگار که گرد مرده پاشیدن. این روزها به دلایلی مختلف عصبی هم شده ام، که یکی از عاملهای مهمش، آلودگی صوتی این شهر بی در و پیکر است. آلودگی صوتی در تهران وحشتناک است و گاهی جدا احساس می کنم که سرسام گرفته ام. شاید برای همین باشه که به شدت دلم برای استکهلم و آن اتاق کوچکم که در آن آرامش دارم تنگ شده است. نمی دونم شاید به نوعی دچار شوک فرهنگی بازگشت به کشور شده ام. هرچه هست، چیز جالبی نیست و قضاوت هم نمی کنم. شما هم قضاوت نکنید.

برچسبها:



یکشنبه ۱۵ مارس ۲۰۰۹

آش آبادانی

یکی از مواردی که در ابتدای ورودم به ایران به دنبالش بودم، غذاهایی هست که مخصوص اینجاست و اصولا جای دیگری از دنیا نمیشه پیداکرد. یکیش همین عکسیه که گذاشتم. وقتی اصفهان بودم، دایی زحمت کشید و در یه صبح خنک، ما رو به آش آبادانی دعوت کرد. سالها بود این آش رو نخورده بودم. عاشقشم. جاتون خالی، انقدر خوردم که باد کردم. ما تو استکهلم، خیلی چیزای ایرانی داریم ولی با این وصف جای نون و یه همچین آشی واقعا خالیه. راستی هنوز فرصت نشده برم یه کله پاچه بزنم. امیدوارم وقت بشه که برم!

برچسبها: , ,



شنبه ۱۴ مارس ۲۰۰۹

پنج هفته تلاش کوبنده!

خب. 5 هفته گذشت و عجب هفته های جنجالی و پرهیاهویی برای من بود. از یه طرف همه چیز اینجا برام جالب بود و از در و دیوار عکس گرفتم و هنوزم دلم می خواد برم بیرون رو بگردم. مثلا وقت نکردم یه دل سیر برم تو فروشگاه های لباس و کفش و ببینم قیمتها چطوری شده و یا چه مدهایی برای عرضه هست هرچند یه بار رفتم میدان مادر در میرداماد که با دیدن اتیکت قیمتها، خدا رو شکر کردم که در سوئد زندگی می کنم!

اینجا هم تفریح کردم و هم کار و هم تونستم دوستان بسیار خوبی پیدا کنم. حاصل این 5 هفته، 3 کنفرانس بود که یکی در دانشکده مدیریت داشگاه تهران، یکی در دانشکده کارآفرینی دانشگاه تهران و دیگری هم در کرمان به خوبی برگزار شد و کرمان هم واقعا به من خوش گذشت و دوستان خیلی خوبی هم اونجا پیدا کردم. ایران بهشت آثار باستانی است.

دو کارگاه آموزشی هم داشتیم که به جز وبلاگ خودم و برادرم عملا مانور تبلیغاتی روش ندادیم ولی با این وجود اون ها هم به بهترین نحو انجام شد. این بار می خواستم تمام تلاشم رو بکنم که توی این مدت حدود چهار سال که نبودم همه اونایی که ایمیل زده بودند و می نالیدند که کسی نیست که اطلاعات بهشون بده و یا کسی به فکر بچه های داخل ایران نیست و از این حرفا، فرصت مناسبی باشه تا ببینیم کیا فقط حرف میزنن و کیا روی حرفشون می ایستن. به هر حال امیدوارم حرفها و سخنان من به دردشون خورده باشه.

می خواستم یک بار دیگر از همه کسانی که برای کنفرانسها دیودند، کار کردند، حالا چه دست و پا شکسته و چه با تمام قوا تشکر کنم. امیدوارم که بتونیم در آینده ای نزدیک اگر همه چیز به خوبی پیش بره، کارگاه های آموزشی مناسبی که به درد بچه های ایران زمین بخوره برگزار کنیم. دوره های بعدی همایش هم در سطح مدیران خواهد بود تا ببینیم خدا چه بخواهد. خیلی خوشحالم و یادتون باشه باید بخواهید تا کاری درست بشه.

برچسبها:



یکشنبه ۲۲ فوریهٔ ۲۰۰۹

مجلات در ایران


این مدت وقت کردم که سرکی به دکه های روزنامه فروشی قسمتهای مختلف شهر بزنم. تنوع مجله ها بیشتر شده است و مجله ها و روزنامه ها به مراتب گرانتر شده اند. مجله های تخصصی مثل مجلات راجع به موبایل و یا دکوراسیون خانه نیز دیده می شود که جای خوشحالی بسیار داره. هرگاه به دکه های روزنامه فروشی سر می زنم، نگاهم به دنبال اسامی جدید و مجلات کامپیوتری جدید است. جالب است که بعضی مجله ها، همچنان همان سبک و سیاق قدیم خودشون رو حفظ کرده اند و هیچگونه نوع آوری نداشته اند و بعضی هم واقعا پیشرفت کرده اند و مطالب بسیار خوبی می نویسند. نمی دانم وقت داشته باشم یا نه اما شاید در آینده ای نزدیک بخواهم با مجلات کامپیوتری تخصصی که دوست دارم، همکاری کنم.

برچسبها:



شنبه ۲۱ فوریهٔ ۲۰۰۹

تهران شهری بدون لبخند

جدای از عادت همیشگی و ویژگی ذاتیم مبنی بر لبخند زدن به دیگران، زندگی در سوئد به من این اشتیاق رو داده است که هر روز صبح که به سر کار می روم و یا در محیط اجتماعی ظاهر می شوم به دیگران لبخند بزنم چرا که من به محیط اطرافم و مردم اهمیت می دهم و نگاه کردن به تیپهای مختلف و رفتار و حرکات برایم جالب است. اما از وقتی به تهران آمده ام با حقیقتی تلخ مواجه شده ام. حقیقتی که شاید پیش از این برایم ملموس نبوده است. تهران شهری بدون لبخند است.

می روم کارت موبایلم رو شارژ کنم، سلامی و صبح بخیری به خانم جوانی که فروشنده است به همراه لبخندی کوچک اما پاسخی نمی شنوم و در عوض با چهره ای عبوس رو به رو می شوم. در خیابان راه می روم و گاهی چشم در چشم عابری می افتد، پیرزنی و یا پیرمردی، جوانی همجنس و یا خانمی و هیچگاه در تمام این مدت ندیده ام که پاسخ لبخندم را بگیرم. چشمهایم به چشمهای مسافری می افتد که در اتوبوس و کنار پنجره نشسته و باز هم همان لبخند و این طور حس می کنم که این هموطن سالهاست که با لبخند بیگانه است.

موارد دیگری هم دیده ام که شاید توضیحش سخت باشه اما اینجا تا دلت بخواد غر و لند و نداشتن اعصاب و حق همدیگه رو خوردن مشهوده. از کنار هر کسی رد میشم یا با موبایلش و یا با دوستی در حال فک زدن بر سر پول در آوردنه حتی واکسی کنار دیوار! همه به دنبال پول هستند. انگار فقط در تمام دنیا، همین تهرانه که مردمش نیاز به پول دارند. انگار همین تهران است که از آسمان سوراخ شده و مردمش افتاده اند پایین و وقت ندارند و به زمین و زمان فحش می دهند و معرفت واژه ای ناشناخته برایشان است و فقط باید به فکر خودشان باشند. نوشتم که بگویم لبخند یادتون نره. از فردا دوباره راجع به چیزهای خوب خواهم نوشت. اینجا خیلی تغییر کرده است.

برچسبها:



پنجشنبه ۱۹ فوریهٔ ۲۰۰۹

دنده عقب در اتوبان

رانندگی در تهران، مانند یک مسابقه ماشین رانی بدون قانون است. ماشین ها واقعا سپر به سپر و آیینه به آیینه حرکت می کنند و هر کسی ساز خودش رو می زنه. بارها توی این مدت دیدم که راننده انتظار داره تنها در 3 ثانیه از یک لاین به لاین دیگری بره و چراغ راهنما مانند یک دکور قشنگ است. این مدت شبها در خیابانهای تهران بوده ام. ترافیک زیاد در اتوبانهای شهر و ویراژ دادن ماشینها در لا به لای یکدیگر با همان سرعت کم. من همیشه کنار دست راننده می نشینم و به هیچ عنوان نمی توانم بفهم که چگونه راننده در مقابل حرکتهای ماشین های اطرافش، عکس العمل نشون میده. اگر من باشم، حتما تصادف خواهم کرد.

وحشتناک ترین چیزی که من بارها دیده ام دنده عقب در اتوبان بوده است وقتی که ماشینی خروجی رو رد کرده و حالا داره دنده عقب می زنه که برسه به خروجی. عرق من می چکه وقتی کسی این کار رو می کنه. چطوری بگم بهتون. هرکسی این کار رو می کنه یک دیوانه به تمام معناست که نه برای جون خودش ارزش قائله و نه سرنشینان اون ماشین و نه دیگران. از جمله اتفاقات جالب دیگر، عبور عابر پیاده در اتوبانهای پهن باند هست که ماشین ها با سرعت سرسام آور حرکت می کنند. من یک بار دیدم که یه موجودی داره از وسط اتوبان می گذره. اولش فکر کردم حیوونی چیزی هست، ولی بعدش که بیشتر دقت کردم دیدم که یه آدمه! دو طرف اتوبان رو نگاه کردم و دیدم که منطقه مسکونی نبود، حالا این شخص چی به سرش زده که از وسط این اتوبان عبور کنه رو هیچ نمی فهمم. عبور از گارد ریل اتوبانها در مناطق مسکونی گویا امری طبیعی شده!

رانندگان همگی از هم بدهکارند. همه اش جلوی هم می پیچن و هیچ اصولی وجود نداره. خیلی راحت می تونم بگم که رانندگی در این شهر اعصاب بسیار زیادی می خواد و انرژی بسیار زیادی از آدم می بره. قدیمها همه این ها بود ولی با دو تفاوت. ترافیک و تعداد ماشین ها انقدر نبود و آستانه تحمل مردم انقدر کم نبود و از سویی من کشورهای دیگر را ندیده بودم. حالا بیش از پیش عاشق خیابونهای استکهلم شده ام. اینجا من از نشستن در ماشین می ترسم!

برچسبها:



سه‌شنبه ۱۷ فوریهٔ ۲۰۰۹

بسته بندی محصولات ایرانی


بسته بندی محصولات ایرانی نسبت به چند سال قبل بهتر شده است. نگاهی می کنم به آب و رنگ و شمای ظاهری محصولات به ویژه خوراکی هاو کاملا برای من مشخص است که بسته بندی ها و عناصر گرافیکی زیباتر شده اند. بعضی محصولات هنوز مانند سالهای بسیار دور همان رنگ و لعاب را دارند، اما بسیاری دیگرعوض شده اند. هرچند می توان کپی کاری از محصولات خارجی رو به وضوح در بعضی از آنها دید، اما همین که شرکت های روی این مساله سرمایه گذاشته اند و فکر کرده اند، خودش جای خوشحالی است. صحبت بر سر کیفیت رو باید بگذاریم برای بعد که بیشتر تجربه کنم. راستی اینجا مردم همه اش در حال خوردن هستند. ما ملت بسیار پرخوری هستیم!


برچسبها:



دوشنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۰۹

تبلیغات تورهای ایرانی

روزنامه همشهری رو نگاهی می کنم. 160 ضمیمه تبلیغات و آگهی! تازه این جدای تبلیغاتی هست که در داخل صفحات رنگی روزنامه چاپ می شود. یک مساله برایم بسیار جالب است. تبلیغات بسیار زیاد تورهای مسافرتی به خارج از کشور. نگاهی به نام کشورها می کنم. سواحل خلیج فارس و مدیترانه که احتمالا منظورشان همان دبی و ترکیه است ولی از گفتن نام اصلیشان منع شده اند. تونس، آفریقای جنوبی، تور دور اروپا، تور کشورهای اروپایی و برزیل و آمریکای جنوبی. این آخریش برایم بسیار جالب است می دانید چرا؟

مردم از نداشتن پول و بدبختی، غر و لند کردنشان همیشگی است. از همه چیز می نالند و فریاد بی پولی می زنند. سوال اینجاست که این آدمهای بی پول چگونه می شود که هوس رفتن سفرهای خارجی می کنند و آن هم نه به چند کشور آسیایی ارزان بلکه به کشورهای اروپایی و آمریکای جنوبی مثل برزیل. شخصی که به تومان درآمد دارد چگونه می تواند چنین سفرهایی را برود. مطمئنا اگر متقاضی نبود، هرگز چنین آگهی هایی در این سطح که تعدادشان یکی و دو تا هم نیست، در روزنامه ها دیده نمیشد. مسافرت بسیار عالیست و مسافرت خارج از کشور به رشد فرهنگ یک ملت کمک می کند، اما تا پول نباشد نمی شود مسافرت رفت. نتیجه گیری با خودتان.


برچسبها:



شنبه ۱۴ فوریهٔ ۲۰۰۹

دکه روزنامه فروشی

خب کسالت بر طرف شد و من فقط دیشب چهار ساعت خوابیدم به خاطر کارهای کنفرانس و هماهنگی ها و صبح بعد از خوردن صبحانه از خستگی کمی روی مبل خوابم برد! امروزم حسابی رفتم پیاده روی. چون قرار بودم دوستی رو در دانشکده کارآفرینی دانشگاه تهران ببینم، برای همین تونستم بلوار کشاورز، پارک لاله و قسمتی از خیابان کارگر رو پیاده بیام و کلی سوژه های جالب بود که توجهم رو جلب کنه. دیدن مردم با هر قیافه و شکل برام لذت بخشه و من همیشه لبخندی بر لب دارم. هوا خیلی کثیفه. این مدت همیشه سینه ام سوخته و سرم سنگین شده و بوی بنزین رو در هر لحظه حس می کنم.

