Tuesday، May 13، 2008

قدرت " نه "

امروز شانس بزرگی در زندگی رو از دست دادم. چیزی که بسیار دوست داشتم و آرزویی که برباد رفت. راستش رو بخواهید این بار اولی نیست که من وازه "نه" را می شنوم. من در زندگیم بارها و بارها این واژه را شنیده ام و سختی هضم کردنش را روزها و شبها چشیده ام. گاهی قلبم می شکنه، گاهی تا روزهای متمادی در خود فرو می رم و گاهی هم چند ساعتی گیج می شوم و مات و مبهوت به خاطر تمام وقت و انرژی که گذاشته بوده ام و بعد همه چیز فراموش میشه. شاید این استوار بودن و از صفر آغاز کردن را از پدرم به ارث برده ام. او بارها و بارها از صفر و حتی زیر صفر شروع کرد.

در میان قهرمان های کودکی من بیش از آنکه کارکتر فیلمها و کارتونها باشند، دانشمندان و نویسندگان قرار داشتند. ژول ورن، لوئی پاستور، ابوعلی سینا، توماس ادیسون، امیر کبیر، انیشتین، ماری کوری و بسیاری دیگر. اما در میان همه قهرمانان یکی رو بسیار دوست می داشتم و آن ادیسون بود. شخصیتی با بیش از هزار و پانصد(چیزی که آن زمان خوانده بودم) اختراع و فراز و نشیب های بسیار. نمی دونم چرا که من به شدت با ادیسون همذات پنداری میکردم و فکر می کردم روزی روال زندگی من هم مثل او خواهد بود.

من دانشمند نشدم اما سخت کوشی و شکستهای بسیار به سراغم آمد. ادیسون هزاربار یک سیم را آزمایش کرد تا جهانی رو روشن کنه، و من از او یاد گرفتم که سخت کوش باشم و پشتکار داشته باشم. صبوری جزو جدا ناشدنی رسیدن به هدفهاست. همان زمان که باید شبها و روزها تلاش کنی و سپس آرام باشی در انتظار جواب. کاری بس طاقت فرسا.

من امروز یک "نه" دیگر را گرفتم. چیزی که برایش خیلی زحمت کشیده بودم تا حتی به پروسه اش برسم اما خب حتما به اندازه کافی خوب نبوده ام. من بیش از آنکه در زندگیم جواب "آری" بگیرم، پاسخ "نه" را گرفته ام. روزگار به من ثابت کرده که در پشت هر تغییر راهی، هدفی نهفته است. سالهای قبل وقتی طعم شکستی را تجربه می کردم، گریه می کردم اما این روزها قویترم و مدت کوتاهی نیاز دارم که قوایم را بر چیزهایی که می خواهم دوباره متمرکز کنم.

من آرزوهایم را از امروز بر دیوار می زنم و برای تک تکشان تمرکز می کنم تا تمام این ناداشته ها و "نه" ها تبدیل به "آری" شود. یادتان باشد هر که هستید و هرکجا که هستید هیچوقت نگذارید که یک شکست، زندگی شما رو تباه کنه. همیشه دوباره بلند شید و به راه ادامه بدید. تصوری که من همیشه از زمان شکست داشته ام اینست و با شما قسمتش می کنم؛ جاده ایست که در هر دو طرف درخت و در انتهایش افق زیبا و خورشید در نیمه آسمان خودش رو آماده می کنه که پایین بیاد و غروب کنه و من با سرعت زیاد در حال دویدن. آن وقت گاهی زمین می خورم و کمی زخمی میشم و گاهی مثل این بار در سر یک دو راهی به شدت به خاک می خورم و خونین. اما هر بار همان طور که روی زمین افتاده ام، سرم رو ابتدا به سمت خورشید بلند می کنم، کف دستهایم رو به زمین فشار می دم و آنگاه به کمک نیرویی که از بیرون مراقب من است، بلند میشوم و شروع می کنم بسیار آرام راه رفتن تا وقتی که آماده شوم برای دویدن در ادامه مسیر. قدرت "نه" رو هرگز فراموش نکنید.

برچسبها:

Friday، March 21، 2008

نوروز ۱۳۸۷ خجسته باد


نوروز ۱۳۸۷ هم از راه رسید هرچند که من زمان سال تحویل خواب بودم چون اینجا به وقت سوئد ساعت ۶ و ۴۸ دقیقه صبح سال تحویل میشد. امسال برای اولین بار از تلویزیون سراسری سوئد (شبکه چهار بعلاوه)برنامه ای تدارک دیده شده بود که من ضبط شده اش رو به لطف یکی از دوستان دیدم و خیلی برام جالب بود. نخست وزیر سوئد هم نوروز رو تبریک گفت. همان روز اولی رفتم خانه یکی از بهترین دوستانم که جای همگی خالی لبی تر کنیم و تا می تونیم سبزی پلو با ماهی بخوریم. خیلی خوش گذشت. هنوز وقت نکرده ام به بسیاری سال نو رو تبریک بگم و امیدوارم در روزهای نوروزی بتونم وقتی داشته باشم برای حال و احوال پرسیدن از دوستان دیده و نادیده ام!

