سی سالگی

توی ذهنم یک پرده سینما هست، که یه سری فیلم نگاتیو که بعضا هم رنگی میشن روش شروع می کنن به رژه رفتن. گاهی روی یک عکس متمرکز می شم و گاهی خیلی سریع می گذرم. یه کانتر اون بالا هست که هی شماره می ندازه. از اون کانتر هیچ وقت خوشم نیومده و هرگز هم خوشم نخواهد آمد. آخرین فیلم نگاتیو مال دیشب بود. شب تولدم که باید تا دیروقت کار می کردم چون مشکلی پیش اومده بود و من قبل از خواب در حال مرور این فیلم بودم. امروز اون شمارنده رفت روی 30.
امروز با بیست سالگی ها خداحافظی می کنم و به یک دهه دیگر از زندگیم وارد می شوم. امسال رو به فال بسیار نیک می گیرم. یک سری چیزها آزارم میده که خودم باید بگیرم و بندازمشون دور. خاطرات تلخ گذشته رو می خوام از روی اون قطعه فیلم بچینم و بگذارم توی بایگانی و خاطرات خوش رو روی همون قطعه فیلم بگذارم تا برای خودش رژه بره. آری من از امروز باری دیگر طلوع خواهم کرد.
امروز با بیست سالگی ها خداحافظی می کنم و به یک دهه دیگر از زندگیم وارد می شوم. امسال رو به فال بسیار نیک می گیرم. یک سری چیزها آزارم میده که خودم باید بگیرم و بندازمشون دور. خاطرات تلخ گذشته رو می خوام از روی اون قطعه فیلم بچینم و بگذارم توی بایگانی و خاطرات خوش رو روی همون قطعه فیلم بگذارم تا برای خودش رژه بره. آری من از امروز باری دیگر طلوع خواهم کرد.