سری به دکه های روزنامه فروشی زدم تا ببینم مجلات به قولی زرد، عکس چه کسانی رو زده اند. دکه های روزنامه فروشی رو دوست دارم. همه چیز می فروشند. از سیگار و شکلات و آدامس گرفته تا کارت شارژ موبایل و از این قبیل. راستی این ایرانسل خیلی باحاله ها. خیلی سریع می تونی بری یه کارت پیش پرداخت شده به قیمت 10 هزار تومان بخری و بعدش هم شارژش کنی. اما نامرد خیلی گرونه. فکر کنم اگر اشتباه نگفته باشم موبایل به موبایل رو 50 تومان دقیقه ای می ندازه و برای همین من هر روز مجبورم یک شارژ دو هزار تومانی بخرم که تازه اونم باید از سوپرمارکت و یا همین دکه های روزنامه فروشی به قیمت بیشتر(مثلا 2200) خریداری کنم. خطها قطعی دارند ولی اینم برای خودش جالبه. وسط کار حساس یهو قطع میشه و دو راه بیشتر نداری. یا باید موهات رو بکنی از عصبانیت، یا مثل من بخندی و دوباره تماس بگیری و بگی ببخشید قطع شد و اونم بهت بگه: خب اینجا ایرانه. به وطن خوش آمدی!

برچسبها: ,



چهارشنبه ۱۱ فوریهٔ ۲۰۰۹

پولهای جدید

یکی از چیزهایی که برام جالب بوده در این مدت اینه که پول خرد مردم شده است دو هزار تومانی و 5 هزار تومانی. من هرگز 5 هزار تومانی تا پیش از این ندیده بودم و جالبه بدونید که حتی چک پولهایی هست که در واقع مثل پول کاربرد دارند و شما می تونید اونها رو به راحتی به جای پول معمولی خرج کنید. مثلا پنجاه هزار تومانیش هست و صد هزار تومانیش. سوال اینجاست که مگر چقدر اجناس گران هستند که دیگر هزاری های چند سال پیش در جیب مردم نیست و فقط رنگ های جدید آبی و نارنجی پولها و چک پولها از دور چشمهایم رو خیره می کنه؟ ایران جامعه ای است که در هر لحظه تغییر می کنه. گاهی تغییرات بد و گاهی تغییرات خوب. خیلی چیزها هست که کشف کنم و واقعا حس ماجراجوییم رو پروار کرده!

برچسبها:



سه‌شنبه ۱۰ فوریهٔ ۲۰۰۹

22 bahman

خیلی از هواپیمایی هما و پرواز مستقیمش از استکهلم به تهران راضی بودم. بعد از اینکه یار من رو رسوند و رفتم سالن انتظار به صورت خیلی اتقافی دوستی رو دیدم که از بچه های دانشگاه بود ومدتها بود ازش خبری نداشتم. خوشبختانه چون الان فصلی نیست که زیاد مسافر بره ایران، تونستیم کنار هم بشینیم و کلی راجع به ایران و دنیا و پیشرفتاش صحبت کنیم.

غذا بهمون چلوکباب برگ دادن و دلستر لیمویی که واقعا خوشمزه بود و بعدش هم بهمون یه سری دیگه اسنک و خرت و پرت دادن. خلاصه همه اش در حال خوردن بودیم. باید بگویم که هما توی این قضیه به مانند بسیاری از شرکت های هواپیمایی دیگر گدا بازی در نیاورد و به عنوان یه مسافر خیلی راضی بودم.

چمدونها رو گرفتم و به سمت در خروجی و بغل کردن برادران و ریختن اشک بعد از دیدن پدر. مامان نیومده بود استقبال چون راه دوره و اذیت میشد و مونده بود خونه. گم شدن راه از فرودگاه امام تا خونمون، بهونه ای داد که پدر و پسر کلی حرف بزنن. دیدن مادر و دوباره اشک شادی ریختن همانا. مادر پیر شده و موها سفید اما چیزی نپایید که خیلی سهوی از زبان پدر بفهمم که پدر بزرگ روزها پیش درگذشته و مادر به من نگفته تا روحیه ام خراب نشه. این بار برای از دست رفته ای گریستم. بابا بزرگ دیگه در میون ما نیست.

از فردای روز رسیدن مشغول گرفتن عکس از در و دیوار و تلویزیون و پای درد دل مادر نشستن بوده ام. دفتر تازه تاسیس برادرم رو دیدم و چون تلویزیون برنامه های به مناسبت دهه فجر داشت، راه به راه از برنامه های مختلف شات گرفتم. همه چیز برام جدیده. حتی جوب آب! دوربین دیجیتال هم که دم دست و خیالم راحت. از هرچی دوست داشته باشم عکس میگیرم هرچند عکاسیم اصلا خوب نیست. توی این گیر و دار کارهای کنفرانس که از نظر وقت مجبور شدیم یه هفته هم عقبش بندازیم، سرماه خوردم به شدت. فردا دارم میرم دکتر ببینم چی میگه. من زود سرما می خورم و واقعا زجر می کشم تا خوب شم.

هنوز تهران را ندیده ام هرچند چند بار کوتاهی که بیرون رفتم سینه ام به شدت می سوخت و هوا اینجا زرد است. ماشین ها خیلی نزدیک به هم حرکت می کنند و من از حرکت ماشینها در اتوبان جدا می ترسم. انگار نه انگار که 22 سال قبل خودم همین جا زندگی کرده ام ولی خب هرگز ویراژ نداده ام!

دلم می خواست برای سی امین سالگرد پیروزی انقلاب برم بیرون و بتونم عکس بگیرم چون امسال تبلیغات خیلی زیادی برای این مراسم کرده بودند ولی حالم خیلی خراب بود و در عوضش از تلوزیون برنامه ها و سخنرانی رییس جمهور رو گوش دادم. از تلویزیون گفتم. تبلیغات تلوزیون خوشکل شده و کلی جلوه های ویژه کامپیوتری بهش اضافه کردن. شبکه 8 اضافه شده که شبکه قرآنیست. مجری ها کت و شلوارشون خیلی خوشکل شده و دیگه مثل قدیما زشت و بی ریخت نیستند.

به شدت دنبال کارهای کنفرانس هستیم و امیدوارم که این بار عقب نیفته. کمی کند پیش میره و وقت من هم محدود. سرعت اینترنت در حد بسیار کلافه کننده ای هست و جدا عذاب بزرگیه. اینجا دیال آپ دارم و فقط می تونم یه دونه پنجره رو باز کنم و جیمیل هم به سختی میاد. یه عکس هم از صفحه فیلترینگ این سرویس دهنده اینترنتی گرفتم که خب خیلی خوشکله اما عملا داره به شعورت توهین می کنه که کجا برو و کجا نرو. گفتنی ها زیاده. سعی می کنم از دیده هام بیشتر بنویسم.


برچسبها:



یکشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۰۹

شمارنده بازگشت

خب شمارنده معکوس بازگشت به وطن تند تند داره حرکت می کنه! دو هفته اخیر تا اونجا که تونستم سعی کردم که وقتم رو بچلونم و ازش هرچی می تونستم استفاده مفید بگیرم. نوشتن مقاله برای مسابقه آخر هفته پیش وقتم رو گرفت. نوشتن و آماده کردن دو طرح برای مراحل اولیه ثبت اختراع، آغاز کار برای راه اندازی کنفرانس و کارگاه های آموزشی در ایران و هماهنگ کردن تیم و تهیه جزئیات محتوا، خوندن اخبار دنیای موبایل و تکمیل طرح ها و چانه زنی با دوستی برای فهم و درک ایده ها از بعد به اجرا درآوردن و مسائل تکنیکی، کار کردن بر روی پروژه اریکسون که داره به انتهاش نزدیک میشه و کلی کار خرد و ریز دیگر.

به محض اینکه سایت کنفرانس آماده بشه که من از طرحش بسیار راضی هستم، یه پست راجع بهش می نویسم و اطلاع می دم که برید ثبت نام کنید. 2 تا کارگاه آموزشی هم هست. جزئیات بیشتر رو وقتی اطلاعات کامل شد به زودی می نویسم. برنامه هفته اولی که در ایران هستم عملا استراحت بی استراحت! امروز هم یار لطف کرده و یه مهمانی خداحافظی کوچک برای من گرفته که خودم هم میرم یه کمک کوچولو بهش بکنم برای مقدمات.

می دونم دوستانی هستند که به جز مطالب این وبلاگ، علاقه دارند سایر خبرها راجع به دیدگاه های من یا اتفاقاتی که در طول روز نظرم رو جلب می کنه رو بخونن و یا دنبال کنند. خب این دقیقا همون کاریه که من در اکانت تویترم می کنم. البته من تویت کننده سنگینی نیستم و به طور متوسط بین 2 تا 3 تویت در روز می نویسم. بنابراین اول برید سایت تویتر و یک اکانت برای خودتون باز کنید و بعد هم من رو در این سایت دنبال کنید. در ضمن یادتون باشه چه بخواید چه نخواید در آینده نزدیک باید در سایت تویتر ثبت نام کنید چون به دلیل کاربر بسیار زیاد آن، کانالی بسیار مهم برای شما خواهد بود که بخواهید دردنیای کارآفرینی و یا حتا زندگی معمولی از آن استفاده کنید. قبلا پستهایی راجع به تویتر داشته ام که این زیر لینک می دهم.

اکانت پژمان در تویتر
تویت کردن - تویتر چیست
تویترستان - ابزار مفید برای تویت کردن

برچسبها:



شنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۰۹

الهام بخش

امروز علی رغم اینکه جز تعطیلات آخر هفته است، مجبور بودم حسابی کار کنم و کارهای نصفه نیمه رو تموم کنم. باید پروژه کاری رو تا قبل از اومدنم به ایران تکمیل کنم و بعدش بتونم نفس راحتی بکشم. یه سری کارهای فکری هست که واقعا تمام انرژی بدنم رو خالی می کنه. استارتاپ داره خوب پیش میره. کمی کند اما واقعا بیشتر از این حد نمیشه چندتا کار باهم کرد. یه مقاله برای مسابقه نوشتم که شش صفحه ای شد و کل عصر جمعه ام رو گرفت. شنبه عصر هم که نهایتا وقت کردم دو تا طرح برای ثبت اختراع بکشم و بفرستم تا ببینم آیا امیدی هست که بشه براش پرونده باز کرد یا نه.

آخر وقت که خسته شدم، گفتم کمی وبچرخی کنم. وسط خستگی این ویدئو رو دیدم. قبلترها دیده بودمش ولی تو گویی به موقع اومد روی صفحه. ویدئو مربوط به زمانیه که استیو تقریبا 29 ساله، مکینتاش رو به دنیا معرفی می کنه. هدفون رو می گذارم توی گوشم و به این شوی لذت بخش نگاه می کنم. فقط صورت استیو جوان رو ببینید که وقتی سالن به اون عظمت تشویقش می کنه احساس غرور و شادی توامان داره ازش فواره می کنه. برام کلی نیرو دهنده و الهام بخش بود

برچسبها:



یکشنبه ۴ ژانویهٔ ۲۰۰۹

سلامتی

یکی از عادتهای بسیار بد زندگی من، بی توجهیم به وعده های غذاییمه و این بی توجهی همیشه کار دستم داده است. من، متاسفانه توجه زیادی به وعده های غذاییم ندارم و ممکنه این وعده ها بسیار نامنظم بشوند و گاها متوجه بشوم که در طول یک 24 ساعت، تنها یک وعده غذا خورده ام. هرچند که با رفتن به سر کار روزانه، این بهم خوردگی تعدیل پیدا می کنه، از سویی کیفیت غذایی که خورده میشه و همچنین همراه بودن روح و روان آدمی در هنگام غذا خوردن هم بسیار مهمه.

برای من لذت خواندن یک مقاله و یا غوطه ور شدن در نظم بخشیدن به افکارم، در بسیاری از موارد از خوردن غذا، لذت بخش تر است. خب تا اینجا مشکلی نیست. هر کسی علاقه مندی های در زندگی داره حتی اگر جنون آمیز به نظر برسه، اما مشکل اینجاست که این بدن لامصب نیاز به انرژی و توجه داره وگرنه مریض شدن همانا و به فلاکت افتادن همانا.

امیدوارم دست از این کله پوک بازی هایم بردارم و به خورد و خوارکم توجه بسیار بیشتری بکنم چون در حال حاضر که ورزش نمی کنم و اگر هم بخواهم با این بدن نحیف هم این طوری تا کنم، نه به کارهایم می رسم و نه لذتی از زندگی می برم. به هر حال خواستم بگویم اگر شما هم مثل من درگیر این مساله هستید یه فکری به حال خودتون بکنید. این وضعیت غیر قابل بخششه. هنوز هم از جنگ بیماری دیشب در رعشه ام. به قولی هزار بار مرده و زنده شدم و تمام طول تعطیلات کریسمس و سال جدید میلادی بنده با حالی ناخوش سر کردم. نه به کارهای خودم رسیدم و نه تونستم با آرامش وقتم رو با یار سپری کنم که از همین جا ازش معذرت می خوام.

برچسبها:



جمعه ۲ ژانویهٔ ۲۰۰۹

2009

سال جدید میلادی رو در حالی شروع کردیم که طبق آخرین پردازش های کامپیوتری، ثابت شد که اگر نشانه های آسمانی و فلکی زایش مسیح درست باشه، پیامبر صلح و آشتی در ماه ژوئن به دنیا اومده و نه دسامبر و خب اصولا من نمی فهمم چطور میشه در وسط زمستون، سال نو رو جشن گرفت! هرچند که این چند ساله که اینجا بوده ام، همیشه جشن گرفته ایم ولی خب، نوروز باستان و اول بهار ایران کجا و هوای سرد و البته بی برف اینجا کجا. امسال یه دانه برف هم بر زمین نیومد و حال همه رو گرفت. استکهلم زمستانی سرد بدون برف واقعا زجرآوره.