آرزو می کنم امسال گامهای بزرگی در زندگیمون برداریم. جرات ریسک پذیری داشته باشیم و از انجام کارهای دون و حقیر که با منش یک انسان حقیقی به دوره، پرهیز کنیم. سعی کنیم پاک و با شرف زندگی کنیم. دیگر حرفی نیست جز اینکه امسال گوگل آغاز بهار رو با لوگوی خودش در صفحه اول آذین بست و یه حالی به همه داد.به امید ایرانی سرفراز، آباد و پرمهر.

برچسبها: ,

Wednesday، March 19، 2008

پایان سال ۱۳۸۶

خونه هنوز اینترنت ندارم برای همین نشسته ام در کتابخانه دانشگاه که کارهایی که باید انجام بشه رو تمام کنم. آسمان استکهلم شروع به بارش برف کرده و بسیار زیباست هرچند که دیروز ما رو بیچاره کرد. به رسم هر سال چهارشنبه سوری، ایرانیان مقیم استکهلم در یک جا جمع میشن که مراسم آتش بازی هست و رقص و پایکوبی بعلاوه آتش زدن حجم بزرگی از چوب که یه آتش مرکزی درست کنن و مردم حسابی گرم بشن. متاسفانه این جشن هر سال داره بدتر برگزار می شه و تعداد کمتری به نسبت سال قبل میان که دلایلش از حوصله نوشتار من خارجه.

ما امسال یه غرفه داشتیم که وسایل هفت سین و شیرینی و آجیل می فروختیم. دیشب که رسیدم خونه یه چیزایی تو مایه های جسد بودم بس که کارتون جابه جا کردم و تو یه برهه هایی از زمان سرمون شلوغ بود حسابی. آتش بزرگ هم به دلیل تر بودن چوبها اصلا روشن نشد و کل محوطه رو دود گرفته بود که کاپشنم هنوزم بوی دود میده. خلاصه اینکه اصلا خوش نگذشت اما بازهم دیدن دوستان و بودن کنار یار غنیمت بود. از روی آتش هم که با هم پریدیم و آرزومون رو گفتیم. امیدوارم برآورده بشه.

امسال رو گذاشته بودم سال ترکوندن و فکر می کنم با رفتنم به گوگل به آنچه که می خواستم رسیدم! سالی که گذشت دیدگاه من رو نسبت به زندگی بسیار متحول کرد و یه جورایی کن فیکون شده ام. شاید امشب بشه که من و یار بشینیم و عکسهایی که هنوز من از امسال ندیده ام رو باهم مروری کنیم. مسافرتها و لحظات خوشی و تمام دلتنگی ها و پیامکهایی که توی موبایل، صدها بار با هم رد و بدل کردیم.

هفت سین نچیدم ولی خب میرم دید و بازدید و هفت سین بقیه رو می بینم حال می کنم. از اونجا که هر سال باید به یه هدف نام گذاری بشه امسال هم سه کاندید برای خودم داشتم که نهایتا برای من سال موفقیت و نشاط کاری نامیده میشه. پس امسال تمام تلاشم رو می کنم که در شغلی قرار بگریم که دوستش دارم و عاشقش هستم و به طور کامل در انجام پروژه ها موفق بشم چون به نظرم بسیار بسیار این قضیه مهمه.

برچسبها:

Monday، March 17، 2008

بازگشت به استکهلم


از دوبلین و آب و هواش و مشکلات شهر نشینی اش واقعا خسته شده بودم و دیگه طاقتم رو تموم کرده بود. حال در آستانه سالی نو بازگشته ام به استکهلم زیبا و نازنین. هنوز هم وارد نشده بساط عیش و نوش و مهمانی ها شروع شده. برگشته ام که این تز بدبخت را در مدت 5 یا 6 ماه تمام کنم و فارغ التحصیل بشم خیر سرم. دیگه خیلی طول کشیده. انقدر درگیر جا به جایی و بازگشت بوده ام که انگار نه انگار که پنج شنبه نوروز ماست؛ هرچند که شنبه در یک جشن ایرانی به مناسبت نوروز بودم و جای همگی خالی کلی خوش گذشت.

الان هم نشسته ام توی دانشگاه که خیلی دوستش دارم. همان اتاق های دانشگاه واقع در طبقه چهارم که شبهای سرد بسیاری رو در زمستان اولی که اینجا اومده بودم در اونها گذروندم و اون زمانها خودم رو در اینترنت و کتابهای قطور گم کرده بودم. از دست روزگار اتاقی که به عنوان مسکن اجاره کرده ام همان اتاق قدیمی خودمه و بس که دلم با این اتاق بود بازم برگشتم بهش. دارم فکر می کنم چطوری دکوراسیونش کنم با کلی خرت پرت که از گوگل گرفتم و بعدش یه چند تا عکس می ندازم نظرتون رو راجع به اتاق بگید.

