چهارشنبه ۲۷ اوت ۲۰۰۸

دانش آموزان مدرسه راهنمایی مفتح

راستش امروز دلم گرفته. گفتم گور پدر استارتاپ و پروژه و بقیه دوندگی های روزمره. اتفاقی آهنگ "تاک" از خواننده خوب کشورمون سیاوش قیمشی رو شنیدم و پرتاب شدم به گذشته ها. زمانی که ابتدای نوجوونی بود. داشتیم می رفتیم اردوی مشهد.. شب بود و بچه ها اکثرا خوابیده بودند و من و چند تا از بچه شیطونای اردو توی اتوبوس با هم حرف می زدیم. یاد امیر بخیر که هر سه سال راهنمایی رو رفوزه شده بود و فکر می کنم اون موقع 17 یا 18 سالی داشت(لابد چند سالم دبستان رفوزه شده بود). یه پسره دیگه هم بود به نام گلشنی که اونم سنش بالا بود و هر سال راهنمایی رو رفوزه شده بود. اینا هیکل گنده های اردو بودن یه جورایی مراقب ما کوچولو موچولوها!

احمد اناری داشت با واکمنش آهنگ "تاک" رو گوش می داد. من تا اون موقع سیاوش قمیشی رو نمی شناختم. واکمن رو ازش گرفتم و شروع کردم به گوش دادن. چه نوای دلنشینی داشت. چه شعر قشنگی. عاشقش شدم. یادش بخیر اردوی مشهد که در نمازخانه یک مدرسه اسکان داده شدیم و روزها و عصرها می رفتیم گردش و شبها هم بعد از نماز، گفتگو و شیطون بازی و یک فیلم هم برامون پخش می کردن و بچه ها کنار همدیگه تخمه می شکستن و شوخی می کردن و شاه و وزیر بازی می کردیم و گذاشتن سبیل آتشین های خفن و صد البته فوتبال در حیاط مدرسه که خیلی کیف می داد. از هفت دولت آزاد بودیم.

ماجراهای رفتن به حموم عمومی که هر چند تایی رو می کردن داخل یک حموم نمره و کرکر خنده های داخل حموم و ترس از اینکه دوستانمون یه وقت جاییمون رو نبینن که بخوان شروع کنن مسخره بازی. طرقبه و کبابهای عالیش، پارک سنگی، فردوسی و عکس دست جمعی که با هم آنجا گرفتیم و من هنوز دارمش. چلوکباب ها و قورمه و قیمه ای که بعد از افطار می خوردیم چون آن موقع عید مصادف شده بود با ماه رمضان. همیشه دنبال فرصت طلبی بودم که سر بهترین میز بشینم. چون دوست داشتم از مصاحبت با اطرافیانم لذت ببرم. لب به نینوش. منتظر می ماندیم تا "الف" اذان را بگویند. همچین که می گفت "الله" دیگر امانش نمی دادیم که برسد به "اکبر" و نوشابه رو سر می کشیدیم و روزه رو باز می کردیم و گاهی به خاطر آنچه که شنیده بودیم روزه رو با نان و نمک باز می کردیم و بعدش آب از لب و لوچه آویزون منتظر اومدن غذاهای چرب و نرم. انقدر می خوردیم که می ترکیدیم.

علی ابویی بود. یک دلقک به تمام معنا. هرگاه با او می نشستم، دلم از خنده درد می گرفت. علی کجایی؟ 15 ساله که ازت هیچ خبری ندارم. خیلی با نمک بود. اوه. حسابی پرتاب شدم به دوران راهنمایی. نمی دونم چه جوری جمع و جورش کنم و بنویسم. مدیر آن سالها آقای شهبازی بود. عاشق این مرد بودم. مردی درستکار بود. مدیریت خوبی داشت و پاچه خوار هم نبود. شاید برای همین بود که خیلی زود او را برکنار کردند! آقای عیار مربی پرورشی ما بود اما نه از آن چرکوهای ابلهشان. مردی تحصیل کرده و روان شناس.

شیطنتهای اردو هرگز فراموشم نمی شود. روزهای آخر که بازار می رفتیم و برای خونه سوغاتی می خریدیم. انواع مهر و تسبیح و جا نماز و از این قبیل. رفتن حرم که ماجراهای خاص خودش را داشت. من چون جثه ای کوچک داشتم و خیلی های دیگر، برای اینکه به ضریح دست بزنیم و از سویی زیر دست و پا له نشویم، یادم میاد که بچه های درشت و سن بالای گروه قلاب می گرفتند و ما را پرتا می کردند بالا. من هم رفتم و خوب یادم هست که پایم رفت توی چشم یکی ولی خب دست زیدیم به ضریح. این که میگه انشالله دستت برسه به زری همینه ها. با اعمال شاقه خلاصه مستفیض شدیم.

امیدوارم از اون بچه های مدرسه راهنمایی مفتح که سر خیابون دولت بود و فکر می کنم همچنان هم باشه، کسی اینجا رو بخونه و یه چندتاییشون رو بتونم پیدا کنم. دوران راهنمایی بهترین دوران تحصیل من بود. خیلی دوستش داشتم. معلمهای خوب. مدیر خوب و من هم سوگولی و شاگرد اول مدرسه. هرچقدر که در راهنمایی کیف کردم در دبیرستان زجر کشیدم. بوی لجن می داد. اه ولش کن اصلا. برگردیم سر خاطرات خوب.