یه سرمایی هم خوردم که الان بیشتر از یک هفته هست که ولم نمی کنه. پدرم رو درآورده. دیگه دارم کلافه می شوم ولی خب باید باهاش بسازم. هوا زیر صفر و سرد هست . امسال بر خلاف سالهای گذتشته نرفتم مسافرت و نشستم خونه. برنامه های تلویزیون رو دیدم که بعضی هاش جالب بودن. واقعا این برنامه های کانال دیسکاوری و مخصوصا animal planet عالی هستند و بیشتر موقع ها مشتریشونم. آدم کیف می کنه می بینه تو طبیعت چه اتفاقاتی می افته. فیلمهایی که از تلویزیون پخش میشه رو دوست ندارم چون حالم بهم می خوره وقتی بین یه فیلم دو ساعته، تا نیم ساعت و یا بیشتر تبلیغ می گذارند و اصلا آدم نمی فهمه چی به چیه. در عوضش دیشب با یار یه فیلم خیلی باحال از جناب وودی آلن بر روی لپتاپ دیدم که تو یه پست جالب راجع بهش می نویسم. این فیلم رو خیلی دوست داشتم و ذهنم رو مشغول کرد.

برچسبها:



چهارشنبه ۲۴ دسامبر ۲۰۰۸

بازی یلدا 08

بعد از دو سال که سلمان، بازی شب یلدا رو راه انداخت، امسال به نحو دیگری خواهش کرد از من که توی بازیش شرکت کنم. این چند روز سرمای بسیار سختی خوردم و هنوز هم مریضم برای همین مریضی رو بهانه کردم برای شرکت نکردن ولی او همچنان اصرار داشت که بنویسم و برای اینکه در مرام ما نیست که روی کسی رو زمین بندازیم قراره بگم که توی این دو سال چه تغییراتی در زندگیم اتفاق افتاده هرچند که آنچنان هم بر کسی پوشیده نیست!

این موقع ها دو سال قبل استرس قبول شدن در مصاحبه های تلفنی گوگل رو داشتم. حالم گرفته بود چون زبان سوئدی بلد نبودم و سابقه کاری خارج از کشور نداشتم برای همین بهم کار نمی دادن. یه موقعیت تز داشتم در یک شرکت که اولش بهم قول دادن که برم و اونجا کار کنم ولی خیلی راحت بعدش دبه درآوردن و زدن زیر حرفشون که حالم رو حسابی گرفت چون من خیلی تلاش کرده بودم که تزی رو در یک شرکت بگیرم. گوگل قبول شدم و در پوست خود نمی گنجیدم ولی سر ویزای ایرلند خیلی اذیت شدم و بعدها دقیقا به خاطر پاسپورت ایرانی که به لعنت خدا هم نمی ارزه، نزدیک بود که حتی کار توی گوگل رو از دست بدم و یه ده روزی دقیقا در هپروت سیر می کردم و کاملا داغون و خودم رو تو خونه حبس کردم چون باورم نمیشد که به خاطر ملیتم، رویای زندگیم بر باد بره اما نهایتا خودم رو جمع و جور کردم و گفتم من بیدی نیستم که از این بادها بلرزم و نهایتا موفق شدم برم به دوبلین. یکی از دوستانم به من میگه که من همیشه به سخت ترین شکل ممکن به بعضی کارها می رسم و من باید بگم که دقیقا این حرف در مواردی درسته و در انتهای تونل که همه جا رو تاریکی گرفته، کور سویی از نور می بینم و خودم رو سینه خیز می کشم تا برسم بهش.

در شرکت رویاهایم، زندگی کردم و حال کردم. دوبلین شهری نبود که دوستش داشته باشم اما دفتر گوگل برایم بهشت بود. هنوز هم شیرینیش زیر زبانم هست مثل عسل. هرچند که در انتها به خاطر موارد بسیاری من جمله راه اندازی شرکت و همچنین سر و سامون دادن زندگی قید ادامه کار آنجا را زدم و به استکهلم بازگشتم و از این کارم هم پشیمان نیستم. می دونم. الان خیلی ها سرتون رو می خارونید و یا ممکنه تو دلتون بهم فحش بدید ولی دقیقا این همان کاری بود که دوست اسپانیایی من، زمانی در رد پیشنهاد کار گوگل انجام داده بود و من آن موقع هیچگاه نمی فهمیدم که چطور می شود چنین کاری کرد!

بعد از بازگشت به استکهلم، کک استارتاپ افتاده بود در جان من و یک واحد درسی دیگر درباره رشد شرکتها گذراندم و در همان بین با شرکت اریکسون چانه زدم و یک پروژه براشون تعریف کردم و ارائه دادم و نهایتا بعد از جان به لب آوردن اینجانب، قبول کردن که روش سرمایه بگذارن و تحقیقات شروع بشه. به هر حال یکی از حسرتهای دلم این بود که وارد این شرکت بشم چرا که ورود به اریکسون برای یک مهاجر و دانشجو به منزله عبور از یک سد بزرگ برای راهیابی به جامعه و افکار این ملت است. خدا رو شکر می کنم که در اریکسون هستم. سوئدی ها آدمهای خوبی هستند و واقعا آدم رو اذیت نمی کنند. اینجا هم من در مقر اصلی و ساختمان مرکزی اریکسون هستم و خب می توانم تفاوتهای این شرکت بزرگ را با گوگل بسنجم. تجربه بسیار جالبی است.

گذشته از کار، به عنوان تفریح اروپا را تا حدی گشته ام هرچند که دوست دارم بازهم بیشتر مسافرت کنم و در اکثریت قریب به اتفاق آنها، همراه یار بوده ام. جاهایی رفته ام که در کودکی فقط نامشان را شنیده بودم. در بودن یک رابطه نمک زندگی گاهی بسیار شدید می پاشه تو چشم آدم و گاهی هم نگاه های سنگین آدمهای تنها بر روی یک زوج، حس خوشایندی نیست اما هر چه هست تلاش کردیم با تمام پستی ها و بلندی بمانیم تا زمانی که همچنان خودمان باشیم. ما بیشتر برای همدیگر یک همسفر هستیم.

در آستانه سی سالگی هستم. حساب بانکی پس انداز تقریبا صفر است.خانه ای از خود ندارم. بنیه مالی قوی ندارم و همه را هم در ریسک استارتاپ گذارده ام. اگر کله ام بوی قرمه سبزی نمی داد هرگز به این صورت شرکت نمی زدم ولی خب بار اولم نیست و امیدوارم از اون بارهایی نباشه که سینه خیز روی سنگلاخ بخوام برم تا به هدفم برسم. با سلام و صلوات امیدوارم تا قبل از نوروز باستانی از شر درس خلاص شوم. هرچند پدرم در آرزوی دکتر شدن من در تب و تاب است اما فعلا قصد ادامه تحصیل ندارم و شاید چند سالی بعد بخواهم دوباره درس بخوانم.

ارتباطات من بسیار در این مدت گسترده شده. دوستانم همگی رشد کرده اند و سر از جاهای خوب و شرکتهای بزرگ درآورده اند. کارنامه خوبی در ایجاد ارتباط با دیگران داشته ام و امسال از هر سال دیگری شکوفاتر خواهد شد. کمی بیشتر از فرهنگ سوئدی دانسته ام و در عین حال با عضویت در یک انجمن ایرانی، سعی کردم دین کوچکی برای احیای آیین های سرزمین مادری - ایران - ادا کنم که بسیار راضی هستم. من پارسال افتخار مجری گری برنامه ای به پاس بزرگداشت فروغ فرخزاد داشتم که جز خاطرات بسیار خوبم خواهد ماند.

سعی می کنم استرس رو در زندگیم کمتر کنم و یا یاد بگیرم چگونه آن را مدیریت کنم. سعی می کنم در سال جدید لذت بیشتری از زندگی شخصیم ببرم. هنوز هم یکی از آرزوهایم، یک سفر دو یا سه ماهه دور اروپا با قطار است و به محض اینکه پولش را جور کنم و زمانش رو مهیا، این کار را انجام خواهم داد. امسال، سالی است برای رسیدن به رویایی دیگر. شاید که من هم به این شعار برسم که بیایید دنیا را عوض کنیم. مهم نیست چقدر کوچک باشد، مهم اینست که باشد و یادم بماند که "زندگی مسابقه نیست".

برچسبها:



شنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۰۸

در جستجوی برنامه نویس

این هفته، هفته بسیار عالی بود. اول اینکه به دفتر جدید در اریکسون نقل مکان کردیم که هم شیک تره و هم مدرن تر. سعی می کنم برم و یه سری عکس بگیرم و اینجا بگذارم. ما رستوران زیبایی داریم و کافه بسیار زیباتر. به هر حال سوئدی ها دست بلندی در طراحی دارند و این کاره هستند. جدای از پروژه روزانه که یه مدته کند پیش میره در وقت بعد از کار، روی استارتاپ کار می کنم.

یک کارآموز دارم که یه سری آمار مارکتینگ و اخبار روز موبایلها رو برام گزارش بده و به دنبال تکمیل بیزنس پلان هستم که هم در مسابقه بتونم شرکتش بدم و هم اینکه برم دنبال سرمایه گذار. از سویی از چند روز پیش شروع کردیم به دنبال برنامه نویس گشتن. کسی که سابقه برنامه نویسی روی موبایلهای هوشمند مخصوصا سیستم عامل سیمبیان رو داشته باشه. در اولویت های بعدی برنامه نویسی آیفون و گوگل آندروید هم مد نظر هستند. فعلا از دیروز اقدام کردیم به پخش آفیش ها در چند دانشگاه مطرح سوئد، ببینم در این یه ماهه می تونیم یه برنامه نویس حرفه ای پیدا کنیم یا خیر.

شیوه من همیشه اینه که از کانالهای غیر رسمی برای رسیدن به خواسته ام استفاده می کنم چون من شبکه اجتماعی نسبتا قوی دارم. هفته بعد هم دارم میرم یه گردهمایی که کارآفرینا جمع می شن و موقعیت خوبی هست برای آشنا شدن با دیگران. روزهای هیجان انگیزیه و گاهی با استرس که امیدوارم از میزان استرس کمتر بشه.

برچسبها:



دوشنبه ۱ دسامبر ۲۰۰۸

14 ساعت کار

چند وقت پیش برنامه روزانه هفتگیم رو نوشته بودم. اون برنامه کارا نبود. حالا مجبور شدم صبح ها ساعت 5 و نیم بلند شوم که بعضی روزا خواب می مونم مثل امروز ولی تا الانش رو اگر میانگین حساب کنم، خوب اومدم . یکی از اشتباهاتی رو که قطع کردم، چک کردن ایمیل و آپدیت کردن وبلاگ در همان آغاز صبحه. به جاش سوئدی می خونم. چون قبلا آموزش زبان رو گذاشته بودم آخر وقت و همیشه هم تنبلی می کردم و نمی خوندم اما حالا همون صبح می خونم و قال قضیه اش رو می کنم و وبگردی رو گذاشتم وقتی میام خونه که اگر خسته بودم و حالش نبود که هیچ ، اگر هم بود که مثل الان آپدیت می کنم.

روزی در حدود 3 ساعت و نیم هم روی استارتاپ کار می کنم و بقیه اش هم که روی پروژه اریکسون. این طوری میشه از ساعت پنج و نیم صبح تا هفت و نیم شب. 14 ساعت. امیدوارم پروژه اریکسون رو به زودی تموم کنم و راحت شم و بتونم تمام وقت روی استارتاپ کار کنم. یک کارآموز دارم که الان یک ماهه برام داره کار می کنه. ازش راضی هستم تا حد قابل قبولی. دنبال دنگ و فنگ های تکمیل بیزنس پلان هستم برای اینکه ببینم میشه سرمایه جذب کنم یا نه و از سویی دنبال یک برنامه نویس حرفه ای سیمبیان هستم.

گاهی به شدت خسته می شم و دلم می خواد برگردم ایران برای استراحت اما مجبورم دو ماه دیگه بمونم تا همه چیز یه سر و سامونی بگیره. اینجا هوا حسابی تاریک میشه و مرده شور برف هم نمیاد. 2 روز برف اومد و بعدش از گرمی هوا،بارون اومد و همه چیز آب شد و حالگیری. ولی خب عوضش هفته پیش با یار رفتیم پاتیناژ و من برای اولین بارم بود بازی می کردم و یه بار محکم خوردم زمین و یه بار هم کوچولو. به خودم امیدوار شدم. از نظر مالی اوضاع خیطه خیطه و نافرم دنبال سرمایه گذار هستم. باید از زیر سنگ هم که شده درش بیارم. روزگار پر هیجان و استرسی در پیشه. سال 2008 هم که یک ماه دیگه میره پی کارش.

برچسبها:



پنجشنبه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۸

برنامه روزانه - نیمسال دوم 2008

به خاطر درخواستهایی که شده بود، در نیمسال اول سال 2008، برنامه روزانه کاری و زندگیم رو نوشتم و سعی می کنم که از این به بعد سنتی باشه که هر فصل و یا نیم سال برنامه کاری روزانه و نحوه صرف کردن اوقات فراغت رو بنویسم.

ساعت رو برای 6:30 کوک می کنم اما به ندرت می تونم بلند بشم و اصولا ساعت 7 از خواب پا میشم و گاهی هم 7:30 طبیعتا روزهایی که دیرتر بلند شم دیرتر می رم سر کار و از اون ور بیشتر از بقیه می مونم

7 تا 8 صبحانه و آماده شدن برای رفتن سر کار. خوشبختانه محل کار من نزدیکه و بین 20 دقیقه تا ماکسیمم 30 دقیقه طول میکشه که من برسم.