فردا هم که چهارشنبه سوری و می ریم با دوستان که مثل هر سال این جشن و آیین ایرانی و پارسی رو جشن بگیریم. هیچ وقت یادم نمیره اولین چهارشنبه سوری که اومده بودم سوئد. وقتی که یار با دوستانش می رقصید و من در گوشه ای زیر نور چراغهای آنجا سیگاری روشن کرده بودم و با آرامش پکی می زدم و به چهره های شاد ایرانی ها نگاه می کردم. یکی آش می خورد و دیگری کنار آتش خودش رو گرم می کرد و دخترها و پسرها غرق در شادی و سرور. امسال چهارمین سال میشه که نوروز رو در سوئد جشن می گیرم و بسیار خوشحالم. این شهر خیلی به من آرامش میده. کلی آدم و دوست خوب دارم که باهاشون وقتم رو بگذرونم و شاد باشم و یار هم که نقشش غیر قابل اجتناب داره. جمع بندی امسال رو می گذارم برای آخرین روز سال و عجب سالی بشه سال 87. اسمش می شه سال پولدار شدن!

به روز شده: من از زمانی که به عنوان دانشجو وارد استکهلم شدم سیگار رو ترک کردم و هیچ علاقه ای هم دیگه به سیگار ندارم. پینگ پونگ بازی کردن رو به مراتب الان بیشتر دوست دارم! منتها گاهی که در مهمانی ها لبی به خمره بزنیم، ممکنه دودی هم بکنیم که به ندرته. گفتم برای بچه های مردم بدآموزی نداشته باشه!

برچسبها: ,

Sunday، February 10، 2008

kth

من برای اومدن به سوئد و آغاز تحصیلات فوق لیسانس راه بسیار سختی رو سپری کردم که داستانش بسیار مفصله و شاید یکی از دلایل مهم دوست داشتن دانشگاهم همینه بعلاوه اینکه خاطرات بسیار خوبی هم از محیطش دارم البته این رو سوای گریه کردن و عزاداری بر سر کتابهای قطور هر پریود بگذارید. یکی از شوکهای بدو ورود من با آغاز شروع ترم این بود که بفهمم اینجا چیزی به نام ترم مثل دانشگاه های آمریکایی ندارند بلکه هر ترم به دو پریود تقسیم میشه و در هر پریود بین 2 تا 3 کتاب رو باید پاس کنی. هر پریود تنها 6 هفته هست و یک هفته آخر هم امتحاناته بنابراین 5 هفته مفید برای تمام کردن هر کتاب درسی. تصورش رو بکنید که معلم در انتهای هفته اول، پنج فصل از یه کتاب خفن رو درس داده و من هم دارم عزاداری می کنم که چطوری اینا رو بخونم!

دانشگاه کی تی اچ خوشبختانه دارای رده بندی خوبی هم در بین دانشگاه های دنیاست و همچنین دارای اعتبار بالایی در بین شرکت های بین المللی و اروپایی است. طبیعتا به خاطر اینکه دانشگاهی مهندس پرور هست چشم بسیاری از شرکت ها که نیاز مبرم و واجب به مهندسهای خبره دارن به فارغ التحصیلان این دانشگاه است.

دیروز که داشتم بعد از مدتها چرخی در سایت دانشگاه می زدم متوجه شدم که رییس دانشگاه عوض شده و دیگه اون قبلی نیست. گویا از نوامبر سال گذشته به این سمت رسیده و از همه جالبترش اینه که وبلاگ هم می نویسه. من هم که خوره وبلاگ، نشستم تمام نوشته هاش رو خوندم تا ببینم فضای فکریش کجاست. از نوشته هاش مشخصه که آدم بسیار خوش فکریه و حسابی هم انگیزه داره که سر و سامونی به ناکارآمدی ها و کاستی های موجود بده.

هنوز در سوئد دانشگاه حتی برای دانشجویان خارجی رایگان هست و من به خاطر این مساله دولت سوئد رو ستایش می کنم. این کارشون باعث میشه که سالانه هزاران دانشجو از سایر نقاط دنیا که در بسیار موارد دارای وسع مالی خیلی بالایی نیستن در شهر گرانی مثل استکهلم بتونن دووم بیارن و درس بخونن و با یه زندگی دانشجویی کوچک خودشون رو فارغ التحصیل کنن و بعد هم جذب بازار کار دنیا بشن.

در اخبار گاها می خوانیم که فلان رییس شرکت آی تی چندین ملیون دلار به دانشگاه سابقش کمک مالی کرده و یا کمک به راه اندازی دپارتمانی جدید و از این قبیل. یکی از آرزوهای من هم اینه که بعد از فارغ التحصیلی تا اونجا که می تونم برای دانشگاهم مفید باشم و اگر هم روزی می توانستم به دانشگاه کمک مالی کنم چرا که وامدارش هستم. یه ماه دیگه باید برگردم و تزم رو شروع کنم و امیدوارم در زمینه ای که واقعا دوست دارم کلیدش رو بزنم و خدا رو چه دیدی شاید یه مقاله هم از توش در اومد. هرچی که هست دیگه وقتشه فارغ بشم. زیادی کش داده شده.