اردوی مشهد که یکی مثل من یک ساک کوچک داشت(همیشه سبک سفر کرده ام) و خیلی های دیگر چمدانهای بسیار بزرگ و حتی با بقچه اومده بودند. در بقچه شان از شیر آدمیزاد تا جوراب مرغ هم پیدا می شد مثل همان قصه های مجید که می خواست بره اردو...هاها... والیبالی که با توپ دولایه با امیر بازی می کردم! و وقت باختن لجم درمیومد و می خواستم بزنم زیر گریه. صبح های زود بسیار سرد مشهد که چه عذابی بود از رخت خواب گرم پاشدن و رفتن به سمت توالت های مدرسه در طبقه پایین که چون فضای بسته نبود، سرما می زد به وسط استخونت تا هم بری دستشویی و هم وضو بگیری. می لرزیدیم و وضو می گرفتیم و اون وقت عین فشفشه می رفتیم توی نماز خونه گرم و منتظر می شدیم تا مدیرمون هم بیاد و نماز صبح رو بخونیم. هنوز اون سرما و لذت ورود به گرمای نمازخونه یادمه.

بعد از نماز مغرب و عشا هم دعای فرج امام زمان می خوندیم که برامون روی تخته سیاه به بزرگی نوشته بودند ولی خب من دیگه از حفظ شده بودم و بعدشم مدیرمون یه مروری از روزی که گذروندیم می کرد و اگر حرفی داشت می زد و بعدش دیگه بچه ها برای خودشون بودند که بازی کنند و یا تلویزیون و غیبت و پچ پچ و سر به سر همدیگه گذاشتن. من تو دسته بچه معروفها بودم و یه جورایی اینا بقیه رو زور می کردن که بخوابن و بعدش تا نیمه شب خودشون صبحت های آتشین می کردن. از جوک های مثبت سیزده بگیر تا سکس و پورن و از این جور چیزا که اون سنها می طلبه. ما هم چشم و گوش بسته. تازه همون موقعی بود که اکثرا بلوغ شده بودیم و ابتدای راه و عشق این حرفا و هرچیزی که به جنسیت و دختر ربط داشت کلا برامون جذاب بود.

حالا اینجا نشستم، پشت لپتاپ و غرق در انبوه کار. اگر روزی به ایران بازگردم، دوست دارم برم مدرسه ام رو ببینم. آدمای قبل رو پیدا کنم. خاطرات گذشته رو مرور کنم. دوستی ها رو مرور کنم و سر در دامان مادر بخوابم. یک خواب آرام. دنیای غرب با همه خوبی هایش، آن صفا و دوستی های ایرانی را ندارد. نمی شود این چیزها را از مغازه خرید. اینها خیلی ارزشمند هستند. خیلی.

برچسبها: ,



جمعه ۲۲ اوت ۲۰۰۸

یونیکو؛ اسب شاخدار

واقعا حالم بد میشه وقتی می بینم چه کارتون های مزخرفی برای بچه های این دور و زمونه پخش می کنند. کارتون های آمریکایی که توش یا همیدگر رو به مسخره می گیرند و همش در حال تحقیر همدیگه هستند و بکش بکش و خون و خون ریزی. کارتون های کره ای و ژاپنی هم که مرز خلاقیت رو دست اندرکارانش رد کردن و عملا به جنون و وحشت و عاملهای ترغیب قتل تبدیل شدن و مثلا اینها همش اسمش کارتون هست برای بچه های این کره خاکی که به لطف ماهواره دیگر مثل قدیمها به برنامه شبکه محلی پخش شده از تلویزیون کوچک رنگی و یا بعضا سیاه و سفید دوارن ما بسنده نمی کنند و حتما باید با صدای سه بعدی، صفحه تخت 40 اینچ و بهترین کیفیت براشون پخش بشه و خون و وحشی گری رو با وضوح بالا در ذهنشون حک کنند.

کارتونهای دوران کودکی خودمون رو دوست داشتم. درس زندگی می داد و آرامش بخش بود. داستان های تخیلیش هم برای خودش چیزی به کودک یاد می داد. چیزی از جنس محبت و مهربانی. با کاراکتر داستان گریه می کردیم، می خندیدیم، بدی های داستان به یک جادوگر زشت و سیاه سوار بر جارو ختم می شد و کاراکتر خوب داستان یک زن مهربان و یا مردی دانا بود. هرچه که بود آنها ما رو به میان خودشون می بردند و باهاشون زندگی می کردیم. نه هفت تیر و تفنگی بود و نه خشونت مفرطی. هیچ وقت یادم نمیره که قسمتی از پسر شجاع بود که هنوز هم واقعا اگر این تکه اش رو پیدا کنم بارها و بارها می بینم. همان قسمتی که آن گاو سیاه و ببر پر هیبت رو در روی هم قرار می گیرند و من از تمام وجودم دعا می کردم که جانور خوب داستان دوئل را ببرد و حق به حقدار برسه.

صبح بعد از دوش صبحگاهی که اومدم نگاهی به وقایع شب گذشته بکنم، دیدم یار لینک کارتون دوست داشتنی زندگیش رو پیدا کرده اونم ساعت 3 نصفه شب توی یوتوب. یونیکو رو یادتونه؟ اسب شاخدار؟ من هم این کارتون رو خیلی دوست داشتم هرچند نه به اندازه دلبستگی یار اما کارتون بسیار قشنگی بود. حالا می تونید همه قسمتهاش رو در یوتوب ببینید. قسمت اول رو همین جا می گذارم. به یاد دوران کوددکی که با همه سیاهی ها و تلخی هایش، سادگی هاش برام باقی مونده.



در همین رابطه:
سفر به دنیای کارتون های کودکی

برچسبها: , ,



چهارشنبه ۴ ژوئن ۲۰۰۸

این...



نوستالژی بود که سراغم آمد. سال اول دبستان را من در بوشهر خوانده ام و نام معلممان هم خانم شیروانی بود. روز اول مدرسه، عمه ام مرا به مدرسه برد

برچسبها: ,