8 صبح تا 4 بعد از ظهر روی پروژه شرکت کار می کنم
4 تا 5:30 بر روی استارتاپم کار می کنم
5:30 تا 7:00 زبان سوئدی.
از ساعت 7 شب هم به بعد آزاد برای خودم. در ضمن آخر هفته ها هم قاعدتا نمی بایست کار کنم که سعی می کنم پایبند باشم. بین ساعت 12 تا 1 هم می خوابم و هرگز فراموش نمی کنم که هر چقدر هم سرم شلوغ باشه کمتر از 6 ساعت نمی خوابم چرا که تجربه قبلیش را داشتم که فرقی نمی کند چه بنیه بدنی داشته باشم، کمتر از 6 ساعت خواب در یک برهه زمانی ولو کوتاه مدت، بدن رو داغون می کنه.

خب این برنامه ای که ریختم اما مثلا خواندن زبان سوئدی اکثرا قربانی کار بر روی استارتاپ میشه و خیلی موقع ها 3 ساعت کامل روی استارتاپ کار می کنم. بعضی روزها هم حوصله ندارم و فقط دوست دارم وبگردی کنم و ول بچرخم و خبرای بی خود بخونم که البته تعداد این روزها خیلی کمه. در وبگردی ها هم بسیاری از وبلاگها رو نمی خونم، فید خوانیم رو بسیار محدود کردم.

وقتهای آزادم، کتابهایی راجع به کارآفرینی می خونم، تلویزیون اگر چیزی جالب داشته باشه نگاه می کنم و گرنه که باز میام روی اینترنت و مقاله می خونم و وبلاگ می نویسم و با دوستان گپ آنلاینی می زنم. آخر هفته ها اگر بشه فوتبالی بازی می کنم و هر دو هفته یک بار در جلسه انجمن فرهنگی که در اون به عنوان جانشین مدیرعامل به صورت داوطلبانه کار می کنم، شرکت می کنم و بعضی وقتا هم پا بده و حوصله ای باشه میرم پارتی که هم دیداری تازه باشه و هم انرژی بگیرم.

این روزها، فشار کاری بر رویم استرس گذاشته بود که سعی کردم نگذارم این قضیه آزاردهنده بشه و خوشبختانه تا حد بسیار زیادی جلویش رو گرفته ام. امیدوارم پروژه ام رو تا اواسط ژانویه تموم کنم و تحویل بدم و بعدش با خیال راحت رهسپار ایران بشم بعد این همه مدت دوری از خانواده. گاهی که از خانه بیرون می آیم به خودم می گویم نکنه که دنبال کار دویدن من رو دور کنه از نگاه به برگهای درختان زیبای پاییزی اینجا. خوشبختانه هنوز به اطرافم نگاه می کنم. شما روز خود را چگونه می گذرانید؟

برچسبها:



سه‌شنبه ۷ اکتبر ۲۰۰۸

اتاق کوچک من

نهایتا فاز اول پروژه رو بعد از سه ماه تموم کردم. یک ماه اخیر به شدت روش کار کردم تا بتونم عقب ماندگیم رو جبران کنم. و دارم فکر می کنم که چطور میشه پروژه رو تجاری کرد. روزها از 8 صبح تا 7 عصر کار می کنم و از 7 عصر وقت آزاد. این روزها تلویزیون هم تماشا می کنم تا ببینم در کانالهای سوئدی چه برنامه هایی در جریانه و کمی بیشتر با فرهنگ این مردم آشنا بشوم.

پروژه به جاهای بسیار جالبش رسیده. گاهی انقدر غرق در خواندن مقالات مختلف می شوم و انقدر انرژی می گذارم که با خستگی مفرطی مجبور میشم که برگردم یک راست خونه و پا روی پا بگذارم و مغز رو به کل تعطیل کنم. چند مدتیه که بسیار رفت و آمدم با دوستان کم شده که خوب نیست وباید بیشتر خودم رو اجتماعی کنم. اما در کنار همه اینها بودن در کنار یار خوبه و قلبها هم پر حرارت. این اتاق کوچک من جایی است برای گام نهادن به پله های بعدی. چه فرقی می کند وقتی که من عاشق کارم هستم. روزگار تنگدستی هم می گذرد.

اتاق کوچکی دارم
آرزوهایی بزرگ
دیواری لخت
و گاهشماری که مرد

برچسبها:



دوشنبه ۸ سپتامبر ۲۰۰۸

جزیره کرت

یک هفته ای با یار و دوست دیگری رفته بودیم "جزیره کرت" که از جزایریونان است. جزیره نسبتا بزرگی که واقعا زیبا بود. خاطرات بسیار خوبی برایم ماند و عکسهای بسیاری که گرفتیم. هتلمان و محل سکونتمان جای بسیار خوبی بود با انواع امکانات رفاهی و حسابی ازش راضی بودم. هوای گرم و آفتابی، دریای آبی و دخترها و پسرهای جوونی که در کنار هم بر روی صندلی ها دراز کشیده بودند و حمام آفتاب می گرفتند و کتاب می خواندند.

کتاب "زوربای یونانی" رو که دقیقا به تاریخ بیست و سوم شهریور 1382 از دوست خوبم یاشار به هدیه گرفته بودم با خودم بردم که بخوانم. شاید هیچ گاه تصور نمی کردم که روزی این کتاب رو در سواحل جزیره ای بخوانم که نویسنده اش، مردمان آنجا و زوربای معروف رو به تصویر کشانده است.

تا دلتون بخواد غذای دریایی و یونانی و کرتی خوردم. 3 روز هم که ماشین کرایه کردیم و تونستیم به چند ساحل دیگر جزیره هم سری بزنیم. موسیقی یونانی رو هم خیلی دوست داشتم و همین باعث شد تا در فرودگاه یک سی دی موسقی کرتی هم بخرم. نوای موسیقیشون سوزی داره که در موسیقی ما هم هست. اتقاقا از طرف هتل، نوازنده و رقصنده هم آورده بودن که رقص زوربایی هم کردن و اکثریت حضار رو هم کشیدن به وسط که با ایجاد یک زنجیره اونها هم در این پایکوبی شریک باشن. خوانندشون شاهکار بود و یک سازی داشتند که من تا به حال ندیده بودم. سازی مانند ویلون ولی نازک تر اما به سبک کمانچه نواخته می شد و آرشه هم داشت. رقص هم بسیار جالب بود و یکی از جوونها از فرط رقصیدن و فعالیت پیراهن سیاهش کاملا خیس عرق شده بود. شراب که بنوشی و با موسیقی که حال کنی همین می شود. از خود بی خود می شوی و آنقدر می رقصی تا عرقت دربیاید.

کرت پر از مغازه های فروش برای توریستهاست. جای جایش مغازه های کرایه کردن ماشین و موتور است. خیابانها شهرهاش تنگ و باریک است و سربالایی هم با شیب زیاد داره. انقدر توریست زیاده که اصولا مردمان بومی و محلی به چشم نمیان. فروشندگان خوش مشرب و شادی داره هرچند دست و پا شکسته انگلیسی حرف می زنند. روستاهای بسیار زیبایی داره و تا دلتون بخود شهرکهای توریستی با کلی امکانات رفاهی. کار این اروپایی ها اینه که بیان اونجا و فقط عیش و نوش کنند. دخترهای زیادی اینجا بدون سینه بند آفتاب می گیرند و هیچ کسی هم به کسی کاری ندارد.

سیگار بسیار ارزانه به نسبت قیمت استکهلم(یک پاکت سیگار مارلبورو فقط 3 یورو) و طبیعتا بساط بارهای کنار دریا و استخر به پا. شبها هم که پارتی به راهه. من برای اولین بار در یک "پارتی کف" شرکت کردم. توی این پارتی روی سر شرکت کنندگان کف ریخته میشه و خیلی ها لباس ها رو می کنن و میرن قاطی کفا. من و یار هم به جمع دوستان کفی پیوستیم و تا تونستیم همدیگه رو کفی کردیم.

برای اولین بار جت اسکی هم سوار شدم. خیلی حال میداد. هرچند وقتش خیلی کم بود و گران اما به تجربه اش می ارزید. حسابی با یار هر کدام سوار بر یک جت اسکی در دریا گاز دادیم. همه این کارها به کنار من این بار یک رکورد شکسته ام! هشت روز بدون اینکه دست به کامپیوتر بزنم و یا حتی یک بار آنلاین بشوم زندگی کرده ام. تقریبا دو روز اول را هم بدون آگاهی از زمان سپری کرده ام. یعنی حتی حساب وقت هم از دستمون خارج شده بود. توی بار که نشسته بودیم و از مسوول بار ساعت رو پرسیدم خنده ای به ما کرد و گفت" من یک مرد خوشحال هستم! نیازی به ساعت ندارم. نمی دونم ساعت چنده". انگار واقعا توی این جزیره های توریستی، گردی پاشیده اند که اصلا نمی خوای بدونی وقت و ساعت چیست و کجا بوده ای و چطور می زیسته ای. حتی من رو هم از راه بدر کردند!

صبح رو با بوفه صبحانه مفصل هتل شروع می کردیم و بقیه اش رو به گشت و گذار و گرفتن حمام و آفتاب و غذا خوردن. شبهای عاشقی وقتی که دو تن تمنای وصال دارند و پکی بر سیگار و هوای گرم و مطبوع، رهایی از هرگونه استرس روزمره و فقط برای زمان حال زندگی کردن رو تجربه کردم اما با همه اینها، با همه این شادی ها و شهوتها و خواسته ها آنجا نیز یادم نرفت که از کجا آمده ام. در این دنیا یا می توانی به فکر بزم و نوش خودت باشی یا آستین ها را بالا بزنی برای کسانی که نان شب ندارند بخورند و من به یاد گذشته ام، ریشه ام و هدف هایم بودم. جزیره کرت هم به خاطره ها پیوست. شاید باری دیگر، فرصتی دیگر، باز گشتم چون دوستش داشتم. با تمام خاطرات خوش و ناخوش آن و بوسه های شبهای عاشقی آن.

برچسبها: ,



چهارشنبه ۲۷ اوت ۲۰۰۸

دانش آموزان مدرسه راهنمایی مفتح

راستش امروز دلم گرفته. گفتم گور پدر استارتاپ و پروژه و بقیه دوندگی های روزمره. اتفاقی آهنگ "تاک" از خواننده خوب کشورمون سیاوش قیمشی رو شنیدم و پرتاب شدم به گذشته ها. زمانی که ابتدای نوجوونی بود. داشتیم می رفتیم اردوی مشهد.. شب بود و بچه ها اکثرا خوابیده بودند و من و چند تا از بچه شیطونای اردو توی اتوبوس با هم حرف می زدیم. یاد امیر بخیر که هر سه سال راهنمایی رو رفوزه شده بود و فکر می کنم اون موقع 17 یا 18 سالی داشت(لابد چند سالم دبستان رفوزه شده بود). یه پسره دیگه هم بود به نام گلشنی که اونم سنش بالا بود و هر سال راهنمایی رو رفوزه شده بود. اینا هیکل گنده های اردو بودن یه جورایی مراقب ما کوچولو موچولوها!

احمد اناری داشت با واکمنش آهنگ "تاک" رو گوش می داد. من تا اون موقع سیاوش قمیشی رو نمی شناختم. واکمن رو ازش گرفتم و شروع کردم به گوش دادن. چه نوای دلنشینی داشت. چه شعر قشنگی. عاشقش شدم. یادش بخیر اردوی مشهد که در نمازخانه یک مدرسه اسکان داده شدیم و روزها و عصرها می رفتیم گردش و شبها هم بعد از نماز، گفتگو و شیطون بازی و یک فیلم هم برامون پخش می کردن و بچه ها کنار همدیگه تخمه می شکستن و شوخی می کردن و شاه و وزیر بازی می کردیم و گذاشتن سبیل آتشین های خفن و صد البته فوتبال در حیاط مدرسه که خیلی کیف می داد. از هفت دولت آزاد بودیم.

ماجراهای رفتن به حموم عمومی که هر چند تایی رو می کردن داخل یک حموم نمره و کرکر خنده های داخل حموم و ترس از اینکه دوستانمون یه وقت جاییمون رو نبینن که بخوان شروع کنن مسخره بازی. طرقبه و کبابهای عالیش، پارک سنگی، فردوسی و عکس دست جمعی که با هم آنجا گرفتیم و من هنوز دارمش. چلوکباب ها و قورمه و قیمه ای که بعد از افطار می خوردیم چون آن موقع عید مصادف شده بود با ماه رمضان. همیشه دنبال فرصت طلبی بودم که سر بهترین میز بشینم. چون دوست داشتم از مصاحبت با اطرافیانم لذت ببرم. لب به نینوش. منتظر می ماندیم تا "الف" اذان را بگویند. همچین که می گفت "الله" دیگر امانش نمی دادیم که برسد به "اکبر" و نوشابه رو سر می کشیدیم و روزه رو باز می کردیم و گاهی به خاطر آنچه که شنیده بودیم روزه رو با نان و نمک باز می کردیم و بعدش آب از لب و لوچه آویزون منتظر اومدن غذاهای چرب و نرم. انقدر می خوردیم که می ترکیدیم.

علی ابویی بود. یک دلقک به تمام معنا. هرگاه با او می نشستم، دلم از خنده درد می گرفت. علی کجایی؟ 15 ساله که ازت هیچ خبری ندارم. خیلی با نمک بود. اوه. حسابی پرتاب شدم به دوران راهنمایی. نمی دونم چه جوری جمع و جورش کنم و بنویسم. مدیر آن سالها آقای شهبازی بود. عاشق این مرد بودم. مردی درستکار بود. مدیریت خوبی داشت و پاچه خوار هم نبود. شاید برای همین بود که خیلی زود او را برکنار کردند! آقای عیار مربی پرورشی ما بود اما نه از آن چرکوهای ابلهشان. مردی تحصیل کرده و روان شناس.