برچسبها: , ,

Sunday، February 3، 2008

رویای استارتاپ

من از زمانی که بحث وب ۲.۰ آغاز شد و موجی جدید در دنیای اینترنت به وجود اومد، به نوعی هر روز شاهد پیشرفت هایش بوده ام و اخبار مربوطه اش را خوانده ام. رشد استفاده از اینترنت دربین کاربران مختلف و همچنین خصوصیات ویژه خود اینترنت به عنوان یک رسانه باعث شد که بسیاری از موانع راه اندازی کسب و کار و سایتهای خدمات رسانی، از سر راه برداشته باشه و همینه که هر روز شاهد اخبار گوناگون راجع به این شرکت ها و استارتاپهایی هستیم که سن تاسیسن کنندگانش در اکثریت موارد زیر ۳۰ سال هست و بسیار جوان و پرانرژی.

در این میان خواندن با دقت اخبار استارتاپها و چگونگی رشد افسانه ایشان در بسیاری از موارد و اینکه چه استراتژی هایی استفاده می کنن برای رسیدن به جذب کاربران بیشتر و طبیعتا سرمایه گذاری بیشتر و همچنین ایده هایی که باعث میشه تا سایتهای مختلف اشتراک گذاری و خدمات رسانی پدید بیان چه آنهایی که در ابتدا روی وب بودند و چه خیلی عظیمی که اکنون به سمت خدمات رسانی موبایل حمله ور شده اند، باعث شد که آرام آرام آتشی در نیستان وجود کله خر ما بیفته!

ورود من به شرکت آرزوهام که گوگل بود زندگی من رو بسیار عوض کرده است و به من دل و جرات بیشتری داده. از سویی نه تنها فضای کاری گوگل بسیار متفاوت از سایر شرکت هاست بلکه آرمانها و جهت گیری هاش به کارکنانش شجاعت می ده که بزرگ فکر کنن و به قولی دل رو بزنن به دریا و من دوماه قبل از شروع سال میلادی جدید در برزخی افتادم که چه بکنم. از طرفی فشار کاری روزانه بود و از طرفی عطش من برای رویاهایی که توی خواب و بیداری ولم نمی کردن و در این میون باید از بسیاری تفریحات و اوغات فراغتم می زدم تا می تونستم کمی به این افکار جهت گیری بدم و در نهایت بعد از سنجیدن ریسکها و مشکلات و چشم اندازه ها تصمیمم رو گرفتم.

من در حال حاضر در کنار کار گوگل در حال تهیه چند بیزنس پلان هستم که بیشترین وقت روزانه من رو در اوقات فراغت گرفته و خلاصه بیچاره ام کرده. آرزوی شروع کردن یک استارتآپ وب دویی و کلنچار رفتن با مشکلات و چالشهاش من رو بیش از پیش وادار به کار روی این قضیه می کنه. زدن یک شرکت آنلاین به این صورت به هیچ عنوان کار آسانی نیست.

یک کارمند می تونه خیالش راحت باشه که حقوق و مزایای کاریش رو هر ماه و در طول سالیان دریافت می کنه و هیچ گونه دغدغه آنچنانی برای این قضیه نداره حال آنکه یک کارآفرین و مخصوصا ایجاد استارتآپ، نه تنها نیازمند سواد و تجربه و قدرت رهبری بالایی برای مدیریت شرکت است بلکه هیچگونه گارانتی برای موفقیت آن وجود ندارد. منبع درآمدی وجود نداره و حجم کار سرسام آوره. در کنار اینها پیدا کردن و ایجاد یک تیم خوب و منسجم کاری رو هم بهش اضافه کنید که بسیار بسیار مهمه.

اما با همه این وجود گوگل عزیزم رو هم یادم نرفته و دو تا پرزنتیشن دارم آماده می کنم که بفرستم برای کله گنده ها راجع به دو ایده ای که دارم برای محصولات گوگل. آدم توی زندگیش گاهی باید تلاشش رو بکنه و بعد تیرش رو به سمت هدف بندازه. من هم تلاشم رو می کنم و سعی می کنم این پرزنتیشن ها رو به بهترین نحو آماده کنم و امیدوارم که این شانس رو به من بدن تا حتی شده ۱۰ دقیقه راجع بهشون صحبت کنم. من دوست دارم در جایی باشم که از ۱۰۰ درصد توانایی هام بهره برداری بشه. آینده همه چیز را مشخص خواهد کرد.هیچان داره خفه ام می کنه.

برچسبها: ,

Tuesday، January 29، 2008

ریسک پذیری


این روزها حجم کارهای گوگل بسیار زیاده چون تا دلتون بخواد آدمهای کله گنده کنفرانس و جلسه داخل گوگل می گذارن و من و تیمم هم یه پای قضیه هستیم. اولش که اومدم گوگل برام این حجم استرس خیلی سخت بود چون هم کم تجربه بودم مثل همه که میان و باید یه مدت بگذره تا جاگیر بشن و با فضای شرکت خو بگیرن و از طرفی اگر کوچک ترین اشتباهی پیش بیاد تمام نگاه ها به ما به عنوان تیم مسوول خیره می شه و خلاصه عرق بود که از هیکلم می چکید.