شیطنتهای اردو هرگز فراموشم نمی شود. روزهای آخر که بازار می رفتیم و برای خونه سوغاتی می خریدیم. انواع مهر و تسبیح و جا نماز و از این قبیل. رفتن حرم که ماجراهای خاص خودش را داشت. من چون جثه ای کوچک داشتم و خیلی های دیگر، برای اینکه به ضریح دست بزنیم و از سویی زیر دست و پا له نشویم، یادم میاد که بچه های درشت و سن بالای گروه قلاب می گرفتند و ما را پرتا می کردند بالا. من هم رفتم و خوب یادم هست که پایم رفت توی چشم یکی ولی خب دست زیدیم به ضریح. این که میگه انشالله دستت برسه به زری همینه ها. با اعمال شاقه خلاصه مستفیض شدیم.

امیدوارم از اون بچه های مدرسه راهنمایی مفتح که سر خیابون دولت بود و فکر می کنم همچنان هم باشه، کسی اینجا رو بخونه و یه چندتاییشون رو بتونم پیدا کنم. دوران راهنمایی بهترین دوران تحصیل من بود. خیلی دوستش داشتم. معلمهای خوب. مدیر خوب و من هم سوگولی و شاگرد اول مدرسه. هرچقدر که در راهنمایی کیف کردم در دبیرستان زجر کشیدم. بوی لجن می داد. اه ولش کن اصلا. برگردیم سر خاطرات خوب.

اردوی مشهد که یکی مثل من یک ساک کوچک داشت(همیشه سبک سفر کرده ام) و خیلی های دیگر چمدانهای بسیار بزرگ و حتی با بقچه اومده بودند. در بقچه شان از شیر آدمیزاد تا جوراب مرغ هم پیدا می شد مثل همان قصه های مجید که می خواست بره اردو...هاها... والیبالی که با توپ دولایه با امیر بازی می کردم! و وقت باختن لجم درمیومد و می خواستم بزنم زیر گریه. صبح های زود بسیار سرد مشهد که چه عذابی بود از رخت خواب گرم پاشدن و رفتن به سمت توالت های مدرسه در طبقه پایین که چون فضای بسته نبود، سرما می زد به وسط استخونت تا هم بری دستشویی و هم وضو بگیری. می لرزیدیم و وضو می گرفتیم و اون وقت عین فشفشه می رفتیم توی نماز خونه گرم و منتظر می شدیم تا مدیرمون هم بیاد و نماز صبح رو بخونیم. هنوز اون سرما و لذت ورود به گرمای نمازخونه یادمه.

بعد از نماز مغرب و عشا هم دعای فرج امام زمان می خوندیم که برامون روی تخته سیاه به بزرگی نوشته بودند ولی خب من دیگه از حفظ شده بودم و بعدشم مدیرمون یه مروری از روزی که گذروندیم می کرد و اگر حرفی داشت می زد و بعدش دیگه بچه ها برای خودشون بودند که بازی کنند و یا تلویزیون و غیبت و پچ پچ و سر به سر همدیگه گذاشتن. من تو دسته بچه معروفها بودم و یه جورایی اینا بقیه رو زور می کردن که بخوابن و بعدش تا نیمه شب خودشون صبحت های آتشین می کردن. از جوک های مثبت سیزده بگیر تا سکس و پورن و از این جور چیزا که اون سنها می طلبه. ما هم چشم و گوش بسته. تازه همون موقعی بود که اکثرا بلوغ شده بودیم و ابتدای راه و عشق این حرفا و هرچیزی که به جنسیت و دختر ربط داشت کلا برامون جذاب بود.

حالا اینجا نشستم، پشت لپتاپ و غرق در انبوه کار. اگر روزی به ایران بازگردم، دوست دارم برم مدرسه ام رو ببینم. آدمای قبل رو پیدا کنم. خاطرات گذشته رو مرور کنم. دوستی ها رو مرور کنم و سر در دامان مادر بخوابم. یک خواب آرام. دنیای غرب با همه خوبی هایش، آن صفا و دوستی های ایرانی را ندارد. نمی شود این چیزها را از مغازه خرید. اینها خیلی ارزشمند هستند. خیلی.

برچسبها: ,



جمعه ۲۲ اوت ۲۰۰۸

یونیکو؛ اسب شاخدار

واقعا حالم بد میشه وقتی می بینم چه کارتون های مزخرفی برای بچه های این دور و زمونه پخش می کنند. کارتون های آمریکایی که توش یا همیدگر رو به مسخره می گیرند و همش در حال تحقیر همدیگه هستند و بکش بکش و خون و خون ریزی. کارتون های کره ای و ژاپنی هم که مرز خلاقیت رو دست اندرکارانش رد کردن و عملا به جنون و وحشت و عاملهای ترغیب قتل تبدیل شدن و مثلا اینها همش اسمش کارتون هست برای بچه های این کره خاکی که به لطف ماهواره دیگر مثل قدیمها به برنامه شبکه محلی پخش شده از تلویزیون کوچک رنگی و یا بعضا سیاه و سفید دوارن ما بسنده نمی کنند و حتما باید با صدای سه بعدی، صفحه تخت 40 اینچ و بهترین کیفیت براشون پخش بشه و خون و وحشی گری رو با وضوح بالا در ذهنشون حک کنند.

کارتونهای دوران کودکی خودمون رو دوست داشتم. درس زندگی می داد و آرامش بخش بود. داستان های تخیلیش هم برای خودش چیزی به کودک یاد می داد. چیزی از جنس محبت و مهربانی. با کاراکتر داستان گریه می کردیم، می خندیدیم، بدی های داستان به یک جادوگر زشت و سیاه سوار بر جارو ختم می شد و کاراکتر خوب داستان یک زن مهربان و یا مردی دانا بود. هرچه که بود آنها ما رو به میان خودشون می بردند و باهاشون زندگی می کردیم. نه هفت تیر و تفنگی بود و نه خشونت مفرطی. هیچ وقت یادم نمیره که قسمتی از پسر شجاع بود که هنوز هم واقعا اگر این تکه اش رو پیدا کنم بارها و بارها می بینم. همان قسمتی که آن گاو سیاه و ببر پر هیبت رو در روی هم قرار می گیرند و من از تمام وجودم دعا می کردم که جانور خوب داستان دوئل را ببرد و حق به حقدار برسه.

صبح بعد از دوش صبحگاهی که اومدم نگاهی به وقایع شب گذشته بکنم، دیدم یار لینک کارتون دوست داشتنی زندگیش رو پیدا کرده اونم ساعت 3 نصفه شب توی یوتوب. یونیکو رو یادتونه؟ اسب شاخدار؟ من هم این کارتون رو خیلی دوست داشتم هرچند نه به اندازه دلبستگی یار اما کارتون بسیار قشنگی بود. حالا می تونید همه قسمتهاش رو در یوتوب ببینید. قسمت اول رو همین جا می گذارم. به یاد دوران کوددکی که با همه سیاهی ها و تلخی هایش، سادگی هاش برام باقی مونده.



در همین رابطه:
سفر به دنیای کارتون های کودکی

برچسبها: , ,



شنبه ۱۶ اوت ۲۰۰۸

خاطرات افسر وظیفه

" ثانیه ها گذشتند . ساعتها یکی پس از دیگری آمدند و هفته ها ، ماه ها را پدید آوردند و ما آنقدر ماه ها را شمردیم تا به آخر راه رسیدیم . دوران افسر وظیفگی ما نیز گذشت اما این داستان هنوز ادامه دارد . هنوز هم خورشید از جاده دماوند طلوع میکند و در افق بزرگراه کرج گم میشود . و در طول گذرش از شهر نور خود را بر تمام همین خیابانها و بزرگراه ها و تقاطع ها میریزد . هنوز هم افسر وظیفه هایی هستند که باید هر روز مسیر گذر خورشید را دنبال کنند و در امید به اتمام رسیدن یک روز دیگر باشند . دوران سربازی من تمام شد اما هنوز هم میتوان افسر وظیفه هایی را دید که در طول چند ساعت در یکی از همین بزرگراههای بی سر و ته دستانشان از شدت سرمای زمستانی به سیاهی میگراید . هنوز هم میتوانم تحمل چندین ساعت ایستادن زیر آفتاب مرداد ماه را درک کنم . هنوز هم کسانی هستند که تنها به گناه چهار سال تحصیلات دانشگاهی باید هرروز سرکوفت شوند ، سرخورده شوند ، تحقیر شوند و در آخر نه اینکه انتظار تشکر داشته باشند ، بلکه در هراس باشند که شری دامانشان را نگیرد . کسانی که بجز سفره پر پر و پیمان دود و سرب باید هر روز مقدار زیادی فحش نوش جان کنند . کسانی که در همه جا و همه وقت باید زخم زبانها و متلکهای مردم را تحمل کنند . به گناه کارهایی که شاید هیچکدام را – چه درست و چه غلط - به دلخواه خود انجام نمیدهند . آنها ادامه ما هستند . ادامه تمام افسر وظیفه هایی که دیگر افسر وظیفه نیستند . و باعث میشوند که این حکایت همچنان در دل همین خیابانها باقی بماند ."

متن بالا آخرین پست وبلاگ "افسر وظیفه" است که یک سال پیش نوشته شده است. وبلاگ افسر وظیفه رو خیلی دوست داشتم. دردها رو می نوشت. قلم توانایی در نوشتن داشت. ای کاش وقتی من سربازی می رفتم پدیده وبلاگ نویسی بود. حیف که نبود و هرگز نشد که خاطراتم رو بنویسم. کابوس سربازی سالهای سال با من بوده است. پلیدی ها و زشتی های اجتماعیه سرزمین عزیزمان ایران رو دیدم و لمس کردم. توصیه می کنم وبلاگ او را بخوانید تا ببینید این هم وطن چطور از پلشتی های روزگار ما حکایت می کنه. داستانهاش تلخه اما چون از دل براومده بر دل می نشینه. ماه ها پیش بود که می خواستم راجع به او بنویسم. حالا فرصتی شد

برچسبها: ,



چهارشنبه ۱۱ ژوئن ۲۰۰۸

خانواده

سه ساله که اومدم اروپا. چشم گذاشتم و روزها رفت با همه خوشی ها و ناخوشی هاش. توی این مدت تمام ارتباط با خانواده فقط و فقط در تلفن گاه به گاه خلاصه شده و دیگر هیچ. دیروز اتفاقی دیدم برادرم پروفایلش رو به روز کرده و یه سری عکس گذاشته. اگر که عنوان آلبوم نبود، هرگز او را نمی شناختم. چند بار رفته ام و سر زده ام تا بلکه باورم شود که خود خودش است. مهاجرت مزیت های فراوانی داره اما تاوان های سخت هم داره. اگر کنار خانوادتون هستید قدر لحظات رو بدونید. شعر بابا طاهر زمزمه این روزهای سردرگمی که میان و می رن.

الهی ای فلک چون ما زبون شی / دلت همچون دل ما غرق خون شی
اگر یک لحظه خواستی غم ببینی / یقین دونم کزین غم سرنگون شی

برچسبها:



چهارشنبه ۴ ژوئن ۲۰۰۸

این...



نوستالژی بود که سراغم آمد. سال اول دبستان را من در بوشهر خوانده ام و نام معلممان هم خانم شیروانی بود. روز اول مدرسه، عمه ام مرا به مدرسه برد

برچسبها: ,



چهارشنبه ۲۸ مهٔ ۲۰۰۸

به فردا سپردن

پشت میز خود نشسته ام. سمت راستم کتابهایی که مشغول به خواندن آنها هستم و همه اشان درباره استارتاپ و راه اندازی شرکت هستند بعلاوه یک پوشه که حاوی برگه های انجمن فرهنگی است که من در حال حاضر به صورت پاره وقت و البته داوطلبانه با عنوان جانشین مدیر کل در آن مشغول به کار هستم. کار سختی است با کلی مسوولیت و برنامه هایی که باید پیاده بشوند و تقریبا اکثریت اوقات فراغت من رو به خودش اختصاص می ده.

در سمت چپ، دو قلمدان که در آنها خودکارهای گوگل و کلی خودکار دیگر که از نمایشگاه ها به من داده اند یا برداشته ام، دارند بر و بر من رو نگاه می کنند آخر من قلم و کاغذ زیاد استفاده می کنم و اگر روزی کم استفاده شده باشن شکوا دارند! در وسط میز هم که نوعروس لپتاپی است که البته دیگر باکره نیست و از ویندوز ویستایش هم اصلا راضی نیستم. نه اینکه ویندوز اکس پی خوب است بلکه کلا الان می فهمم چرا می گفتند سیستم عامل اپل یک سر و گرد بالاتر از محصولات مایکروسافت است و بازگشتن من بعد از یک سال کار کردن با مک به سوی ویندوز یعنی عذاب اما فعلا چاره ای نیست.

گاهی نمی دانم از کجای یک هدف شروع کنم. بیشتر از آنکه روی یک هدف بتوانم متمرکز شوم، نیروی زیادی می گذارم برای اینکه خودم را کنترل کنم که کارهای متفرقه انجام ندهم و لامصب آخرش هم نمی شود. یه وقت فکر نکنید که وقتم را پای تلویزیون و آجیل شکستن و دیدن فوتبال و سریالهای مختلف میگذرانم بلکه وقتم را صرف خواندن می کنم. و این خواندن در تمام زندگی من باعث فلج شدن روزم شده است. من سالهای سال است که آنچنان مشغول خواندن می شوم که از طلوغ و غروب آفتاب هیچ نمی فهمم. قبل تر ها حتی کار به یک وعده غذا هم می کشید. گاهی پرسه زدن ایننترنتی رو هم به آن اضافه کنید دیگر آه از نهادم درمیاد.

هرچند این روزها بهترم و زنددگیم تعادل نسبی دارد اما نمی توانم تمرکز کنم. باور کنید برای رسیدن به یک هدف باید تمرکز داشت وگرنه هنوز میانه راه نرسیدی می شکنی و به هیچ جا نمی رسی.ابتدای این هفته به خودم قول داده ام که پرسه نزنم و از هر گونه خواندن ای که در راستای هدفم نیست سرباز زنم. پرسه زدن های بی هدف رو از پسش بر می آیم اما این عطش خواندن را نمی شود به این سادگی ها خاموش کرد. اژدهای بیدار پراکنده کاری و نچسبیدن به هدف و به خود امید دادن برای فردایی که قراره کارها انجام بشه به درستی و هیچ وقت اون فردا نمی رسه، بساطی است برای خود.

دلم برای ایران تنگ شده. اما وقتی نیست که بازگردم. انگار دهه های متمادی است که از خانواده به دور بوده ام. بعضی از فامیلهای بسیار نزدیک رو حتی 10 سال هم بیشتر است که ندیده ام. دلم مسافرت می خواد و البته جیب خالی اما غمی نیست. جوانی است و بی کله گی و از هفت دولت آزاد بودن. دوستان ناجوانمردانه رفته اند. اکثریت ازدواج کرده اند و گیر زن و زندگی و روزمرگی. ما موندیم و کل دار و ندارمون که می چپه توی دو تا چمدون. سال به سال از کشوری به کشوری دیگر. آینده من همیشه پر از اتفاقات عجیب بوده است. ببینم دست سرنوشت امسال مرا کجای این کره خاکی می اندازد.تفالی زدم و خواجه شیراز درد دل ما را می دانست.

دست از طلب ندارم تا کام من برآيد / يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر / کز آتش درونم دود از کفن برآيد
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حيران / بگشای لب که فرياد از مرد و زن برآيد
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش / نگرفته هيچ کامی جان از بدن برآيد
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم / خود کام تنگدستان کی زان دهن برآيد
گويند ذکر خيرش در خيل عشقبازان / هر جا که نام حافظ در انجمن برآيد

تعبیر: در راه رسیدن به مقصود باید اراده ای محکم و راسخ داشته باشی. با دست روی دست گذاشتن و سهل انگاری، کاری از پیش نخواهی برد. از شکست ها تجربه بیندوز و امیدوار باش.

برچسبها:



سه‌شنبه ۱۳ مهٔ ۲۰۰۸

قدرت " نه "

امروز شانس بزرگی در زندگی رو از دست دادم. چیزی که بسیار دوست داشتم و آرزویی که برباد رفت. راستش رو بخواهید این بار اولی نیست که من وازه "نه" را می شنوم. من در زندگیم بارها و بارها این واژه را شنیده ام و سختی هضم کردنش را روزها و شبها چشیده ام. گاهی قلبم می شکنه، گاهی تا روزهای متمادی در خود فرو می رم و گاهی هم چند ساعتی گیج می شوم و مات و مبهوت به خاطر تمام وقت و انرژی که گذاشته بوده ام و بعد همه چیز فراموش میشه. شاید این استوار بودن و از صفر آغاز کردن را از پدرم به ارث برده ام. او بارها و بارها از صفر و حتی زیر صفر شروع کرد.

در میان قهرمان های کودکی من بیش از آنکه کارکتر فیلمها و کارتونها باشند، دانشمندان و نویسندگان قرار داشتند. ژول ورن، لوئی پاستور، ابوعلی سینا، توماس ادیسون، امیر کبیر، انیشتین، ماری کوری و بسیاری دیگر. اما در میان همه قهرمانان یکی رو بسیار دوست می داشتم و آن ادیسون بود. شخصیتی با بیش از هزار و پانصد(چیزی که آن زمان خوانده بودم) اختراع و فراز و نشیب های بسیار. نمی دونم چرا که من به شدت با ادیسون همذات پنداری میکردم و فکر می کردم روزی روال زندگی من هم مثل او خواهد بود.

من دانشمند نشدم اما سخت کوشی و شکستهای بسیار به سراغم آمد. ادیسون هزاربار یک سیم را آزمایش کرد تا جهانی رو روشن کنه، و من از او یاد گرفتم که سخت کوش باشم و پشتکار داشته باشم. صبوری جزو جدا ناشدنی رسیدن به هدفهاست. همان زمان که باید شبها و روزها تلاش کنی و سپس آرام باشی در انتظار جواب. کاری بس طاقت فرسا.

من امروز یک "نه" دیگر را گرفتم. چیزی که برایش خیلی زحمت کشیده بودم تا حتی به پروسه اش برسم اما خب حتما به اندازه کافی خوب نبوده ام. من بیش از آنکه در زندگیم جواب "آری" بگیرم، پاسخ "نه" را گرفته ام. روزگار به من ثابت کرده که در پشت هر تغییر راهی، هدفی نهفته است. سالهای قبل وقتی طعم شکستی را تجربه می کردم، گریه می کردم اما این روزها قویترم و مدت کوتاهی نیاز دارم که قوایم را بر چیزهایی که می خواهم دوباره متمرکز کنم.

من آرزوهایم را از امروز بر دیوار می زنم و برای تک تکشان تمرکز می کنم تا تمام این ناداشته ها و "نه" ها تبدیل به "آری" شود. یادتان باشد هر که هستید و هرکجا که هستید هیچوقت نگذارید که یک شکست، زندگی شما رو تباه کنه. همیشه دوباره بلند شید و به راه ادامه بدید. تصوری که من همیشه از زمان شکست داشته ام اینست و با شما قسمتش می کنم؛ جاده ایست که در هر دو طرف درخت و در انتهایش افق زیبا و خورشید در نیمه آسمان خودش رو آماده می کنه که پایین بیاد و غروب کنه و من با سرعت زیاد در حال دویدن. آن وقت گاهی زمین می خورم و کمی زخمی میشم و گاهی مثل این بار در سر یک دو راهی به شدت به خاک می خورم و خونین. اما هر بار همان طور که روی زمین افتاده ام، سرم رو ابتدا به سمت خورشید بلند می کنم، کف دستهایم رو به زمین فشار می دم و آنگاه به کمک نیرویی که از بیرون مراقب من است، بلند میشوم و شروع می کنم بسیار آرام راه رفتن تا وقتی که آماده شوم برای دویدن در ادامه مسیر. قدرت "نه" رو هرگز فراموش نکنید.

برچسبها:



جمعه ۲۱ مارس ۲۰۰۸

نوروز ۱۳۸۷ خجسته باد


نوروز ۱۳۸۷ هم از راه رسید هرچند که من زمان سال تحویل خواب بودم چون اینجا به وقت سوئد ساعت ۶ و ۴۸ دقیقه صبح سال تحویل میشد. امسال برای اولین بار از تلویزیون سراسری سوئد (شبکه چهار بعلاوه)برنامه ای تدارک دیده شده بود که من ضبط شده اش رو به لطف یکی از دوستان دیدم و خیلی برام جالب بود. نخست وزیر سوئد هم نوروز رو تبریک گفت. همان روز اولی رفتم خانه یکی از بهترین دوستانم که جای همگی خالی لبی تر کنیم و تا می تونیم سبزی پلو با ماهی بخوریم. خیلی خوش گذشت. هنوز وقت نکرده ام به بسیاری سال نو رو تبریک بگم و امیدوارم در روزهای نوروزی بتونم وقتی داشته باشم برای حال و احوال پرسیدن از دوستان دیده و نادیده ام!

آرزو می کنم امسال گامهای بزرگی در زندگیمون برداریم. جرات ریسک پذیری داشته باشیم و از انجام کارهای دون و حقیر که با منش یک انسان حقیقی به دوره، پرهیز کنیم. سعی کنیم پاک و با شرف زندگی کنیم. دیگر حرفی نیست جز اینکه امسال گوگل آغاز بهار رو با لوگوی خودش در صفحه اول آذین بست و یه حالی به همه داد.به امید ایرانی سرفراز، آباد و پرمهر.

برچسبها: ,



چهارشنبه ۱۹ مارس ۲۰۰۸

پایان سال ۱۳۸۶

خونه هنوز اینترنت ندارم برای همین نشسته ام در کتابخانه دانشگاه که کارهایی که باید انجام بشه رو تمام کنم. آسمان استکهلم شروع به بارش برف کرده و بسیار زیباست هرچند که دیروز ما رو بیچاره کرد. به رسم هر سال چهارشنبه سوری، ایرانیان مقیم استکهلم در یک جا جمع میشن که مراسم آتش بازی هست و رقص و پایکوبی بعلاوه آتش زدن حجم بزرگی از چوب که یه آتش مرکزی درست کنن و مردم حسابی گرم بشن. متاسفانه این جشن هر سال داره بدتر برگزار می شه و تعداد کمتری به نسبت سال قبل میان که دلایلش از حوصله نوشتار من خارجه.

ما امسال یه غرفه داشتیم که وسایل هفت سین و شیرینی و آجیل می فروختیم. دیشب که رسیدم خونه یه چیزایی تو مایه های جسد بودم بس که کارتون جابه جا کردم و تو یه برهه هایی از زمان سرمون شلوغ بود حسابی. آتش بزرگ هم به دلیل تر بودن چوبها اصلا روشن نشد و کل محوطه رو دود گرفته بود که کاپشنم هنوزم بوی دود میده. خلاصه اینکه اصلا خوش نگذشت اما بازهم دیدن دوستان و بودن کنار یار غنیمت بود. از روی آتش هم که با هم پریدیم و آرزومون رو گفتیم. امیدوارم برآورده بشه.

امسال رو گذاشته بودم سال ترکوندن و فکر می کنم با رفتنم به گوگل به آنچه که می خواستم رسیدم! سالی که گذشت دیدگاه من رو نسبت به زندگی بسیار متحول کرد و یه جورایی کن فیکون شده ام. شاید امشب بشه که من و یار بشینیم و عکسهایی که هنوز من از امسال ندیده ام رو باهم مروری کنیم. مسافرتها و لحظات خوشی و تمام دلتنگی ها و پیامکهایی که توی موبایل، صدها بار با هم رد و بدل کردیم.

هفت سین نچیدم ولی خب میرم دید و بازدید و هفت سین بقیه رو می بینم حال می کنم. از اونجا که هر سال باید به یه هدف نام گذاری بشه امسال هم سه کاندید برای خودم داشتم که نهایتا برای من سال موفقیت و نشاط کاری نامیده میشه. پس امسال تمام تلاشم رو می کنم که در شغلی قرار بگریم که دوستش دارم و عاشقش هستم و به طور کامل در انجام پروژه ها موفق بشم چون به نظرم بسیار بسیار این قضیه مهمه.

برچسبها:



دوشنبه ۱۷ مارس ۲۰۰۸

بازگشت به استکهلم


از دوبلین و آب و هواش و مشکلات شهر نشینی اش واقعا خسته شده بودم و دیگه طاقتم رو تموم کرده بود. حال در آستانه سالی نو بازگشته ام به استکهلم زیبا و نازنین. هنوز هم وارد نشده بساط عیش و نوش و مهمانی ها شروع شده. برگشته ام که این تز بدبخت را در مدت 5 یا 6 ماه تمام کنم و فارغ التحصیل بشم خیر سرم. دیگه خیلی طول کشیده. انقدر درگیر جا به جایی و بازگشت بوده ام که انگار نه انگار که پنج شنبه نوروز ماست؛ هرچند که شنبه در یک جشن ایرانی به مناسبت نوروز بودم و جای همگی خالی کلی خوش گذشت.

الان هم نشسته ام توی دانشگاه که خیلی دوستش دارم. همان اتاق های دانشگاه واقع در طبقه چهارم که شبهای سرد بسیاری رو در زمستان اولی که اینجا اومده بودم در اونها گذروندم و اون زمانها خودم رو در اینترنت و کتابهای قطور گم کرده بودم. از دست روزگار اتاقی که به عنوان مسکن اجاره کرده ام همان اتاق قدیمی خودمه و بس که دلم با این اتاق بود بازم برگشتم بهش. دارم فکر می کنم چطوری دکوراسیونش کنم با کلی خرت پرت که از گوگل گرفتم و بعدش یه چند تا عکس می ندازم نظرتون رو راجع به اتاق بگید.

فردا هم که چهارشنبه سوری و می ریم با دوستان که مثل هر سال این جشن و آیین ایرانی و پارسی رو جشن بگیریم. هیچ وقت یادم نمیره اولین چهارشنبه سوری که اومده بودم سوئد. وقتی که یار با دوستانش می رقصید و من در گوشه ای زیر نور چراغهای آنجا سیگاری روشن کرده بودم و با آرامش پکی می زدم و به چهره های شاد ایرانی ها نگاه می کردم. یکی آش می خورد و دیگری کنار آتش خودش رو گرم می کرد و دخترها و پسرها غرق در شادی و سرور. امسال چهارمین سال میشه که نوروز رو در سوئد جشن می گیرم و بسیار خوشحالم. این شهر خیلی به من آرامش میده. کلی آدم و دوست خوب دارم که باهاشون وقتم رو بگذرونم و شاد باشم و یار هم که نقشش غیر قابل اجتناب داره. جمع بندی امسال رو می گذارم برای آخرین روز سال و عجب سالی بشه سال 87. اسمش می شه سال پولدار شدن!

به روز شده: من از زمانی که به عنوان دانشجو وارد استکهلم شدم سیگار رو ترک کردم و هیچ علاقه ای هم دیگه به سیگار ندارم. پینگ پونگ بازی کردن رو به مراتب الان بیشتر دوست دارم! منتها گاهی که در مهمانی ها لبی به خمره بزنیم، ممکنه دودی هم بکنیم که به ندرته. گفتم برای بچه های مردم بدآموزی نداشته باشه!

برچسبها: ,



یکشنبه ۱۰ فوریهٔ ۲۰۰۸

kth

من برای اومدن به سوئد و آغاز تحصیلات فوق لیسانس راه بسیار سختی رو سپری کردم که داستانش بسیار مفصله و شاید یکی از دلایل مهم دوست داشتن دانشگاهم همینه بعلاوه اینکه خاطرات بسیار خوبی هم از محیطش دارم البته این رو سوای گریه کردن و عزاداری بر سر کتابهای قطور هر پریود بگذارید. یکی از شوکهای بدو ورود من با آغاز شروع ترم این بود که بفهمم اینجا چیزی به نام ترم مثل دانشگاه های آمریکایی ندارند بلکه هر ترم به دو پریود تقسیم میشه و در هر پریود بین 2 تا 3 کتاب رو باید پاس کنی. هر پریود تنها 6 هفته هست و یک هفته آخر هم امتحاناته بنابراین 5 هفته مفید برای تمام کردن هر کتاب درسی. تصورش رو بکنید که معلم در انتهای هفته اول، پنج فصل از یه کتاب خفن رو درس داده و من هم دارم عزاداری می کنم که چطوری اینا رو بخونم!