بعد از مدتی دیگه عادت کردم و الان اصلا فرقی نمی کنه کی سخنران باشه یا وسط کنفرانس و جلسه مشکل پیش بیاد چون هم تجربه پیدا کرم و هم اینکه دیگه راحت می تونم استرس رو کنترل کنم. مثلا هفته پیش اریک اشمیت که مدیر عامل گوگل هست اومده بود اینجا و کلی خوش گذشت. اتفقا کلی هم مشکل پیش اومد ولی من قسمت خودم رو از پسش بر اومدم. اریک خیلی آدم باحالیه. لری پیج هم که یه مدت پیش اومده بود و حیف که نشد باهاش یه عکس بگیرم چون وقتش بود ولی خب کمی تنبلی کردم.

گذشته از کار، این روزها به شدت در حال برنامه ریزی زندگی آینده ام بودم و بر روی پروژه های شخصیم کار کردم. گزینه های مختلف و اینکه کدام یک از آنها رو باید قربانی آرزوهام بکنم. یه بار نوشتم که این بلندپروازی تو جونمه و گاهی باعث میشه که تصمیمهای بسیار خطرناکی بگیرم که هیچ چیزی رو در آینده گارانتی نخواهد کرد. پس یه دفعه یه شوک بهتون دادم شاکی نشید :)

برچسبها:

Thursday، January 10، 2008

برنامه روزانه

من همیشه علاقه مند بوده ام بدانم آدمهای موفق چگونه وقت خودشون رو در یک روز سپری می کنن. هرچه موفقیت آدم هم بیشتر باشه و در راستای آرزوهای بزرگتری قدم بر می داره مدیریت زمان شخص هم باید بهتر باشه چرا که همگی ما فقط 24 ساعت در یک روز وقت داریم. این هم برنامه شخصی روزانه من که البته در موارد بسیاری به دلیل تنبلی، خستگی بیش از حد، اتفاقات غیر قابل پیش بینی، مسافرت، و بیماری ممکنه تغییر کنه اما تا اونجا که بتونم سعی می کنم به این برنامه بچسبم مخصوصا تا ابتدای نوروز خودمون. هم ثبت خاطره ای و هم اینکه امیدوارم برای بقیه هم مفید باشه و شاید خیلی ها دوست داشته باشن بدونن یه پژمان گوگلی زمان بندی روزانه اش چطوریه.

7:30 صبح تا 8ِ:30 آماده شدن برای سر کار و صبحانه
8:30 تا 6:00 عصر کار در گوگل(با احتساب وقت ناهار + ورزش)
6:00 تا 9:30 عصر وبگردی و خواندن یک کوه مقاله و وبلاگ درباره آی تی، تجارت آنلاین و وب 2.0
9:30 تا 12 شب هم وقت آزاد
12 شب تا 7:30 صبح خواب

من در طول روز چند جا به شدت وقتم رو ذخیره می کنم. اول اینکه فاصله درب خانه من تا درب اتاق کارم فقط یک دقیقه است! بنابراین هیچ وقتی در ترافیک تلف نمی کنم. دو ماه اولی که در گوگل مشغول به کار شدم دقیقا روزی دو ساعت وقتم برای رفت و برگشت به خانه تلف می شد. دوم اینکه برای ورزش کردن نیاز به رفتن به جایی ندارم چون در طبقه اول ساختمان محل ورزش و بدنسازی است. پس اینجا هم از شر رفت و آمد راحت هستم.

سوم اینکه چون وعده های غذایی در گوگل مجانی است و بسیار سالم و مقوی من هیچ وقتی رو برای پخت و پز به مانند گذشته نمی گذارم و این هم حداقل 1 ساعت من رو جلو می ندازه. برنامه من بسیار فشرده است چرا که شب که خونه می رسم تا شام بخورم عملا شده ساعت 10 و بعضی اوقات انقدر خسته ام که در تخت ناخوادآگاه خوابم می بره و صبح بلند می شوم یعنی عملا همان دو ساعت وقت اوقات فراغت هم می خوابم و یا اینکه بسیار شده وقتی به خانه هم میایم می روم و باز راجع به پروژه های شخصی خودم کار می کنم.

برنامه سه ماه اول سال 2008 رو طوری ریختم که هر پنج روز هفته رو ورزش کنم که امیدوارم همین امروز و یا فردا شروعش کنم. متاسفانه سه ماهه آخر سال پیشین میلادی اصلا نتونستم خوب ورزش کنم که خیلی سرش ناراحتم. مریضی اصولا من رو از برنامه هایم عقب نمی ندازه جز قسمت ورزش که انرژی ندارم برم اما خب با همان حالت مریضی کار می کنم و مطالعه ام رو انجام می دم که کمی سخته چون حال خوشی ندارم اما خانه هم نمی تونم بمونم و بخوابم چون بدنم این طوری ساخته نشده.

دو روز آخر هفته من فقط استراحت می کنم. البته اوایل بازم کار می کردم روی پروژه های خودم ولی کار اشتباهی بود چون آدم نیاز به استراحت داره وقتی توی کل هفته کار می کنه. در آخر هم این جمله مادرم که همیشه با خنده زیباش به من میگفت" پژمان همیشه کاری داره که انجام بده و هیچ وقت حوصله اش سر نمیره" و من به یاد ندارم در تمام این 28 سال زندگیم حتی زمان کودکی گفته باشم که حوصله ام سر رفته و یا از بیکاری تخمه بشکنم و دهن دره کنم. همواره چیزی برای بهبودی و گامی بعدی در جهت کاری مثبت بوده است. شما وقت خودتون رو چطوری می گذرونید؟

برچسبها:

Tuesday، January 8، 2008

بازگشت از پاریس

دیروز ظهر رسیدم دوبلین و با عجله رفتم سر کار. چون خونه دقیقا کنار دفتر گوگل هست خیلی سریع وسایلم رو گذاشتم و رفتم دفتر با یه لبخند بسیار بزرگ. همیشه بعد از تعطیلات دلم برای دفترم تنگ میشه. حجم عظیم کارهای در پیش روِ ایمیلهایی که چشمک می زنن برای خونده شدن و صد البته یه عالمه پروژه و کار کوجک و بزرگ که باید سر و سامون بگیرن توی یه دوره زمانی کوتاه. شب قبلش فقط دو ساعت خوابیده بودم و بسیار خسته بودم. انقدر خسته که روی هم رفته ۱۶ ساعت یک سر خوابیدم! فکر می کنم رکورد خودم رو توی خواب شکستم. الان هم زودتر از وقت موعد اومدم دفترِ هوا هنوز تاریکه تاریکه.

پاریس که بودم هیچ دسترسی به اینترنت نبود بنابراین چند روزی از دنیا بی خبر. مطابق عرف خیلی سریع بالاترین رو باز کردم تا سر تیتر خبرها رو بخونم. هرچند که خدا آرزوی برف من رو برآورده کرد و تو سال جدید در استکهلم برف زیبایی نشست اما خب خیلی عجیب غریب میشه وقتی تو اخبار بخونی که برف تهرانی ها و بسیاری از ساکنان شهرهای دیگر رو زمین گیر کرده. جوابهای مسوولان هم بسیار باحاله. کاملا طلبکارانه به جای اینکه به مردم سرویس بدهند.

از پاریس هرچی بگم کم گفتم. شهری که بخواد از زیر تیغ نقادانه من رد بشه و هنوز مثبت بگیره باید خیلی خوب باشه و پاریس بود. البته مشکلات بزرگ هم این شهر داره ولی واقعا زیباست و شهری بسیار زنده با مردمانی بسیار مهمان نواز. بعدا راجع به پاریس و کارهایی که کردیم می نویسم. توی این دو هفته تعطیلات سال نو دقیقا ترکوندم و حسابی شارژ شارژم که بتونم کار کنم. فعلا تا گزارش پاریس.

برچسبها: ,

Saturday، December 29، 2007

کریسمس خشک

فکر می کنم نه تنها من بلکه برای بسیاری کریسمس بدون برف و سپیدی بی معنا باشه. من از کودکی کریسمس رو با درخت کاج با برف پوشیده شده و سورتمه هایی که باهاش سر می خورن و صد البته بابا نوئل چاقالو می شناختم. از جهتی در ذهن اکثریت مردم وقتی صحبت از سوئد میشه سه چیز بیشتر از بقیه موارد به ذهن خطور می کنه: اولی دموکراسی پیشرفتهُ دومی هوای سرد و سومی آدمهای بور و قدبلند. سوئد چون کشور درازیه در نقشه بنابراین نمیشه یه نسخه راجع به آب و هواش پیچید بنابراین راجع به استکهلم می گم که در قسمت جنوبی سوئد واقع شده.

من چون عاشق برفم و واقعا زمستون رو دوست دارم خیلی برام مهمه که کی برف میاد و کی شهر سفیدپوش میشه. دلمون هم خوش گفتم که میام اینجا و حسابی حال می کنیم اما از اونجا که در قرن بیست و یکم تمام معادلات و پیش فرضهای بشری به اندازه تف کف دست هم ارزش نداره قضیه ‍آب و هوا هم مستثنی نیست. شک ندارم به دلیل گرمای جهانی و افزوده شدن دمای کره زمین این اتفاقا داره می افته. نتیجه این میشه که امسال توی استکهلم شاهد یه کریسمس زشت بدون برف هستیم. پارسال هم که یه برف به زور دم دمای کریسمس و سال نو اومد. خب به هر حال اینم دلیلی که من همش در حال غر زدن باشم و آه و ناله کنم!
ُ
دوبلین که کلا برف نداره و باد و بارونه ولی کلا چهره شهر از اول دسامبر حسابی خوشکل شده بود و من همه وسط شلوغ پلوغی ها رفتم برای خودم خرید که شیک و پیک بشم. بعدشم چند روز مرخصی داشتم و با چسبوندنشون به تعطیلات کریسمس دو هفته زدم تو رگ و برگشتم استکهلم نازنین که استراحتی بکنم. تو سال جدید هم مهمان شهری خواهم بود که هرکی رفته ازش تعریف کرده.