دانشگاه کی تی اچ خوشبختانه دارای رده بندی خوبی هم در بین دانشگاه های دنیاست و همچنین دارای اعتبار بالایی در بین شرکت های بین المللی و اروپایی است. طبیعتا به خاطر اینکه دانشگاهی مهندس پرور هست چشم بسیاری از شرکت ها که نیاز مبرم و واجب به مهندسهای خبره دارن به فارغ التحصیلان این دانشگاه است.

دیروز که داشتم بعد از مدتها چرخی در سایت دانشگاه می زدم متوجه شدم که رییس دانشگاه عوض شده و دیگه اون قبلی نیست. گویا از نوامبر سال گذشته به این سمت رسیده و از همه جالبترش اینه که وبلاگ هم می نویسه. من هم که خوره وبلاگ، نشستم تمام نوشته هاش رو خوندم تا ببینم فضای فکریش کجاست. از نوشته هاش مشخصه که آدم بسیار خوش فکریه و حسابی هم انگیزه داره که سر و سامونی به ناکارآمدی ها و کاستی های موجود بده.

هنوز در سوئد دانشگاه حتی برای دانشجویان خارجی رایگان هست و من به خاطر این مساله دولت سوئد رو ستایش می کنم. این کارشون باعث میشه که سالانه هزاران دانشجو از سایر نقاط دنیا که در بسیار موارد دارای وسع مالی خیلی بالایی نیستن در شهر گرانی مثل استکهلم بتونن دووم بیارن و درس بخونن و با یه زندگی دانشجویی کوچک خودشون رو فارغ التحصیل کنن و بعد هم جذب بازار کار دنیا بشن.

در اخبار گاها می خوانیم که فلان رییس شرکت آی تی چندین ملیون دلار به دانشگاه سابقش کمک مالی کرده و یا کمک به راه اندازی دپارتمانی جدید و از این قبیل. یکی از آرزوهای من هم اینه که بعد از فارغ التحصیلی تا اونجا که می تونم برای دانشگاهم مفید باشم و اگر هم روزی می توانستم به دانشگاه کمک مالی کنم چرا که وامدارش هستم. یه ماه دیگه باید برگردم و تزم رو شروع کنم و امیدوارم در زمینه ای که واقعا دوست دارم کلیدش رو بزنم و خدا رو چه دیدی شاید یه مقاله هم از توش در اومد. هرچی که هست دیگه وقتشه فارغ بشم. زیادی کش داده شده.

برچسبها: , ,



یکشنبه ۳ فوریهٔ ۲۰۰۸

رویای استارتاپ

من از زمانی که بحث وب ۲.۰ آغاز شد و موجی جدید در دنیای اینترنت به وجود اومد، به نوعی هر روز شاهد پیشرفت هایش بوده ام و اخبار مربوطه اش را خوانده ام. رشد استفاده از اینترنت دربین کاربران مختلف و همچنین خصوصیات ویژه خود اینترنت به عنوان یک رسانه باعث شد که بسیاری از موانع راه اندازی کسب و کار و سایتهای خدمات رسانی، از سر راه برداشته باشه و همینه که هر روز شاهد اخبار گوناگون راجع به این شرکت ها و استارتاپهایی هستیم که سن تاسیسن کنندگانش در اکثریت موارد زیر ۳۰ سال هست و بسیار جوان و پرانرژی.

در این میان خواندن با دقت اخبار استارتاپها و چگونگی رشد افسانه ایشان در بسیاری از موارد و اینکه چه استراتژی هایی استفاده می کنن برای رسیدن به جذب کاربران بیشتر و طبیعتا سرمایه گذاری بیشتر و همچنین ایده هایی که باعث میشه تا سایتهای مختلف اشتراک گذاری و خدمات رسانی پدید بیان چه آنهایی که در ابتدا روی وب بودند و چه خیلی عظیمی که اکنون به سمت خدمات رسانی موبایل حمله ور شده اند، باعث شد که آرام آرام آتشی در نیستان وجود کله خر ما بیفته!

ورود من به شرکت آرزوهام که گوگل بود زندگی من رو بسیار عوض کرده است و به من دل و جرات بیشتری داده. از سویی نه تنها فضای کاری گوگل بسیار متفاوت از سایر شرکت هاست بلکه آرمانها و جهت گیری هاش به کارکنانش شجاعت می ده که بزرگ فکر کنن و به قولی دل رو بزنن به دریا و من دوماه قبل از شروع سال میلادی جدید در برزخی افتادم که چه بکنم. از طرفی فشار کاری روزانه بود و از طرفی عطش من برای رویاهایی که توی خواب و بیداری ولم نمی کردن و در این میون باید از بسیاری تفریحات و اوغات فراغتم می زدم تا می تونستم کمی به این افکار جهت گیری بدم و در نهایت بعد از سنجیدن ریسکها و مشکلات و چشم اندازه ها تصمیمم رو گرفتم.

من در حال حاضر در کنار کار گوگل در حال تهیه چند بیزنس پلان هستم که بیشترین وقت روزانه من رو در اوقات فراغت گرفته و خلاصه بیچاره ام کرده. آرزوی شروع کردن یک استارتآپ وب دویی و کلنچار رفتن با مشکلات و چالشهاش من رو بیش از پیش وادار به کار روی این قضیه می کنه. زدن یک شرکت آنلاین به این صورت به هیچ عنوان کار آسانی نیست.

یک کارمند می تونه خیالش راحت باشه که حقوق و مزایای کاریش رو هر ماه و در طول سالیان دریافت می کنه و هیچ گونه دغدغه آنچنانی برای این قضیه نداره حال آنکه یک کارآفرین و مخصوصا ایجاد استارتآپ، نه تنها نیازمند سواد و تجربه و قدرت رهبری بالایی برای مدیریت شرکت است بلکه هیچگونه گارانتی برای موفقیت آن وجود ندارد. منبع درآمدی وجود نداره و حجم کار سرسام آوره. در کنار اینها پیدا کردن و ایجاد یک تیم خوب و منسجم کاری رو هم بهش اضافه کنید که بسیار بسیار مهمه.

اما با همه این وجود گوگل عزیزم رو هم یادم نرفته و دو تا پرزنتیشن دارم آماده می کنم که بفرستم برای کله گنده ها راجع به دو ایده ای که دارم برای محصولات گوگل. آدم توی زندگیش گاهی باید تلاشش رو بکنه و بعد تیرش رو به سمت هدف بندازه. من هم تلاشم رو می کنم و سعی می کنم این پرزنتیشن ها رو به بهترین نحو آماده کنم و امیدوارم که این شانس رو به من بدن تا حتی شده ۱۰ دقیقه راجع بهشون صحبت کنم. من دوست دارم در جایی باشم که از ۱۰۰ درصد توانایی هام بهره برداری بشه. آینده همه چیز را مشخص خواهد کرد.هیچان داره خفه ام می کنه.

برچسبها: ,



سه‌شنبه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۰۸

ریسک پذیری


این روزها حجم کارهای گوگل بسیار زیاده چون تا دلتون بخواد آدمهای کله گنده کنفرانس و جلسه داخل گوگل می گذارن و من و تیمم هم یه پای قضیه هستیم. اولش که اومدم گوگل برام این حجم استرس خیلی سخت بود چون هم کم تجربه بودم مثل همه که میان و باید یه مدت بگذره تا جاگیر بشن و با فضای شرکت خو بگیرن و از طرفی اگر کوچک ترین اشتباهی پیش بیاد تمام نگاه ها به ما به عنوان تیم مسوول خیره می شه و خلاصه عرق بود که از هیکلم می چکید.

بعد از مدتی دیگه عادت کردم و الان اصلا فرقی نمی کنه کی سخنران باشه یا وسط کنفرانس و جلسه مشکل پیش بیاد چون هم تجربه پیدا کرم و هم اینکه دیگه راحت می تونم استرس رو کنترل کنم. مثلا هفته پیش اریک اشمیت که مدیر عامل گوگل هست اومده بود اینجا و کلی خوش گذشت. اتفقا کلی هم مشکل پیش اومد ولی من قسمت خودم رو از پسش بر اومدم. اریک خیلی آدم باحالیه. لری پیج هم که یه مدت پیش اومده بود و حیف که نشد باهاش یه عکس بگیرم چون وقتش بود ولی خب کمی تنبلی کردم.

گذشته از کار، این روزها به شدت در حال برنامه ریزی زندگی آینده ام بودم و بر روی پروژه های شخصیم کار کردم. گزینه های مختلف و اینکه کدام یک از آنها رو باید قربانی آرزوهام بکنم. یه بار نوشتم که این بلندپروازی تو جونمه و گاهی باعث میشه که تصمیمهای بسیار خطرناکی بگیرم که هیچ چیزی رو در آینده گارانتی نخواهد کرد. پس یه دفعه یه شوک بهتون دادم شاکی نشید :)

برچسبها:



پنجشنبه ۱۰ ژانویهٔ ۲۰۰۸

برنامه روزانه

من همیشه علاقه مند بوده ام بدانم آدمهای موفق چگونه وقت خودشون رو در یک روز سپری می کنن. هرچه موفقیت آدم هم بیشتر باشه و در راستای آرزوهای بزرگتری قدم بر می داره مدیریت زمان شخص هم باید بهتر باشه چرا که همگی ما فقط 24 ساعت در یک روز وقت داریم. این هم برنامه شخصی روزانه من که البته در موارد بسیاری به دلیل تنبلی، خستگی بیش از حد، اتفاقات غیر قابل پیش بینی، مسافرت، و بیماری ممکنه تغییر کنه اما تا اونجا که بتونم سعی می کنم به این برنامه بچسبم مخصوصا تا ابتدای نوروز خودمون. هم ثبت خاطره ای و هم اینکه امیدوارم برای بقیه هم مفید باشه و شاید خیلی ها دوست داشته باشن بدونن یه پژمان گوگلی زمان بندی روزانه اش چطوریه.

7:30 صبح تا 8ِ:30 آماده شدن برای سر کار و صبحانه
8:30 تا 6:00 عصر کار در گوگل(با احتساب وقت ناهار + ورزش)
6:00 تا 9:30 عصر وبگردی و خواندن یک کوه مقاله و وبلاگ درباره آی تی، تجارت آنلاین و وب 2.0
9:30 تا 12 شب هم وقت آزاد
12 شب تا 7:30 صبح خواب

من در طول روز چند جا به شدت وقتم رو ذخیره می کنم. اول اینکه فاصله درب خانه من تا درب اتاق کارم فقط یک دقیقه است! بنابراین هیچ وقتی در ترافیک تلف نمی کنم. دو ماه اولی که در گوگل مشغول به کار شدم دقیقا روزی دو ساعت وقتم برای رفت و برگشت به خانه تلف می شد. دوم اینکه برای ورزش کردن نیاز به رفتن به جایی ندارم چون در طبقه اول ساختمان محل ورزش و بدنسازی است. پس اینجا هم از شر رفت و آمد راحت هستم.

سوم اینکه چون وعده های غذایی در گوگل مجانی است و بسیار سالم و مقوی من هیچ وقتی رو برای پخت و پز به مانند گذشته نمی گذارم و این هم حداقل 1 ساعت من رو جلو می ندازه. برنامه من بسیار فشرده است چرا که شب که خونه می رسم تا شام بخورم عملا شده ساعت 10 و بعضی اوقات انقدر خسته ام که در تخت ناخوادآگاه خوابم می بره و صبح بلند می شوم یعنی عملا همان دو ساعت وقت اوقات فراغت هم می خوابم و یا اینکه بسیار شده وقتی به خانه هم میایم می روم و باز راجع به پروژه های شخصی خودم کار می کنم.

برنامه سه ماه اول سال 2008 رو طوری ریختم که هر پنج روز هفته رو ورزش کنم که امیدوارم همین امروز و یا فردا شروعش کنم. متاسفانه سه ماهه آخر سال پیشین میلادی اصلا نتونستم خوب ورزش کنم که خیلی سرش ناراحتم. مریضی اصولا من رو از برنامه هایم عقب نمی ندازه جز قسمت ورزش که انرژی ندارم برم اما خب با همان حالت مریضی کار می کنم و مطالعه ام رو انجام می دم که کمی سخته چون حال خوشی ندارم اما خانه هم نمی تونم بمونم و بخوابم چون بدنم این طوری ساخته نشده.

دو روز آخر هفته من فقط استراحت می کنم. البته اوایل بازم کار می کردم روی پروژه های خودم ولی کار اشتباهی بود چون آدم نیاز به استراحت داره وقتی توی کل هفته کار می کنه. در آخر هم این جمله مادرم که همیشه با خنده زیباش به من میگفت" پژمان همیشه کاری داره که انجام بده و هیچ وقت حوصله اش سر نمیره" و من به یاد ندارم در تمام این 28 سال زندگیم حتی زمان کودکی گفته باشم که حوصله ام سر رفته و یا از بیکاری تخمه بشکنم و دهن دره کنم. همواره چیزی برای بهبودی و گامی بعدی در جهت کاری مثبت بوده است. شما وقت خودتون رو چطوری می گذرونید؟

برچسبها:



سه‌شنبه ۸ ژانویهٔ ۲۰۰۸

بازگشت از پاریس

دیروز ظهر رسیدم دوبلین و با عجله رفتم سر کار. چون خونه دقیقا کنار دفتر گوگل هست خیلی سریع وسایلم رو گذاشتم و رفتم دفتر با یه لبخند بسیار بزرگ. همیشه بعد از تعطیلات دلم برای دفترم تنگ میشه. حجم عظیم کارهای در پیش روِ ایمیلهایی که چشمک می زنن برای خونده شدن و صد البته یه عالمه پروژه و کار کوجک و بزرگ که باید سر و سامون بگیرن توی یه دوره زمانی کوتاه. شب قبلش فقط دو ساعت خوابیده بودم و بسیار خسته بودم. انقدر خسته که روی هم رفته ۱۶ ساعت یک سر خوابیدم! فکر می کنم رکورد خودم رو توی خواب شکستم. الان هم زودتر از وقت موعد اومدم دفترِ هوا هنوز تاریکه تاریکه.