توی استکهلم همیشه برای من کاری هست که انجام بدم. یا مهمانی دعوت میشم یا پارتی هست و یا کنسرتی که بریم. کنسرت گوگوش و مهرداد رفتم با اون بلیط بسیار گرونشون هرچند که بلیط رو مهمان شده بودم. مهرداد رو بهم گوشزد کرده بودن که اصلا صدا نداره ولی خب واقعا فکر نمی کردم تو استودیو انقدر میشه صدای یه خواننده رو خوب کرد. در یک کلام صداش مزخرف بود و بهتره که به شغل اصلیش که ‍آهنگ سازیه برسه. اما گوگوش شاهکار بود. عجب صدایی. نمیشه با چند خط تعریفش کرد.لباسهایی هم که برای سن عوض می کرد واقعا بهش میومد و زیباش می کرد.


خوشحالم که حتی تو تعطیلات هم می تونم کارهای مفید انجام بدم و خودم رو آماده کنم برای یه دوره کاری پرتلاش. امیدوارم که این سرماخوردگی لعنتی که از دیروز گرفتارم کرده هم دست از سر کچل من برداره. سال ۲۰۰۷ میلادی سال بسیار خوبی برای من بود اما خب مشکلات و سختی های بسیاری رو هم پشت سر گذاشتم. اصولا کارنامه خودم رو با نوروز باستانی ایران عزیزمون می بندم و جمع بندی ها بمونه برای نوروز. پیشاپیش سال نو میلادی رو به همه شما تبریک می گم مخصوصا ارمنی های خوبمون که دین و آیینشون هم پیرو این ایام هست

برچسبها:

Saturday، November 17، 2007

پژمان بلندپرواز

نمی دونم از کجا شروع کنم. توی این مدت که ننوشتم دوستان و خوانندگان سراغم رو گرفتن و شاید من آنقدر درگیر اتفاقات جدید در زندگی و نقشه ریختن برای ‍آینده ام بودم که وبلاگ رو به کل فراموش کردم. لازم به توضیح نیست که من عاشق نوشتنم در غیر این صورت هفت سال پیش اولین نوشته وبلاگم رو پست نمی کردم. بعد از این همه مدت افتخاریست برایم که بگویم از نخستین وبلاگرهای زبان فارسی بوده ام با تمام تجربیات تلخ و شیرین و مشکلاتش. حتی امسال نشد که مطلبی بنویسم برای سالگرد وبلاگم.

متاسفانه به عنوان یک مهاجر ایرانی محدودیت های بسیاری برام ایجاد میشه که در اکثر موارد بدون هیچگونه پشتیبانی از احدی مجبورم حلشون کنم و وقت بسیاری رو از من می گیره. باور کنید دیوارهای بلند دریافت ویزا و شرایط عجیبی که برای یه مهاجر ایرانی بوجود میاد واقعا عذاب آور و ناامید کننده س. بسیاری از شانسهای کاری رو به خاطر اینکه فقط دارای یک ملیت خاص هستم از دست می دم و در بسیاری از موارد باید براشون بجنگم هرچند که بعد از سالها دیگه یاد گرفتم دید منفی نداشته باشم و سعی کنم این محدودیت ها به من انرژی بیشتری بده برای سخت کوشی و دو برابر بقیه تلاش کردن.

تقریبا دو سال و نیمه که از ایران اومدم بیرون و خانواده ام رو ندیده ام. مدت طولانی هست. وقتی ‍آدمی باشی به بلند پروازی من باید برای رسیدن به خواسته هات از چیزهایی هم بگذری اما این مدت زندگی به من یاد داده که برای رسیدن به یک آمال باید سخت کوشی کرد اما نباید چیزی رو فدای خانواده و کسانی که دوستشون دارم بکنم. این یعنی هوای هم نوع رو داشتن ، یعنی لبخند زدن به صدای مادر کیلومترها دورتر وقتی که زیر فشار برنامه های روزانه زندگی هستم ، یعنی با یار مدارا کردن و درد دوری رو به دوش کشیدن و خودم رو کنترل کردن و همیشه در تکاپو بودن چرا که روزها می گذرند و چقدر هم سریع می گذرند.

تجربه گوگل بسیار ارزشمنده برام. هنوز بعد از شش ماه باورم نمیشه که در گوگل کار می کنم و جزیی از این مجموعه بوده ام. توی این مدت که در گوگل کار کرده ام بسیار ‍آموخته ام. لحظه های شیرین کار و فضای گوگلی که باید تجربه می کردم و وجب به وجب سرک می کشیدم تا عطشم کمتر بشه. خاطرات خوبی دارم. از خاطرات خوب مثلا دیدار با لری پیج یکی از بنیانگزاران گوگل که چند هفته پیش اومده بود اینجا و من از نزدیک او رو دیدم. احساس قشنگی بود. چقدر آدم خاکی و بامزه ای هست. افتخار کردم که برای او کار می کنم. تمام وقتهایی که با کارآموزهای گذشته پینگ پونگ بازی می کردم، تمام فوتبال دستی بازی کردنها که اکثرا تیمم می باخت چون اصلا تو فوتبال دستی استعداد ندارم ، تمام غذاها و خوردنیهای گوگل رو که هی بهش سرک می کشم و دفتر قشنگم که کلی خاطره با همکار لهستانیم دارم و بسیاری خاطرات دیگه.