پاریس که بودم هیچ دسترسی به اینترنت نبود بنابراین چند روزی از دنیا بی خبر. مطابق عرف خیلی سریع بالاترین رو باز کردم تا سر تیتر خبرها رو بخونم. هرچند که خدا آرزوی برف من رو برآورده کرد و تو سال جدید در استکهلم برف زیبایی نشست اما خب خیلی عجیب غریب میشه وقتی تو اخبار بخونی که برف تهرانی ها و بسیاری از ساکنان شهرهای دیگر رو زمین گیر کرده. جوابهای مسوولان هم بسیار باحاله. کاملا طلبکارانه به جای اینکه به مردم سرویس بدهند.

از پاریس هرچی بگم کم گفتم. شهری که بخواد از زیر تیغ نقادانه من رد بشه و هنوز مثبت بگیره باید خیلی خوب باشه و پاریس بود. البته مشکلات بزرگ هم این شهر داره ولی واقعا زیباست و شهری بسیار زنده با مردمانی بسیار مهمان نواز. بعدا راجع به پاریس و کارهایی که کردیم می نویسم. توی این دو هفته تعطیلات سال نو دقیقا ترکوندم و حسابی شارژ شارژم که بتونم کار کنم. فعلا تا گزارش پاریس.

برچسبها: ,



شنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۰۷

کریسمس خشک

فکر می کنم نه تنها من بلکه برای بسیاری کریسمس بدون برف و سپیدی بی معنا باشه. من از کودکی کریسمس رو با درخت کاج با برف پوشیده شده و سورتمه هایی که باهاش سر می خورن و صد البته بابا نوئل چاقالو می شناختم. از جهتی در ذهن اکثریت مردم وقتی صحبت از سوئد میشه سه چیز بیشتر از بقیه موارد به ذهن خطور می کنه: اولی دموکراسی پیشرفتهُ دومی هوای سرد و سومی آدمهای بور و قدبلند. سوئد چون کشور درازیه در نقشه بنابراین نمیشه یه نسخه راجع به آب و هواش پیچید بنابراین راجع به استکهلم می گم که در قسمت جنوبی سوئد واقع شده.

من چون عاشق برفم و واقعا زمستون رو دوست دارم خیلی برام مهمه که کی برف میاد و کی شهر سفیدپوش میشه. دلمون هم خوش گفتم که میام اینجا و حسابی حال می کنیم اما از اونجا که در قرن بیست و یکم تمام معادلات و پیش فرضهای بشری به اندازه تف کف دست هم ارزش نداره قضیه ‍آب و هوا هم مستثنی نیست. شک ندارم به دلیل گرمای جهانی و افزوده شدن دمای کره زمین این اتفاقا داره می افته. نتیجه این میشه که امسال توی استکهلم شاهد یه کریسمس زشت بدون برف هستیم. پارسال هم که یه برف به زور دم دمای کریسمس و سال نو اومد. خب به هر حال اینم دلیلی که من همش در حال غر زدن باشم و آه و ناله کنم!
ُ
دوبلین که کلا برف نداره و باد و بارونه ولی کلا چهره شهر از اول دسامبر حسابی خوشکل شده بود و من همه وسط شلوغ پلوغی ها رفتم برای خودم خرید که شیک و پیک بشم. بعدشم چند روز مرخصی داشتم و با چسبوندنشون به تعطیلات کریسمس دو هفته زدم تو رگ و برگشتم استکهلم نازنین که استراحتی بکنم. تو سال جدید هم مهمان شهری خواهم بود که هرکی رفته ازش تعریف کرده.

توی استکهلم همیشه برای من کاری هست که انجام بدم. یا مهمانی دعوت میشم یا پارتی هست و یا کنسرتی که بریم. کنسرت گوگوش و مهرداد رفتم با اون بلیط بسیار گرونشون هرچند که بلیط رو مهمان شده بودم. مهرداد رو بهم گوشزد کرده بودن که اصلا صدا نداره ولی خب واقعا فکر نمی کردم تو استودیو انقدر میشه صدای یه خواننده رو خوب کرد. در یک کلام صداش مزخرف بود و بهتره که به شغل اصلیش که ‍آهنگ سازیه برسه. اما گوگوش شاهکار بود. عجب صدایی. نمیشه با چند خط تعریفش کرد.لباسهایی هم که برای سن عوض می کرد واقعا بهش میومد و زیباش می کرد.


خوشحالم که حتی تو تعطیلات هم می تونم کارهای مفید انجام بدم و خودم رو آماده کنم برای یه دوره کاری پرتلاش. امیدوارم که این سرماخوردگی لعنتی که از دیروز گرفتارم کرده هم دست از سر کچل من برداره. سال ۲۰۰۷ میلادی سال بسیار خوبی برای من بود اما خب مشکلات و سختی های بسیاری رو هم پشت سر گذاشتم. اصولا کارنامه خودم رو با نوروز باستانی ایران عزیزمون می بندم و جمع بندی ها بمونه برای نوروز. پیشاپیش سال نو میلادی رو به همه شما تبریک می گم مخصوصا ارمنی های خوبمون که دین و آیینشون هم پیرو این ایام هست

برچسبها:



شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۷

پژمان بلندپرواز

نمی دونم از کجا شروع کنم. توی این مدت که ننوشتم دوستان و خوانندگان سراغم رو گرفتن و شاید من آنقدر درگیر اتفاقات جدید در زندگی و نقشه ریختن برای ‍آینده ام بودم که وبلاگ رو به کل فراموش کردم. لازم به توضیح نیست که من عاشق نوشتنم در غیر این صورت هفت سال پیش اولین نوشته وبلاگم رو پست نمی کردم. بعد از این همه مدت افتخاریست برایم که بگویم از نخستین وبلاگرهای زبان فارسی بوده ام با تمام تجربیات تلخ و شیرین و مشکلاتش. حتی امسال نشد که مطلبی بنویسم برای سالگرد وبلاگم.

متاسفانه به عنوان یک مهاجر ایرانی محدودیت های بسیاری برام ایجاد میشه که در اکثر موارد بدون هیچگونه پشتیبانی از احدی مجبورم حلشون کنم و وقت بسیاری رو از من می گیره. باور کنید دیوارهای بلند دریافت ویزا و شرایط عجیبی که برای یه مهاجر ایرانی بوجود میاد واقعا عذاب آور و ناامید کننده س. بسیاری از شانسهای کاری رو به خاطر اینکه فقط دارای یک ملیت خاص هستم از دست می دم و در بسیاری از موارد باید براشون بجنگم هرچند که بعد از سالها دیگه یاد گرفتم دید منفی نداشته باشم و سعی کنم این محدودیت ها به من انرژی بیشتری بده برای سخت کوشی و دو برابر بقیه تلاش کردن.

تقریبا دو سال و نیمه که از ایران اومدم بیرون و خانواده ام رو ندیده ام. مدت طولانی هست. وقتی ‍آدمی باشی به بلند پروازی من باید برای رسیدن به خواسته هات از چیزهایی هم بگذری اما این مدت زندگی به من یاد داده که برای رسیدن به یک آمال باید سخت کوشی کرد اما نباید چیزی رو فدای خانواده و کسانی که دوستشون دارم بکنم. این یعنی هوای هم نوع رو داشتن ، یعنی لبخند زدن به صدای مادر کیلومترها دورتر وقتی که زیر فشار برنامه های روزانه زندگی هستم ، یعنی با یار مدارا کردن و درد دوری رو به دوش کشیدن و خودم رو کنترل کردن و همیشه در تکاپو بودن چرا که روزها می گذرند و چقدر هم سریع می گذرند.

تجربه گوگل بسیار ارزشمنده برام. هنوز بعد از شش ماه باورم نمیشه که در گوگل کار می کنم و جزیی از این مجموعه بوده ام. توی این مدت که در گوگل کار کرده ام بسیار ‍آموخته ام. لحظه های شیرین کار و فضای گوگلی که باید تجربه می کردم و وجب به وجب سرک می کشیدم تا عطشم کمتر بشه. خاطرات خوبی دارم. از خاطرات خوب مثلا دیدار با لری پیج یکی از بنیانگزاران گوگل که چند هفته پیش اومده بود اینجا و من از نزدیک او رو دیدم. احساس قشنگی بود. چقدر آدم خاکی و بامزه ای هست. افتخار کردم که برای او کار می کنم. تمام وقتهایی که با کارآموزهای گذشته پینگ پونگ بازی می کردم، تمام فوتبال دستی بازی کردنها که اکثرا تیمم می باخت چون اصلا تو فوتبال دستی استعداد ندارم ، تمام غذاها و خوردنیهای گوگل رو که هی بهش سرک می کشم و دفتر قشنگم که کلی خاطره با همکار لهستانیم دارم و بسیاری خاطرات دیگه.

تو این مدت که ننوشتم یک ماه هم رفتم استکهلم. دو هفته از دفتر گوگل توی استکهلم کار کردم و دو هفته هم تعطیلات. بسیار بسیار عالی بود. کلی انرژی بهم داد. دوری از یار نفسم رو گرفته بود و تمام تابستون رو کار کرده بودم و حسابی خسته بودم. استکهلم رو خیلی دوست دارم. انگار قرنهاست توی این شهر زندگی کرده ام. همه چیزش برام آشناست. دوست هم زیاد دارم در استکهلم همین میشه که اگر برم بیرون اصولا آشنا و دوستی رو در مترو و فروشگاه و یا در خیابون می بینم.

دفتر گوگل در استکهلم در شیک ترین جای شهر قرار داره و به من کلی کیف می داد که هر روز صبح شال و کلاه کنم و بیام برم به طرف شرکت. هر روز از خدای خودم سپاسگزار بوده ام که چنین شانسی رو به من داد که بتونم یک حس زیبای دیگه رو تجربه کنم. علاوه بر کار در گوگل ، بودن با یار و استفاده از تک تک لحظات هم برای خودش لذتی داشت. کلی جا رفتیم. کلی با هم بودیم. کلی خاطره درست کردیم. از هر ثانیه اش استفاده کردم چون می دونستم باید دوباره باز گردم. لحظه برگشتن به دوبلین واقعا سخت و طاقت فرسا بود. خیلی سخت

این هفته به کل برنامه زندگیم تغییر کرده و در حال حاضر نمی دونم چه اتفاقاتی قراره برام بیفته. همیشه مجبور بوده ام گزینه های زندگیم رو مانند مهره های شطرنج بچینم و با هر تغییر غیر معقول کنار بیام. سرنوشت گاهی آدم رو به جاهایی می کشونه که خودش هم نمی دونه اما اونچه که مهمه اینه که آدم کسانی رو که دوستشون داره فدای بلندپروازی هاش نکنه و همیشه عشق و خانواده رو در ابتدا قرار بده تا کار و تلاش. هر چیزی سر جای خودش. خوشحالم که اکنون چنین تجربه هایی دارم.

کلبه ای در جنگل
شیطنک در روز
عشق بازی در شب
بدن های داغ ما
آرامش

برچسبها:



پنجشنبه ۹ اوت ۲۰۰۷

من باهوشم!

در دو روز اخیر با تمام فشارها و استرسها، پروژه ای رو که به من محول کرده بودند تا حد بسیار زیادی و به صورت عملی تمامش کردم و بسیار رضایت بخش بود. دو هفته مداوم برای سیستم برنامه ریزی کردیم و مشکلاتش رو بحث کردیم و سر انجام دیروز با موفقیت تموم شد و یه نفس راحتی کشیدم. امروز قراره با یکی از رییسام صحبت کنم و کار روی پروژه های نیمه کاره بعدی رو شروع کنم.

من سه رده رییس دارم. یکی رییس مستقیم من هست که یه جوون ایرلندی بسیار باحاله و همه دوستش دارن. رییس دوم، سرپرست گروه ما هست که اون در واقع یکی از مصاحبه کننده های من بوده و اونم آدم خوبیه و رییس رده بعدی، به واقع رییس واحد آی تی اروپا (یا یه چیزی تو همین مایه هاست) و بسیار آدم شوخ طبع و بذله گوست و واقعا شغلش برآزنده اوست.

دیروز که نوبت به سخنرانی او بود من در کنارش نشسته بودم و طبق روال مراقب سیستم های کنفرانس از راه دور بودم که کسی ازش سوالی پرسید و همین طور که داشت جواب سوال رو میداد یه نگاهی به من انداخت و گفت مثلا همین پژمان رو ببینید با اینکه ممکنه کار الانش دقیقا در راستای تجربه کاریش و یا درسش نباشه اما ما چون تو گوگل دوست داریم آدمهای باهوش رو استخدام کنم، قبولش کردیم. چون تو مصاحبه ها و رزومه کاریش چیزای جالب دیدیم و فکر کردیم به دردمون می خوره. آقا اینو گفت به شدت در یه جاییم عروسی شد. گفتم آخ جون من باهوشم(از اون ذوقهای بچه ها که وقتی شیرینی و شوکلات می بینن) همچین خستگی این مدت از تنم به در شد. هرچقدر هم که هر روز بیشتر راجع به پروسه انتخاب کارآموزان و کارکنان ثابت شرکت می خونم لبخند بیشتری بر لبانم نقش می بنده. من با یه دنیا رقابت کرده ام هرچند که راه درازی در پیشه.

برچسبها: ,