تو این مدت که ننوشتم یک ماه هم رفتم استکهلم. دو هفته از دفتر گوگل توی استکهلم کار کردم و دو هفته هم تعطیلات. بسیار بسیار عالی بود. کلی انرژی بهم داد. دوری از یار نفسم رو گرفته بود و تمام تابستون رو کار کرده بودم و حسابی خسته بودم. استکهلم رو خیلی دوست دارم. انگار قرنهاست توی این شهر زندگی کرده ام. همه چیزش برام آشناست. دوست هم زیاد دارم در استکهلم همین میشه که اگر برم بیرون اصولا آشنا و دوستی رو در مترو و فروشگاه و یا در خیابون می بینم.

دفتر گوگل در استکهلم در شیک ترین جای شهر قرار داره و به من کلی کیف می داد که هر روز صبح شال و کلاه کنم و بیام برم به طرف شرکت. هر روز از خدای خودم سپاسگزار بوده ام که چنین شانسی رو به من داد که بتونم یک حس زیبای دیگه رو تجربه کنم. علاوه بر کار در گوگل ، بودن با یار و استفاده از تک تک لحظات هم برای خودش لذتی داشت. کلی جا رفتیم. کلی با هم بودیم. کلی خاطره درست کردیم. از هر ثانیه اش استفاده کردم چون می دونستم باید دوباره باز گردم. لحظه برگشتن به دوبلین واقعا سخت و طاقت فرسا بود. خیلی سخت

این هفته به کل برنامه زندگیم تغییر کرده و در حال حاضر نمی دونم چه اتفاقاتی قراره برام بیفته. همیشه مجبور بوده ام گزینه های زندگیم رو مانند مهره های شطرنج بچینم و با هر تغییر غیر معقول کنار بیام. سرنوشت گاهی آدم رو به جاهایی می کشونه که خودش هم نمی دونه اما اونچه که مهمه اینه که آدم کسانی رو که دوستشون داره فدای بلندپروازی هاش نکنه و همیشه عشق و خانواده رو در ابتدا قرار بده تا کار و تلاش. هر چیزی سر جای خودش. خوشحالم که اکنون چنین تجربه هایی دارم.

کلبه ای در جنگل
شیطنک در روز
عشق بازی در شب
بدن های داغ ما
آرامش

برچسبها:

Thursday، August 9، 2007

من باهوشم!

در دو روز اخیر با تمام فشارها و استرسها، پروژه ای رو که به من محول کرده بودند تا حد بسیار زیادی و به صورت عملی تمامش کردم و بسیار رضایت بخش بود. دو هفته مداوم برای سیستم برنامه ریزی کردیم و مشکلاتش رو بحث کردیم و سر انجام دیروز با موفقیت تموم شد و یه نفس راحتی کشیدم. امروز قراره با یکی از رییسام صحبت کنم و کار روی پروژه های نیمه کاره بعدی رو شروع کنم.

من سه رده رییس دارم. یکی رییس مستقیم من هست که یه جوون ایرلندی بسیار باحاله و همه دوستش دارن. رییس دوم، سرپرست گروه ما هست که اون در واقع یکی از مصاحبه کننده های من بوده و اونم آدم خوبیه و رییس رده بعدی، به واقع رییس واحد آی تی اروپا (یا یه چیزی تو همین مایه هاست) و بسیار آدم شوخ طبع و بذله گوست و واقعا شغلش برآزنده اوست.

دیروز که نوبت به سخنرانی او بود من در کنارش نشسته بودم و طبق روال مراقب سیستم های کنفرانس از راه دور بودم که کسی ازش سوالی پرسید و همین طور که داشت جواب سوال رو میداد یه نگاهی به من انداخت و گفت مثلا همین پژمان رو ببینید با اینکه ممکنه کار الانش دقیقا در راستای تجربه کاریش و یا درسش نباشه اما ما چون تو گوگل دوست داریم آدمهای باهوش رو استخدام کنم، قبولش کردیم. چون تو مصاحبه ها و رزومه کاریش چیزای جالب دیدیم و فکر کردیم به دردمون می خوره. آقا اینو گفت به شدت در یه جاییم عروسی شد. گفتم آخ جون من باهوشم(از اون ذوقهای بچه ها که وقتی شیرینی و شوکلات می بینن) همچین خستگی این مدت از تنم به در شد. هرچقدر هم که هر روز بیشتر راجع به پروسه انتخاب کارآموزان و کارکنان ثابت شرکت می خونم لبخند بیشتری بر لبانم نقش می بنده. من با یه دنیا رقابت کرده ام هرچند که راه درازی در پیشه.

برچسبها: ,